[ادامه...]

[ادامه...]

تهیونگ با اخم به سبد خرید نگاه کرد.

تهیونگ: جیمین...

جیمین: جانم؟

تهیونگ: اینا چیه؟

جیمین: خوراکی.

تهیونگ: خودم می‌بینم خوراکیه.

جیمین لبخند زد.

جیمین: پس چرا می‌پرسی؟

کوک همون لحظه زد زیر خنده.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

تهیونگ: قرار بود دو تا وسیله برداری.

جیمین: خب برداشتم.

تهیونگ: این که بیست تاست!

جیمین: دقیق نشمردم.

کوک یه بسته بیسکویت از توی بغل جیمین برداشت.

کوک: اینم مال منه.

جیمین: دزد!

کوک: خودت که پولشو نمی‌دی.

جیمین: جزئیات مهم نیست.

...

چند دقیقه بعد...

تهیونگ بالاخره نصف خوراکی‌ها رو سر جاشون برگردوند.

جیمین با قیافه‌ای ناراحت پشت سرش راه می‌رفت.

جیمین: اون شکلاتو برگردون نده...

تهیونگ: نه.

جیمین: لطفاً...

تهیونگ: نه.

جیمین: قول میدم آروم باشم.

کوک: دروغ میگه.

جیمین: خیانت نکن.

وقتی از فروشگاه بیرون اومدن، هرکدوم یه کیسه دستشون بود.

جیمین همون لحظه یه بسته چیپس باز کرد.

کوک: الان؟!

جیمین: آره.

کوک: هنوز نرسیدیم خونه.

جیمین: خب گرسنمه.

تهیونگ آروم گفت:

تهیونگ: پنج دقیقه پیش رامن خوردی.

کوک: داداش پنج دقیقه؟

جیمین: اون برای قبل بود.

کوک: این یکی برای چیه؟

جیمین: برای الان.

کوک خندید.

کوک: تو معده‌ت ته نداره؟

جیمین: هنوز کشف نشده.

...

وقتی به خونه رسیدن، تهیونگ کیسه‌ها رو روی میز گذاشت.

تهیونگ: یه قانون جدید.

جیمین همون لحظه مشکوک نگاهش کرد.

جیمین: چه قانونی؟

تهیونگ: هرکس هرچی باز کرد...

خودش باید تمومش کنه.

جیمین با ذوق گفت:

جیمین: قبول!

کوک زیر لب گفت:

کوک: نه... منظورش این نبود.

تهیونگ برگشت سمت جیمین.

تهیونگ: یعنی نصف بسته رو باز نکنی، دو تا بخوری، بعد بندازیش یه گوشه.

جیمین چند ثانیه فکر کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

جیمین: این قانون علیه منه.

کوک از خنده خم شد.

کوک: بالاخره یکی جلوت وایساد.

جیمین با اخم ساختگی روی مبل نشست.

چند ثانیه بعد دستش رفت سمت یه بسته شکلات.

تهیونگ همون لحظه از آشپزخونه گفت:

تهیونگ: جیمین...

دست جیمین همون‌جا توی هوا خشک شد.

جیمین: ...

تهیونگ: هنوز شام نشده.

جیمین: من کاری نکردم.

کوک: هنوز نکردی.

جیمین: داشتم فقط نگاه می‌کردم.

تهیونگ: با دست؟

جیمین: نگاهِ لمسی.

کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده.

تهیونگ هم بالاخره لبخند زد و سرش رو تکون داد.

تهیونگ: خدا به من صبر بده...

جیمین: آمین.
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

[صبح روز بعد...]نور آفتاب از لای پرده‌ها افتاده بود روی صورت...

[ادامه...]چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.فقط صدای قاشق‌هایی که به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط