دیدن رویت برایم چون شهابی بود و بس

دیدن رویت برایم چون شهابی بود و بس
لحظه ی دلدادگیهایت سرابی بود و بس

تا سحر در انتظار ماه تو چشمم نخفت
لحظه های پرفروغت همچو خوابی بود و بس
در غروبم آمدی و با طلوعم پر زدی
عمر عشق و دلخوشیهایم حبابی بود و بس
در بهارم صبح گشتی تا خزانم بنگری
جلوه ات در آسمانم ماهتابی بود و بس

«باز باران با ترانه» سهم عشقم شد ولی
داستان چشم گریانم کتابی بود و بس

پاسخ یک قلب عاشق اینچنین انصاف نیست
چشمهای انتظارم در جوابی بود و بس

رفتی و در شیشه ی بشکسته ی تنگ دلم
مانده یک تصویر مواج خرابی بود و بس

مستیم از سر پرید و شد سبویم واژگون
آن که از عهد جوانی چون شرابی بود و بس
باز چشم از آسمانت بر نمی تابم اگر
دیدن رویت برایم چون شهابی بود و بس...
دیدگاه ها (۴)

دوستت میدارم و نزد دلم دُردانه ایبی تو در تاریکی ام ، تو چلچ...

ساز دل گفت که تو زمزمه ی ناب منیصدف قعر دلی،گوهر جذاب منیشیو...

بخواب آرام ای عشقم ،که من بیدار بیدارم فراقت تا سحر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط