ابنباتتلخ

#ابنبات_تلخ
PaRt:۸
. . ____ . .
سوبین:چرا وسایل دستته
لینا:داشتم اتاقمو مرتب می کنم
سوبین:مامان اینا هانی جون رفتن دنبال تو
لینا:هوم اها
سوبین:ی زنگ بزن بهشون
لینا:تو بزن من بزنم براشون تعجب اوره
سوبین :باش
(ذهن لینا:اههه دختره مزاحمممم)
سوبین:زنگ میزنه به مامانش
مادر لینا:جانم سوبین
سوبین:مامان اونی اومده
مادر لینا:جدییی
سوبین:اهوم الان پیشمه
مادر لینا:گوشیو بده بهش
سوبین:لینا مامانه
لینا:گوشیو میگیره علیک
مادر لینا:دختر قشنگم خوبی؟
لینا:متاسفانه اره
مادر لینا:چرا از پیشمون رفتی
لینا:نمیدونم بنظرت چرا؟
مادر لینا:دختر بیا گذشته ها رو فراموش کنیم
لینا:حرفت اشنا (قطع میکنه)
مادر لینا:لینا رو میگیره در اغوشش
لینا:سرد و بی احساس نگاه میکنه
مادر لینا:نمیخوای مادرتو بغل کنی
لینا:فک نکنم
مادر لینا:امم هانی جان بشین
هانی:چشم
مادر لینا میره در اشپزخونه تا شربت بیاره
سوبین: مامان وقتی بیدار شدم دیدم لینا کل وسایلش دستشه فک کنم میخواست فرار کنه
مادر لینا:نه عزیزم
سوبین:بخدا حتی وسایلا موقعی که بغلش کردم از دستش ریخت الانم کف اتاقه ولوی وسایلا تو اتاق
مادر لینا:فعلا برو تا بعدا
هانی:گوشیش زنگ میخوره جواب میده
کوک:کجایی
هانی:او اقای جون امم خونه لینام
کوک:اها چیزه سلام برسون
هانی:حتما کاری داشتین؟
کوک:اره تهیونگ گفت بیای اینجا
هانی:اها بله میام
کوک:خوبه میگم لینا هم بیار تهیونگ ببینتش خیلی وقته باهم ندیدمشون
هانی:اممم کات کردن
کوک:وات
هانی:کات کردن الان اقای کیم با یونا هستن
کوک:اها خب میبینمت زود بیا
هانی:بله چشم

هانی:امم من دیگه زحمتو کم کنم
مادر لینا:بمون دخترم
هانی:دیگه کاری برام پیش اومده
پدر لینا:هرجور راحتی
هانی:خدانگهدار

کوک:میره پیش تهیونگ
تهیونگ:اوه سلام کوک
تهیونگ: هانی کی میاد
کوک:گفت زود خودمو میرسونم

*1 ساعت بعد*
هانی میرسه پیش تهیونگ
هانی:سلام بله اقای کیم؟
تهیونگ:یک کاری برام انجام میدی
هانی:حتما چه کاری
تهیونگ:اینکه....
دیدگاه ها (۰)

#ابنبات_تلخ PaRt:۹. . _ . . تهیونگ:اینکه لینا رو بکشیهانی:چی...

#ابنبات_تلخ PaRt:۱۰. . _____ تهیونگ:میخوام لینا رو بکشیکوک:ج...

#ابنبات_تلخ PaRt:۷. . ____ . . مادر لینا:یعنی چی من دخترمو م...

#ابنبات_تلخ PaRt:۶از دید تهیونگ:اومدم زنگ بزنم به یونا اشتبا...

Part:7۴ویو صبح. لارا : یهو با صدای هم همه از خواب پری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط