P1
P1
باران آرامی روی شیشههای خانه میزد.
طناز روی تختش نشسته بود و با نوک انگشتهایش گوشهی آستین لباس خوابش را بازی میداد. خانه ساکت بود، اما از چند ساعت قبل صدای بحث پدرش از طبقهی پایین میآمد.
هرچند دقیقه یکبار صدای چیزی بلند میشد.
بعد سکوت.
بعد دوباره صدای مردهایی که طناز نمیشناخت.
دلش شور میزد.
آرام از تخت پایین آمد و در اتاقش را کمی باز کرد.
— بابا...؟
جوابی نیامد.
پلهها را آهسته پایین رفت.
اما همین که به انتهای راهرو رسید، صدای پدرش را شنید.
— من... من دیگه چیزی ندارم.
مرد دیگری خندید.
خندهای کوتاه و سرد.
— اشتباه میکنی.
طناز پشت دیوار ایستاد.
قلبش تندتر زد.
صدای پدرش لرزان بود.
— گفتم که ندارم!
— پس آخرین چیزی که داری رو وسط بذار.
سکوت.
طناز ابروهایش را درهم کشید.
آخرین چیزی که داری؟
ناگهان صدای برخورد لیوان با میز آمد.
پدرش با صدایی گرفته گفت:
— دخترم؟
نفس طناز بند آمد.
صدای مرد غریبه دوباره بلند شد.
— اگر میبازی، دخترت طبق قرارداد متعلق به ارباب میشه.
طناز خشکش زد.
نه.
حتماً اشتباه شنیده بود.
پدرش هیچوقت...
اما صدای پدرش آمد:
— قبول.
اشک بیاختیار در چشمهای طناز جمع شد.
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای نفسهایش بیرون نیاید.
چند دقیقه بعد، صدای صندلیها و قدمها بلند شد.
طناز خودش را به اتاقش رساند و در را بست.
هنوز مغزش نمیتوانست چیزی را که شنیده بود باور کند.
ارباب؟
چه کسی بود؟
و چرا پدرش اسم او را با چنین ترسی به زبان آورده بود؟
باران آرامی روی شیشههای خانه میزد.
طناز روی تختش نشسته بود و با نوک انگشتهایش گوشهی آستین لباس خوابش را بازی میداد. خانه ساکت بود، اما از چند ساعت قبل صدای بحث پدرش از طبقهی پایین میآمد.
هرچند دقیقه یکبار صدای چیزی بلند میشد.
بعد سکوت.
بعد دوباره صدای مردهایی که طناز نمیشناخت.
دلش شور میزد.
آرام از تخت پایین آمد و در اتاقش را کمی باز کرد.
— بابا...؟
جوابی نیامد.
پلهها را آهسته پایین رفت.
اما همین که به انتهای راهرو رسید، صدای پدرش را شنید.
— من... من دیگه چیزی ندارم.
مرد دیگری خندید.
خندهای کوتاه و سرد.
— اشتباه میکنی.
طناز پشت دیوار ایستاد.
قلبش تندتر زد.
صدای پدرش لرزان بود.
— گفتم که ندارم!
— پس آخرین چیزی که داری رو وسط بذار.
سکوت.
طناز ابروهایش را درهم کشید.
آخرین چیزی که داری؟
ناگهان صدای برخورد لیوان با میز آمد.
پدرش با صدایی گرفته گفت:
— دخترم؟
نفس طناز بند آمد.
صدای مرد غریبه دوباره بلند شد.
— اگر میبازی، دخترت طبق قرارداد متعلق به ارباب میشه.
طناز خشکش زد.
نه.
حتماً اشتباه شنیده بود.
پدرش هیچوقت...
اما صدای پدرش آمد:
— قبول.
اشک بیاختیار در چشمهای طناز جمع شد.
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای نفسهایش بیرون نیاید.
چند دقیقه بعد، صدای صندلیها و قدمها بلند شد.
طناز خودش را به اتاقش رساند و در را بست.
هنوز مغزش نمیتوانست چیزی را که شنیده بود باور کند.
ارباب؟
چه کسی بود؟
و چرا پدرش اسم او را با چنین ترسی به زبان آورده بود؟
- ۳۹
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط