فیک یونمینp

فیک یونمین(p14)
از کجا به کجا...؟

ملودی‌ای که جیمین شروع کرده بود، مثل یه رودخونه‌ی آروم تو استودیو جاری شد. غمگین بود، اما نه از اون غم‌های سنگین و خفه‌کننده. بیشتر شبیه یه دلتنگیِ شیرین بود، یه جور یادآوری از چیزهایی که شاید از دست رفته بودن، ولی خاطره‌شون هنوز زنده بود. یونگی کنارش نشسته بود و با دقت گوش می‌داد. دیگه خبری از اون اخم همیشگی نبود، انگار غرق توی موسیقی شده بود. وقتی جیمین نواختنش رو تموم کرد، یه سکوت کوتاه و پر از احساس بینشون حکم‌فرما شد.

یونگی آروم گفت: «این... این خوبه. خیلی خوبه. انگار... انگار تونستی اون چیزی رو که من نمی‌تونستم، پیدا کنی.»

جیمین با یه لبخند خجالت‌زده گفت: «من فقط سعی کردم اون چیزی رو که از صدای تو می‌شنوم، با صدای خودم تکرار کنم هیونگ.»

یونگی سرش رو تکون داد. «نه، فقط تکرار نبود. یه جور تفسیر بود. یه جور... دیدن از یه زاویه‌ی دیگه.» مکثی کرد و ادامه داد: «می‌دونی، خیلی وقت بود که این‌جوری با کسی موسیقی نساخته بودم. اینکه بتونم یه بخشی از احساسم رو بدم بیرون و اون طرف، کسی باشه که بتونه درکش کنه، حتی بهتر از خودم. این... این حس خوبیه.»

جیمین نگاهش به یونگی افتاد. انگار برای اولین بار، داشت یونگی رو نه به عنوان یه نابغه‌ی موسیقی، بلکه به عنوان یه آدم که احساسات داره، می‌دید. آدمی که شاید اون هم گاهی وقتا احساس تنهایی می‌کنه، احساس گم‌شدگی.

«منم همین حس رو دارم هیونگ.» جیمین گفت. «انگار... انگار وقتی با هم کار می‌کنیم، اون دیوار نامرئی که همیشه دور خودم کشیدم، یه کم بلندتر می‌شه. یه کم کمتر حس می‌کنم تنهایی.»

یونگی یه نگاه معنی‌دار به جیمین انداخت. «پس اون شرط یادت نره. هر وقت حس کردی دیوار داره دوباره بلند می‌شه، همین‌جا بیا. دو تا صدا بهتر از یه دونه صداست.»

این بار، جمله‌ی یونگی فقط یه شوخی یا یه قانون نبود. یه جور پیمان بود. یه پیمان بین دو تا موسیقیدان، دو تا آدم که داشتن دنیای خودشون رو می‌ساختن، دنیایی که شاید پر از دلتنگی بود، ولی حالا دیگه تنها نبود.

بعد از اون، کارشون شکل جدی‌تری به خودش گرفت. دیگه فقط تمرین نبود، بلکه شروع کردن به ترکیب کردن اون حس دلتنگیِ جیمین با اون ایده‌های ساختارشکنانه‌ی یونگی. یونگی ایده‌های خام و جسورانه‌اش رو می‌داد، جیمین هم با ملودی‌های احساسی و لطیفش، به اون ایده‌ها جون می‌داد. مثل این بود که یونگی داشت یه بنای عظیم و پیچیده می‌ساخت، و جیمین داشت با رنگ‌های زیبا و نورپردازی دقیق، بهش روح می‌داد.

یه روز، وقتی داشتن روی یکی از همین قطعات کار می‌کردن، یونگی یه دفعه ایستاد و گفت: «وایسا. اینجاش... اینجاش باید یه چیزی باشه. یه چیزی که... که این حس رو کامل کنه.»

جیمین منتظر بود. «چی هیونگ؟»

یونگی یه لحظه فکر کرد و بعد گفت: «یه... یه جور سکوت. یه سکوت عمیق، درست قبل از اوج. سکوتی که همه منتظر شنیدن ادامه باشن، ولی... ولی هیچی نباشه. فقط سکوت. بعدش... بعدش یه دفعه همه چیز منفجر بشه.»

جیمین با دقت گوش می‌داد. «یه سکوت... بعد انفجار؟»

«آره.» یونگی گفت و چشماش برق زد. «مثل یه نفس عمیق قبل از فریاد. مثل لحظه‌ی قبل از شکستن. اینجوری، اون دلتنگی که تو ساختی، اون حس گمشده، قبل از اینکه کامل خودشو نشون بده، یهو تبدیل می‌شه به یه چیز دیگه. یه چیز قوی‌تر.»

جیمین سرش رو تکون داد. «جالبه. یعنی... یعنی می‌خوای حس کنی که همه چیز قراره از بین بره، ولی یهو یه چیز جدید شروع بشه؟»

«دقیقاً!» یونگی گفت و لبخند زد. «این دقیقاً همون چیزیه که موسیقی باید باشه. همیشه یه قدم جلوتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

این‌جوری بود که همکاریشون داشت شکل می‌گرفت. نه فقط یه همکاری ساده، بلکه یه جور دیالوگ بین دو تا دنیای متفاوت. دنیای جسارت و شکستنِ قواعد یونگی، و دنیای احساس و لطافت جیمین. و تو دل این دیالوگ، یه موسیقی جدید داشت متولد می‌شد. موسیقی‌ای که هم دلتنگی رو داشت، هم امید رو، هم شجاعتِ روبرو شدن با سکوتِ قبل از طوفان رو.
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p15) از کجا به کجا...؟ کار روی قطعه‌ی جدید داشت ب...

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

فیک یونمین(p13) از کجا به کجا...؟ بعد از اون روز، دیگه استود...

فیک یونمین (p12) از کجا به کجا...؟ خب، بعد از اینکه جیمین او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط