چشماتو باز میکنی و با صدای زنگ ساعت کنار همسرت لیام از خو

چشماتو باز میکنی و با صدای زنگ ساعت کنار همسرت لیام از خواب بیدار میشی .
خیلی آروم بازوشو از دور کمرت بر میداری و خدا خدا میکنی که بیدار نشه!
از تخت پایین میای و لباس می‌پوشی. میخوای از اتاق بیای بیرون که یهو جلو پنجره اتاقتون میخکوب میشی
به طرف لیام میری تا بیدارش کنی و بهش بگی که چی دیدی که یدفعه صدای ۲تا پسرات مایکل و کریس باعث بیدار شدن باباشون میشه!!
کریس و مایکل با هیجان وارد اتاق میشن و داد میزنن : داره برف میاد
بچه ها میان رو تخت و بالا و پایین میپرن
کریس: بابا مامان داره وااااقعا برف میاد!!!
مایکل شروع میکنه به خوندن: مدرسه تعطیله ، مدرسه تعطیله، حالا مدرسه تعطیله ایول مدرسه تعطیله!!!!!
لیام بهت نگاه میکنه و هر دو میخندین
این اولین باریه که پسراتون برف میبینن و واسه همین کلی ذوق زدن!!
به کریس و مایکل کمک میکنی که لباس گرم بپوشن
لیام کمکشون میکنه که شال گردناشونو محکم کنن
میری طبقه پایین و مشغول آماده کردن صبحانه میشی
لیام بها صبح بخیر میگه و وقتی پسرا حواسشون نیست می بوستت
مایکل و کریس با سرعت تمام صبحونشونو میخورن و میرن بیرون تا تو برفا بازی کنن
به لیام میگی: ساعت ۷:۳۰ و اینا دارن میرن بازی کنن فک نمیکنم تو عمرم این ساعت به خاطر برف بیرون رفته باشم
لیام: منم همینطور . فک کنم همسایه ها رو از خواب بیدار کنن . بعد زن این همسایه جدیده میاد بیرون و میگه (صداشو نازک میکنه و ادامه میده) چه خبرتونه سر صبحی واسم خواب نذاشتین!!
میخندی و بغلش میکنی
بهش میگی: یادت میاد ما هم بچه که بودیم همینطوری ذوق و شوق داشتیم؟ با دوستامون تو برفا بازی میکردیم؟ میخندیدیم و دستامون یخ میزد؟ یادت میاد؟ اون روزا رو با هیچ چیز عوض نمیکنم چقد دلم تنگ شده واسه اون موقع ها
لیام لبخند میزنه و ابروهاشو بالا میندازه و بهت نگاه میکنه
تو: چی شده؟ مگه بد میگم؟لیام دستتو میگیره و به اتاقتون میبرتت کت زمستونیتو دورت میندازه و زیپشو میبندی و شال گردن دور گردنت میندازه و خودش هم کت و شال گردن میپوشه
لیام: بیا بریم بیرون به یاد بچگیامون با بچه هامون بازی کنیم
هردو لبخند میزنین و لیام دستتو میگیره و هر دو میدویین بیرون و با بچه هاتون بازی میکنین!
کریس و مایکل اول از اینکه دارن با ۲تا آدم بزرگ بازی میکنن حالشون گرفته میشه اما وقتی با لیام بهشون حمله میکنین نظرشون عوض میشه
با لیام جنگ گوله برفی راه میندازین
لیام رو هل میدی رو زمین و رو سینه اش میشینی برف میریزی رو سر و صورتش و تو کتش
لیام با خنده: [ ا.ت ] دارم یخ میزنم نکننننن
لیام بلند میشه و تو میفتی تو برفا . کلاهت میفته و موهات بیرون میریزه میخوای فرار کنی که لیام میگیرتت و میندازتت رو برفا!
خم میشه تا برف بارونت کنه که یهو تصمیم میگیره ببوستت
چشماتو میبندی
که یهو یه گوله برفی از طرف کریس محکم تو صورت لیام میخوره و از خنده منفجر میشین
لیام سمت پسراش میدوئه و بهشون با گوله برفی حمله میکنه
با لیام فانوسای جلوی خونتونو روشن میکنین و داخل میری و برای پسرا و لیام شکلات داغ و نهار گرم درست میکنی
چند دقیقه بعد ۳تا پسرا ( کریس، مایکل، لیام) در حالیکه دارن منجمد میشن وارد میشن .
لیام به پسرا لباس گرم میده و کنار هم دور میز مشغول خوردن غذای خوشمزه ای که براشون درست کردی میشی :)



منبع : 1diran.imagine
دیدگاه ها (۲)

دوستان صفحه توی/یتر یکی از دوستام یه جوری شده یعنی هر چیزی م...

موقعی که میخواد DM بده

زین بهت دروغ گفته لیاممم میخواست اذیتت کنههههههه

الهی من بمیرم براش من هیچ وقت باهاش این کارو نمیکنمااا

عنوان: به عنوان دوست پسرت ( نیکولای گوگول)وقتی بیدار میشی و ...

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

رمان بهترین من،پارت۴☆چویا:گ..م شو اون طرفدازای:من که روی زمی...

هار هار هار بعدیشوم ساختوم

سناریو بلولاک وقتی موهاشونو واسشون شونه میکنیمایساگی: خجالت ...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده جین درحال آشپزی یاد د...

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط