بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه». گفت: «من قبلاً م

بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه». گفت: «من قبلاً می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم، آخرین باری که شکار رفتم، ‌شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می‌کشید و با چشم‌هاش التماس می‌کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که می‌تونه دوست خوبی واسه‌م باشه،‌ می‌تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه‌ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.» بعدش گفت: «تو هیچ وقت نمی‌تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.»
دیدگاه ها (۱)

#هنر_عکاسی_مدل_لباس_زنانه_عکس_نوشته_عاشقانه

#هنر_عکاسی_مدل_لباس_زنانه_عکس_نوشته_عاشقانه

#هنر_عکاسی_مدل_لباس_زنانه_عکس_نوشته_عاشقانه

سناریو بلولاک/قفل آبی

اینو خیلی وقت پیش کشیدم حس پست کردن نبود🗣الان چون گالریم در ...

my snow❄️#my_snowPT33ویو یونهو:چند ثانیه فقط به کوک نگاه می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط