پارت

پارت ۷۷۰
رمان MAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
ناچار بلوزمو دراوردم و تاپ زیره رو پوشیدم...سعی کردم به چشای هیزش نگاه نکنم...برای چی باید به امیر امید داشته باشم ...اون خیلی حساسه بفهمه اصلا تو رومم نگاه نمیکنه چه برسه به اینکه بازم مثل قبل باهام رفتار کنه...حقم داره خب اگه حماقت خودم نبود الان به این روز نمیوفتادم...رویه لباسمو هم پوشیدم کمرشو بستم...نوبت به شلوارش رسید نفس عمیقی کشیدم...شلوارشو هم پوشیدم...شاهین یه دستشو گذاشت زیر زانو هام یه دستشم گذاشت پشت کمرم بلند کرد ...برای اینکه نیوفتم ناخوداگاه دستامو دور گردنش حلقه کردم...شاهین از اتاقش بردتم بیرون رو صندلی میز ناهار خوری نشوند خودشم رفت روبه روم نشست....رو میزش انواع غذا ها بود...فکر امیر و خیانتم مثل خوره داشت مغزمو میخورد...
_خانوم چی میخورین واستون بریزم...
_/زهرمار...
دختره اروم لبشو گاز گرفت...اون بی تقصیر بود من نباید حرصمو سر اون خالی کنم...
_چیزی نمیخورم مرسی...
شاهین محکم دستشو کوبوند رو میز...بخاطر صدای بلندش یه لحظه پریدم هوا...
_مثل ادم غذاتو بخور ملیکا دیگه داره صبرم لبریز میشه...
_/نمیخوام معلوم نیست این اتشغالا چین میخوای به خوردم بدی...چرا خودت اول نمیخوری!!!این دفعه میخوای کجامو فلج کنی...اصلا این گوشت چیه گاو ؟ گوسفند ! یا انسان!
دیدگاه ها (۲۰)

قشنگ ترین رمانی که تا الان خوندین چی بوده؟خودم زیاد رمان میخ...

پارت ۷۷۱رمان MAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویس...

اما اون بهای بیشتری واسه زیباییش داد🥲

پارت ۷۶۹رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی باذکر نام نویسند...

-«یه دقیقه دیگه بمون»هوا گرگ‌ومیشِ آخرای تابستون بود. نسیم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط