«پشت نیمکت اخر»
«پشت نیمکت اخر»
پارت ۴
زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.
جونگوک هنوز سر جاش نشسته بود و وسایلش رو جمع میکرد. جیمین کنار
در ایستاد و گفت:
«جونگوک، نمیای؟»
جونگوک سرش رو بالا آورد و آروم گفت:
«تو برو... من یه دقیقه دیگه میام.»
جیمین شونه بالا انداخت و از کلاس رفت.
کلاس ساکت شد.
جونگوک کیفش رو برداشت که ناگهان صدایی از پشت نیمکت آخر شنید.
«تق!»
جونگوک همونجا خشکش زد.
آروم برگشت و به نیمکت آخر نگاه کرد.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیومد.
جونگوک یک قدم جلو رفت که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:
«دنبال این میگردی؟»
جونگوک با تعجب برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود و دفترچهی کوچیک جونگوک رو توی دستش گرفته بود.
جونگوک با تعجب گفت:
«این... دست تو چیکار میکنه؟»
تهیونگ دفترچه رو به طرفش گرفت.
«پیداش کردم.»
جونگوک دفترچه رو گرفت و خواست بازش کنه که تهیونگ سریع گفت:
«بازش نکن.»
جونگوک متعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
«چون چیزی داخلشه که نباید کسی بفهمه.»
جونگوک با نگرانی پرسید:
«چه چیزی؟»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«راز نیمکت آخر.»
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو برگشتن.
جیمین جلوی در ایستاده بود و با تعجب بهشون نگاه میکرد.
«شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟»
جونگوک خشکش زد.
تهیونگ هم فقط به جیمین خیره شد.
اما جیمین آرومتر از همیشه گفت:
«من... همهچیزو شنیدم.»
و ناگهان درِ کلاس پشت سر جیمین بسته شد..
شرط فقط کامنت
پارت ۴
زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.
جونگوک هنوز سر جاش نشسته بود و وسایلش رو جمع میکرد. جیمین کنار
در ایستاد و گفت:
«جونگوک، نمیای؟»
جونگوک سرش رو بالا آورد و آروم گفت:
«تو برو... من یه دقیقه دیگه میام.»
جیمین شونه بالا انداخت و از کلاس رفت.
کلاس ساکت شد.
جونگوک کیفش رو برداشت که ناگهان صدایی از پشت نیمکت آخر شنید.
«تق!»
جونگوک همونجا خشکش زد.
آروم برگشت و به نیمکت آخر نگاه کرد.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیومد.
جونگوک یک قدم جلو رفت که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:
«دنبال این میگردی؟»
جونگوک با تعجب برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود و دفترچهی کوچیک جونگوک رو توی دستش گرفته بود.
جونگوک با تعجب گفت:
«این... دست تو چیکار میکنه؟»
تهیونگ دفترچه رو به طرفش گرفت.
«پیداش کردم.»
جونگوک دفترچه رو گرفت و خواست بازش کنه که تهیونگ سریع گفت:
«بازش نکن.»
جونگوک متعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
«چون چیزی داخلشه که نباید کسی بفهمه.»
جونگوک با نگرانی پرسید:
«چه چیزی؟»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«راز نیمکت آخر.»
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو برگشتن.
جیمین جلوی در ایستاده بود و با تعجب بهشون نگاه میکرد.
«شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟»
جونگوک خشکش زد.
تهیونگ هم فقط به جیمین خیره شد.
اما جیمین آرومتر از همیشه گفت:
«من... همهچیزو شنیدم.»
و ناگهان درِ کلاس پشت سر جیمین بسته شد..
شرط فقط کامنت
- ۶۶۷
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط