ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.32 
(روایت از زبان ا.ت)

---

وقتی در رو کامل بستم و قفل کردم، پشتش نشستم. نفس‌هام هنوز تند بود. دست‌هام سرد شده بودن. از پشت در هنوز صدای قدم‌های جونگ کوک می‌اومد که داره می‌ره سمت اتاقش. بعد سکوت شد.

چند دقیقه همون‌جا موندم. زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روشون. حرفاش هنوز تو سرم می‌چرخید. پرسیده بود پیام از کیه. من دروغ گفتم. گفتم الکی بوده. ولی می‌دونستم باورش نشده.

(تو دلم) 
+ اگه می‌گفتم... اگه پیام‌ها رو نشونش می‌دادم، چی می‌شد؟ شاید بهتر می‌شد. شاید هم بدتر. فعلاً نمی‌تونم به کسی بگم.

بلند شدم و رفتم سمت تخت. گوشی رو از زیر بالش درآوردم. صفحه رو روشن کردم. هیچ پیام جدیدی نبود. فقط همون پیام‌های قبلی که مثل یه تهدید پشت سر هم ردیف شده بودن.

نشستم روی لبه‌ی تخت و به صفحه خیره شدم. انگشت‌هام روی کیبورد رفت، ولی چیزی ننوشتم. نمی‌دونستم باید جواب بدم یا نه. یا اصلاً کسی اون طرف هست که جواب بده.

یهو ویبره رفت. قلبم پرید. همون شماره ناشناس.

پیام جدید:

"در رو باز کردی. اشتباه بود"

دست‌هام لرزید. پیام بعدی فوری اومد:

"نزدیک‌تر نشو به اون پسر"

و بعدش:

"شب هنوز تموم نشده"

گوشی رو محکم تو دستم گرفتم. چند ثانیه فقط به کلمات نگاه کردم. بعد صفحه رو خاموش کردم و گوشی رو انداختم روی تخت. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو حتی یه سانت هم کنار نزدم. فقط ایستادم و به پارچه‌ی ضخیم خیره شدم.

از راهرو هیچ صدایی نمیومد. جونگ کوک احتمالاً رفته بود تو اتاقش. نگهبان‌ها هم پایین بودن. فقط من بودم و این پیام‌ها و این حس که یکی دقیقاً می‌دونه الان کجام و چی کار می‌کنم.

نزدیک نیمه‌شب بود که دوباره ویبره رفت. این بار با دست لرزون گوشی رو برداشتم.

"برو کنار پنجره"

نرفتم. پشت به دیوار چسبیدم و گوشی رو محکم نگه داشتم.

چند ثانیه بعد پیام بعدی:

"حالا!"

و بعدش فقط یک کلمه:

"نگاه کن"

نفس‌م تند شده بود. نمی‌خواستم برم. ولی انگار بدنم دیگه گوش نمی‌داد. آروم پرده رو فقط به اندازه‌ی یه انگشت کنار زدم و از همون درز باریک به بیرون نگاه کردم.

حیاط روشن بود. پروژکتورها کار می‌کردن. نگهبان‌ها سر جاشون بودن. هیچ‌کس اضافه دیده نمی‌شد. ولی وسط چمن، دقیقاً روبروی پنجره‌ی اتاق من، یه چیزی روی زمین افتاده بود. یه جعبه یا پاکت کوچک. سیاه. معلوم نبود از کجا اومده.

گوشی دوباره ویبره رفت.

"برو بردارش"

دست‌هام کاملاً سرد شدن. پرده رو سریع بستم و عقب اومدم. پشت به دیوار نشستم و به تاریکی اتاق خیره شدم.

نمی‌دونستم باید چی کار کنم. فقط می‌دونستم که اگه برم پایین، ممکنه دیگه برنگردم. و اگه نرم... ممکنه چیزی بدتر بشه.

و هنوز به هیچ‌کس هیچی نگفته بودم. حتی به پسری که چند دقیقه پیش پشت در ایستاده بود و ازم می‌خواست در رو باز کنم................
ادامه دارد.............
دیدگاه ها (۸)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.33  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

https://wisgoon.com/golden_jongkookقشنگم‌حمایت شهفیک نویسه🤍🤍

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.31  (روایت از زبان جونگ کوک)...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.30  (روایت از زبان جونگ کوک)...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.24  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.25  (روایت از زبان ا.ت)---شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط