مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!
دیدگاه ها (۴)

💥باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن کوتاه فرو بریزیم 🚺میشیل...

The Fairy's - Monster's wrong love

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود...

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود...

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود...

داستان #مباهله (۱)

در ایام سالگرد شهادتش، دو تا از رزمندگان عراقی که از نیروهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط