باران

باران
بوی دیوارهای کاهگلی
را بیدار کرده بود
زمین رد پای عابران پایان شب را در تاریکی
خود محو می کرد
نگاهت مرا مضطرب می کرد
چشمان تو چه داشت که به من بگوید؟
شب های اندوهبار تو از من!
شب از تو،
و تصویر پروانه ها خالی ست
هرگز،
بعد از آن شب
مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت
به دست نیامد
واژه ها در من ماندند
و در من دفن شدند در آن سرمای
زندگی سوز ،واژه ها در وجود من شکستند
تو همانگاه بود
که می توانستی روز را در من برویانی ...
در آن
آوار تاریکی شب
رفتی
و رفتنت قطاری شد
که پيوسته از روی احساس من رد مى شود
فاطمه دانشور
دیدگاه ها (۰)

پسرم دسته گلم

سلام دوستان گل ومهربونم لطفا بخونین داستان زیبایی

هرگاه از دست کسی خشمگین و یا ناراحت شدیداین قوانین فردی شماس...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرام...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط