اشک آن شب لبخند عشقم بود

اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی . . .
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
دیدگاه ها (۱)

من .دوست دارم فارغ از همه ادمهای دنیا با کلیه دارایهشان زیرا...

همان جوریکه تورا در دهنم ساخته امباش ...

اگر بدنیا نمی آمدمهر یک از استخوانهایم از آن دیگری است؛و شای...

پاییز پنجره ای ستکه از اتاق منبه هوای تو باز می شود...

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌قصه نیستم که‌ بگویی نغمه نیستم که بخوانی ‌‌...

اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بودقصه ...

دستت را به من بدهدست های تو با من آشناستای دیر یافته با تو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط