ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۸
قالیچه که با دری از اشپزخونه جدا میشد..
اشپزخونه کوچولو و نقلی و یه اتاق خواب که به زور دونفر براي خواب توش جا میشدن..
این آلونک داغون هم مال من نبود و ماهي کلي اجاره توي شكم صاحبخونه عوضي و طماعش میریختم.. تو اسمون به این بزرگي..من یه ستاره هم ندارم.. هعي. داغون بلند شدم و رفتم سراغ یخچال..
فقط خیار و گوجه توش بود. چندتا نون هم از دیروز روي يخچال.
همونا رو برداشتم و خسته روي ميز كوچيك تك نفره ام نشسته ام و متفکر و غمزده خوردمشون.
باید فردا یادم بمونه خرید کنم. هرچند باز باید حاضري باشه چون خستگي امون اشپزي بهم نمیده..
بعد غذام رفتم تو اتاقم. لباسام رو عوض کردم و تشك نیمه باز وسط اتاقم رو باز کردم و روش دراز کشیدم.
اخیشش.. پتو رو تا سینه ام بالا کشیدم و به سقف زل زدم.
وقتي که خوشبختي نميفهمي..
تازه وقتي که بدبختي چترش رو توی زندگیت باز میکنه ميفهمي
که چقدر خوشبخت بودي.. و اوج درد اینجاست که من روزي خوشبخت بودم واسه همین این درد و بدبختي رو با همه وجودم حس میکنم.. چشمامو بستم.. نباید به این چیزا فك كنم.
من تنها ادم روی این زمین نیستم که با سختی زندگی
چشمامو بستم.. نباید به این چیزا فك كنم...
من تنها ادم روی این زمین نیستم که با سختي زندگي
میکنم...
اصلا خیلیا هستن که روزي هزار بار ارزوی مرگ میکنن..
اما من..نه..
من با همه وجودم معتقدم یه روزي همه
درست میشه.. این امید تا لحظه مرگ هم رهام نمیکنه. امید به آرامش امید به عشق.. بالاخره یه روزي يه جايي منم به همه اون چيزايي که حقمه میرسم لبخند زدم. مهم تر از همه اینکه من کسی رو دارم که بهم نیاز داره. پس حق ندارم تسلیم بشم..حق ندارم خم بشم...
مامانم بهم نیاز داره.. نفس عميقي کشيدم.
باید میخوابیدم تا صبح راحت تر بلند شم.. گوشیمو براي ٦صبح زنگ گذاشتم و چشمامو بستم
پارت ۸
قالیچه که با دری از اشپزخونه جدا میشد..
اشپزخونه کوچولو و نقلی و یه اتاق خواب که به زور دونفر براي خواب توش جا میشدن..
این آلونک داغون هم مال من نبود و ماهي کلي اجاره توي شكم صاحبخونه عوضي و طماعش میریختم.. تو اسمون به این بزرگي..من یه ستاره هم ندارم.. هعي. داغون بلند شدم و رفتم سراغ یخچال..
فقط خیار و گوجه توش بود. چندتا نون هم از دیروز روي يخچال.
همونا رو برداشتم و خسته روي ميز كوچيك تك نفره ام نشسته ام و متفکر و غمزده خوردمشون.
باید فردا یادم بمونه خرید کنم. هرچند باز باید حاضري باشه چون خستگي امون اشپزي بهم نمیده..
بعد غذام رفتم تو اتاقم. لباسام رو عوض کردم و تشك نیمه باز وسط اتاقم رو باز کردم و روش دراز کشیدم.
اخیشش.. پتو رو تا سینه ام بالا کشیدم و به سقف زل زدم.
وقتي که خوشبختي نميفهمي..
تازه وقتي که بدبختي چترش رو توی زندگیت باز میکنه ميفهمي
که چقدر خوشبخت بودي.. و اوج درد اینجاست که من روزي خوشبخت بودم واسه همین این درد و بدبختي رو با همه وجودم حس میکنم.. چشمامو بستم.. نباید به این چیزا فك كنم.
من تنها ادم روی این زمین نیستم که با سختی زندگی
چشمامو بستم.. نباید به این چیزا فك كنم...
من تنها ادم روی این زمین نیستم که با سختي زندگي
میکنم...
اصلا خیلیا هستن که روزي هزار بار ارزوی مرگ میکنن..
اما من..نه..
من با همه وجودم معتقدم یه روزي همه
درست میشه.. این امید تا لحظه مرگ هم رهام نمیکنه. امید به آرامش امید به عشق.. بالاخره یه روزي يه جايي منم به همه اون چيزايي که حقمه میرسم لبخند زدم. مهم تر از همه اینکه من کسی رو دارم که بهم نیاز داره. پس حق ندارم تسلیم بشم..حق ندارم خم بشم...
مامانم بهم نیاز داره.. نفس عميقي کشيدم.
باید میخوابیدم تا صبح راحت تر بلند شم.. گوشیمو براي ٦صبح زنگ گذاشتم و چشمامو بستم
- ۱۴.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط