## **پارت ۴: باران و ابهامِ واژهها**
## **پارت ۴: باران و ابهامِ واژهها**
...دیوارِ شیشهای بین آنها، با این گفتگو ترک خورده بود، اما هر دو میدانستند که هنوز راه زیادی تا عبور از آن باقی مانده است.
آن روز، آسمان سئول زودتر از همیشه خاکستری شد. هنوز زنگ آخر نخورده بود که صدای رعد و برقِ خفیفی در فضای کلاس پیچید و چند لحظه بعد، باران تندی شروع به باریدن کرد. تارا به قطرات باران که روی شیشهی پنجره میلغزیدند نگاه میکرد و در ذهنش به ادامهی تحلیل شعر فکر میکرد.
هیونجین، که متوجه حواسپرتیِ تارا شده بود، با صدایی که فقط تارا میشنید گفت:
"تمرکز کن. فقط دو بند دیگه مونده."
تارا برگشت و با شیطنت گفت:
"چطور میتونی وسطِ این بارون به تحلیل شعر فکر کنی؟ الان وقتِ اینه که بریم یه قهوهی گرم بخوریم، نه اینکه کلماتِ خشک و خالی رو کنار هم بچینیم."
هیونجین خودکارش را زمین گذاشت.
"قهوه؟ تو هیچوقت از فکر کردن به چیزهای غیردرسی دست برنمیداری؟"
تارا لبخند زد.
"زندگی همینه، هیونجین. غیردرسی. غیرقابلپیشبینی."
باران شدت گرفت و صدای برخوردش با سقف فلزیِ سالن ورزش مدرسه، فضا را پر کرد. هیونجین که انگار از اصرارِ تارا کلافه شده بود، نفسی عمیق کشید.
"باشه. اگر بندِ آخر رو تموم کنیم، شاید... شاید بشه بعدش به یه قهوه فکر کرد."
چشمان تارا برق زد.
"واقعاً؟ قول دادی!"
او سریعتر از همیشه شروع به نوشتن کرد. هیونجین هم با دقتِ وسواسگونهاش، کلمات را اصلاح میکرد. وقتی کار تمام شد، زنگِ پایانِ کلاس هم به صدا درامد. دانشآموزها با سر و صدا از کلاس بیرون ریختند، اما آن دو در کلاسِ نیمهتاریک ماندند.
تارا وسایلش را جمع کرد و به سمتِ هیونجین برگشت.
"خب، آمادهای؟"
هیونجین کیفش را برداشت. وقتی از کلاس بیرون رفتند، راهروها خلوت بودند. آنها به سمت کافهی کوچکِ نبشِ خیابانِ مدرسه رفتند. بارانِ ملایمی میبارید و چترِ هیونجین، تنها پناهگاهِ آنها در آن مسیر کوتاه بود.
وقتی داخل کافه نشستند، گرمایِ محیط و بویِ قهوه، فضایِ سنگینِ بینشان را عوض کرد. تارا به قهوهاش خیره شد و گفت:
"میدونی... همیشه فکر میکردم تو فقط یه پسرِ درسخونِ بیاحساسی."
هیونجین به او نگاه کرد. نگاهش در نورِ ملایمِ کافه، دیگر آنقدرها سرد نبود.
"و حالا چی فکر میکنی؟"
تارا مکث کرد. نگاهی به دستانش انداخت و بعد به چشمهای هیونجین.
"فکر میکنم... تو فقط یه نقابِ خیلی محکم داری."
هیونجین قهوهاش را هم زد و بدون اینکه جواب مستقیمی بدهد، گفت:
"همهی ما یه نقاب داریم، تارا. بعضیها فقط بهتر از بقیه بلدند نگهش دارن."
این جمله، کوتاه بود اما سنگین. تارا حس کرد که هیونجین نه تنها یک همکارِ درسی، بلکه معمایی شده که دوست دارد تکهتکههایش را کنار هم بچیند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران بند آمده بود و هوای خنکِ عصر، روی پوستشان مینشست. هیونجین چترش را بست و در حالی که به افقِ روشنِ سئول نگاه میکرد، گفت:
"فردا، بخشِ دومِ پروژه رو شروع میکنیم."
تارا خندید.
"تو واقعاً خستگیناپذیری."
هیونجین نگاهی به او انداخت و برای اولین بار، لبخندی واقعی اما محو، روی لبانش نشست.
"و تو... واقعاً کنجکاوی."
در آن لحظه، تارا فهمید که دیوارِ شیشهای بین آنها، دیگر وجود ندارد.
**پایان پارت ۴*
خوبب اینم از پارت ۴ حمایت
۵تالایک
۵تاکامنت
۱بازنشر
...دیوارِ شیشهای بین آنها، با این گفتگو ترک خورده بود، اما هر دو میدانستند که هنوز راه زیادی تا عبور از آن باقی مانده است.
آن روز، آسمان سئول زودتر از همیشه خاکستری شد. هنوز زنگ آخر نخورده بود که صدای رعد و برقِ خفیفی در فضای کلاس پیچید و چند لحظه بعد، باران تندی شروع به باریدن کرد. تارا به قطرات باران که روی شیشهی پنجره میلغزیدند نگاه میکرد و در ذهنش به ادامهی تحلیل شعر فکر میکرد.
هیونجین، که متوجه حواسپرتیِ تارا شده بود، با صدایی که فقط تارا میشنید گفت:
"تمرکز کن. فقط دو بند دیگه مونده."
تارا برگشت و با شیطنت گفت:
"چطور میتونی وسطِ این بارون به تحلیل شعر فکر کنی؟ الان وقتِ اینه که بریم یه قهوهی گرم بخوریم، نه اینکه کلماتِ خشک و خالی رو کنار هم بچینیم."
هیونجین خودکارش را زمین گذاشت.
"قهوه؟ تو هیچوقت از فکر کردن به چیزهای غیردرسی دست برنمیداری؟"
تارا لبخند زد.
"زندگی همینه، هیونجین. غیردرسی. غیرقابلپیشبینی."
باران شدت گرفت و صدای برخوردش با سقف فلزیِ سالن ورزش مدرسه، فضا را پر کرد. هیونجین که انگار از اصرارِ تارا کلافه شده بود، نفسی عمیق کشید.
"باشه. اگر بندِ آخر رو تموم کنیم، شاید... شاید بشه بعدش به یه قهوه فکر کرد."
چشمان تارا برق زد.
"واقعاً؟ قول دادی!"
او سریعتر از همیشه شروع به نوشتن کرد. هیونجین هم با دقتِ وسواسگونهاش، کلمات را اصلاح میکرد. وقتی کار تمام شد، زنگِ پایانِ کلاس هم به صدا درامد. دانشآموزها با سر و صدا از کلاس بیرون ریختند، اما آن دو در کلاسِ نیمهتاریک ماندند.
تارا وسایلش را جمع کرد و به سمتِ هیونجین برگشت.
"خب، آمادهای؟"
هیونجین کیفش را برداشت. وقتی از کلاس بیرون رفتند، راهروها خلوت بودند. آنها به سمت کافهی کوچکِ نبشِ خیابانِ مدرسه رفتند. بارانِ ملایمی میبارید و چترِ هیونجین، تنها پناهگاهِ آنها در آن مسیر کوتاه بود.
وقتی داخل کافه نشستند، گرمایِ محیط و بویِ قهوه، فضایِ سنگینِ بینشان را عوض کرد. تارا به قهوهاش خیره شد و گفت:
"میدونی... همیشه فکر میکردم تو فقط یه پسرِ درسخونِ بیاحساسی."
هیونجین به او نگاه کرد. نگاهش در نورِ ملایمِ کافه، دیگر آنقدرها سرد نبود.
"و حالا چی فکر میکنی؟"
تارا مکث کرد. نگاهی به دستانش انداخت و بعد به چشمهای هیونجین.
"فکر میکنم... تو فقط یه نقابِ خیلی محکم داری."
هیونجین قهوهاش را هم زد و بدون اینکه جواب مستقیمی بدهد، گفت:
"همهی ما یه نقاب داریم، تارا. بعضیها فقط بهتر از بقیه بلدند نگهش دارن."
این جمله، کوتاه بود اما سنگین. تارا حس کرد که هیونجین نه تنها یک همکارِ درسی، بلکه معمایی شده که دوست دارد تکهتکههایش را کنار هم بچیند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران بند آمده بود و هوای خنکِ عصر، روی پوستشان مینشست. هیونجین چترش را بست و در حالی که به افقِ روشنِ سئول نگاه میکرد، گفت:
"فردا، بخشِ دومِ پروژه رو شروع میکنیم."
تارا خندید.
"تو واقعاً خستگیناپذیری."
هیونجین نگاهی به او انداخت و برای اولین بار، لبخندی واقعی اما محو، روی لبانش نشست.
"و تو... واقعاً کنجکاوی."
در آن لحظه، تارا فهمید که دیوارِ شیشهای بین آنها، دیگر وجود ندارد.
**پایان پارت ۴*
خوبب اینم از پارت ۴ حمایت
۵تالایک
۵تاکامنت
۱بازنشر
- ۹۱
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط