چشمان بسته

چشمان بسته
لبهایی که قادر به تکلم نیستند
میخواهی دستت را تکان دهی
ولی نمیتوانی
زور میزنی که بلند شوی
نمیتوانی
در دلت ارزو میکنی که کاش میتوانستم
احساس میکنی بی وزنی
مثل پر
ولی به بالا نمیروی
دنده عقب میروی
بدون دید
و باز نمیدانی چه شده است
صدایی میگوید شانس اورده از دماغش خون باز شده
وصدای چند گریه اشنا
دلت میخواهد بگویی
بابا من طوریم نیس
ولی نمیشود
لبها قفل شده اند
اختیاری نداری
صدای بوق ممتد
وکشدار
وباز تاریکی وسکوت
وخواب
وخواب
وخواب
ودر خواب تمام عزیزان را دیدن
پرواز .......
وباز بیدار میشوی
نمیدانی کجایی
بعد میفهمی که به اینجا میگویند
CCU
دیدگاه ها (۱۶)

اگر فلفل هم باشی از دست آدمیزاد نمیتونی در بری...میخورنت...

صحبت از عشق است انهم از نوع مجازی صحبت از تصویر یک گل حرف ا...

جـــایــی خــوانــدم : بــــارانـــ یــعنـــی نـــقـــطــه چ...

گفته بودی بنشینم لب جوی وگذر عمر ببینم حافظ؟ گذر عمر مرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط