چه خنده دار .. همه میگن زندگی جوری خوب میگذره که خودتم مت
چه خنده دار .. همه میگن زندگی جوری خوب میگذره که خودتم متوجه اش نمیشی نه به نظرم اصلا اینجوری نیست هیچی یا بهتر بگم همه چی ، خوب نمیگذره .. من کیم ات دوران سختی رو گذراندم سخت بود خیلی .. قدمی سمت پنجره برداشتم مثل این بود که برنده ای بیبال رو تخت افتاده باشه بودم .. فقد قبل از اینکه ، .. با دکترم اشتباه بشم ..
نمیشه سخته بستنگی ای بهش دارم که حتی لحظه ای دلم نمیخواد از فکر کردن بهش خسته بشم ..
صبح با صدا پرنده ها عاشقانه روز را شروع کرد، یک هوا و یک روز تازه مانند دریا و درخت ها آوا با توجه به موهای بلندش که روی نیم رخ اش در حال رقصیدن بودن دست هایش را روی نرده های پنچره گذاشته ،
آه ای کشید نه از درد مه از خستگی بلکه از ذوق چون امروز روزی بود که پا به بیرون میگذاشت ،
دامنش را به دست گرفت سپس همراه کیف اش از اتاق خارج شد بلافاصله به سمت در هجوم برد سئو با دیدنش لبخند ای زد و غمگین سر خواهرش را بوسید ؛ صبح بخیر ..
دخترک لبخند ای زد سپس دست های کوچکش دور کمر سئو. حلقه شد..
........
وارد مکان پر شلوغ . جمعیت زیاد شد ، با گام آرامی به سمت پذیرش هجوم برد و روبه دختر جون ایستاد : سلام ببخشید من وقت دکتر داشتم بخش روانشناسی دکتر جئون جونگکوک
دختر بلندی زد : چند لحظه صبر کنید .. سپس به سمت کامپیوتر خم شد آوا کیف اش را به دست فشرد و کف پای خودش را به زمین میکوبید ..
سو آه : هی کیم ..
آوا آروم سمت صدا چرخید در آخر یک لبخند مهربانی زد : سلام ..
سو آه با پرونده های که در دستش جا میداد تند و سنگینی دستش گفت : هی کمک کن ..
آوا آرام نیمی از پرونده ها را از میان بازو های سو آه گرفت دخترک پرستار لبخندی زد و کمی سرش را تکون داد تا چتری هایش کنار بره و آروم گفت : کمکم میکنی ؟
ات: معلومه ..
سو آه لبخندی زد و گام جلو برداشت پشت سرش آوا هم راهی شد سو آه میام را تند گفت : ممنون از صبح داشتم میمردم
ات چشم ستاره ای کرد سپس کمی تعجب مانند گفت : از صبح ؟ مگه الان صبح نیست
سو آه بلند خندید سپس هر دو سوار آسانسور شدن سو آه در گلو خندید : دیونه شدم از دیروز صبح اینا رو بیخیال تو .. چطوری خوبی
آوا کمی شرمنده به زمین خیره شد و باعث شد لپ هایش قرمز شود: خوبم .. ممنون
سو آه کمی با لحن جدی گفت : خدا رو هزار برابر شکر که خوب شدی من واقعا نمیتونم خودم رو جوری نشون بدم که برام چیزی مهم نیست
دخترک نفس عمیقی کشید و با یاد آوردی روز های گذشته و تلخ تر آروم گفت : من امید دارم .. امیدم دکترم هستش .. از اون خیلی ممنونم .. - لبخندی در ها افکارش زد - اون شد دلیل خوبی من .. واقعا از ته قلبم ازش ممنونم
سو آه لبخندی زد ولی سکوت کرد دخترک آوا اخم هایش باز شد و افکارش کنار رفت آروم و با لحن صدا ای گفت : راستش میخواهم براش یه هدیه بخرم ولی نمیدونم از چی خوشش میاد .. شما کمکم میکنید ؟
آسانسور ایستاد و در باز شد هر دو سمت رها رو رفتند سو آه با کمال میل گفت. : باشه عزیزم حتما
آوا با صدای آروم گفت : شما خیلی وقته با هم دوستین
سو آه: نه حدود 6 7 ماه میشه من نیاز به کار داشتم .. خوب - لبخندی زد - جیهوپ مرد خیلی خوبیه کمکم کرد منو از چا تاریک بیرون کشید خیلی مدیون جئون ها هستم
دخترک همراه با تصور ذهنی اش سری تکون داد جلو در فلزی ایستادن .. آوا خم شد و پرونده ها را روی زمین گذاشت گوشی سو آه با صدا بلند زنک خورد ..
سو آه کلافه آه ای کشید : ای بابا میشه از تو جیب رپوشم گوشیمو برداری ؟
ات سری تکون داد سپس دست کرد تو جیب و گوشی را بیرون آورد روی صحنه گوشی اسم جیهوپ چشمک میزد ... یه عکس دخترانه کوچیک یا بهتر نگاه کرد و دید که نوزاد روی پس زمینه تماس بود
سو آه : جواب نده .. بزار تو جیبم خودم بعداً زنک میزنم
دخترک گوشی را در جای قبلیش گذاشت سو آه تشکر کرد و وارد اتاق شد .. قبل از رفتن گفت: راستی بعد جلسهات زنگ بزن بریم ماهر بخوریم منم نخورم باشه ..
آوا ابرو بالا برد و تند سری تکون داد که باعث تکون خوردن لپ هایش هم شد..
وقتی سو آه وارد اتاق شد .. آوا هم آروم چرخید سمت آسانسور و سوارش شد .. دختر نوزاد شاید هم پسر بود ولی تنها افکار آوا روی دختر میبود .. یعنی سو آه برادر یا خواهر داشت .. مادر جونی هم نمیشد چون خیلی جون بود ..
آسانسور ایستاد سپس چندین نفر سوار شدن .. دختر گم در اقیانوس افکارش .. باز هم آسانسور خالی شد.. تا اینکه صدایی به گوشش خورد
یون می : بیمار جونگکوک ؟ درسته
سمت صدا چرخید .. و چشم هایش گشاد شدن .. یون جی را دیده بود های خیلی وقت پیش .. ولی بدون هیچگونه حرفی سمت در چرخید
یون جی کنارش ایستاد و با اخم گفت : فکر کنم بخاطر تو بود که جونگکوک بیمار منو قبول نکرد ؟
باز هم آوا بود که سکوت کرد اصلا دلش راضی به حرف زدن مخصوصا با یون می نداشت
نمیشه سخته بستنگی ای بهش دارم که حتی لحظه ای دلم نمیخواد از فکر کردن بهش خسته بشم ..
صبح با صدا پرنده ها عاشقانه روز را شروع کرد، یک هوا و یک روز تازه مانند دریا و درخت ها آوا با توجه به موهای بلندش که روی نیم رخ اش در حال رقصیدن بودن دست هایش را روی نرده های پنچره گذاشته ،
آه ای کشید نه از درد مه از خستگی بلکه از ذوق چون امروز روزی بود که پا به بیرون میگذاشت ،
دامنش را به دست گرفت سپس همراه کیف اش از اتاق خارج شد بلافاصله به سمت در هجوم برد سئو با دیدنش لبخند ای زد و غمگین سر خواهرش را بوسید ؛ صبح بخیر ..
دخترک لبخند ای زد سپس دست های کوچکش دور کمر سئو. حلقه شد..
........
وارد مکان پر شلوغ . جمعیت زیاد شد ، با گام آرامی به سمت پذیرش هجوم برد و روبه دختر جون ایستاد : سلام ببخشید من وقت دکتر داشتم بخش روانشناسی دکتر جئون جونگکوک
دختر بلندی زد : چند لحظه صبر کنید .. سپس به سمت کامپیوتر خم شد آوا کیف اش را به دست فشرد و کف پای خودش را به زمین میکوبید ..
سو آه : هی کیم ..
آوا آروم سمت صدا چرخید در آخر یک لبخند مهربانی زد : سلام ..
سو آه با پرونده های که در دستش جا میداد تند و سنگینی دستش گفت : هی کمک کن ..
آوا آرام نیمی از پرونده ها را از میان بازو های سو آه گرفت دخترک پرستار لبخندی زد و کمی سرش را تکون داد تا چتری هایش کنار بره و آروم گفت : کمکم میکنی ؟
ات: معلومه ..
سو آه لبخندی زد و گام جلو برداشت پشت سرش آوا هم راهی شد سو آه میام را تند گفت : ممنون از صبح داشتم میمردم
ات چشم ستاره ای کرد سپس کمی تعجب مانند گفت : از صبح ؟ مگه الان صبح نیست
سو آه بلند خندید سپس هر دو سوار آسانسور شدن سو آه در گلو خندید : دیونه شدم از دیروز صبح اینا رو بیخیال تو .. چطوری خوبی
آوا کمی شرمنده به زمین خیره شد و باعث شد لپ هایش قرمز شود: خوبم .. ممنون
سو آه کمی با لحن جدی گفت : خدا رو هزار برابر شکر که خوب شدی من واقعا نمیتونم خودم رو جوری نشون بدم که برام چیزی مهم نیست
دخترک نفس عمیقی کشید و با یاد آوردی روز های گذشته و تلخ تر آروم گفت : من امید دارم .. امیدم دکترم هستش .. از اون خیلی ممنونم .. - لبخندی در ها افکارش زد - اون شد دلیل خوبی من .. واقعا از ته قلبم ازش ممنونم
سو آه لبخندی زد ولی سکوت کرد دخترک آوا اخم هایش باز شد و افکارش کنار رفت آروم و با لحن صدا ای گفت : راستش میخواهم براش یه هدیه بخرم ولی نمیدونم از چی خوشش میاد .. شما کمکم میکنید ؟
آسانسور ایستاد و در باز شد هر دو سمت رها رو رفتند سو آه با کمال میل گفت. : باشه عزیزم حتما
آوا با صدای آروم گفت : شما خیلی وقته با هم دوستین
سو آه: نه حدود 6 7 ماه میشه من نیاز به کار داشتم .. خوب - لبخندی زد - جیهوپ مرد خیلی خوبیه کمکم کرد منو از چا تاریک بیرون کشید خیلی مدیون جئون ها هستم
دخترک همراه با تصور ذهنی اش سری تکون داد جلو در فلزی ایستادن .. آوا خم شد و پرونده ها را روی زمین گذاشت گوشی سو آه با صدا بلند زنک خورد ..
سو آه کلافه آه ای کشید : ای بابا میشه از تو جیب رپوشم گوشیمو برداری ؟
ات سری تکون داد سپس دست کرد تو جیب و گوشی را بیرون آورد روی صحنه گوشی اسم جیهوپ چشمک میزد ... یه عکس دخترانه کوچیک یا بهتر نگاه کرد و دید که نوزاد روی پس زمینه تماس بود
سو آه : جواب نده .. بزار تو جیبم خودم بعداً زنک میزنم
دخترک گوشی را در جای قبلیش گذاشت سو آه تشکر کرد و وارد اتاق شد .. قبل از رفتن گفت: راستی بعد جلسهات زنگ بزن بریم ماهر بخوریم منم نخورم باشه ..
آوا ابرو بالا برد و تند سری تکون داد که باعث تکون خوردن لپ هایش هم شد..
وقتی سو آه وارد اتاق شد .. آوا هم آروم چرخید سمت آسانسور و سوارش شد .. دختر نوزاد شاید هم پسر بود ولی تنها افکار آوا روی دختر میبود .. یعنی سو آه برادر یا خواهر داشت .. مادر جونی هم نمیشد چون خیلی جون بود ..
آسانسور ایستاد سپس چندین نفر سوار شدن .. دختر گم در اقیانوس افکارش .. باز هم آسانسور خالی شد.. تا اینکه صدایی به گوشش خورد
یون می : بیمار جونگکوک ؟ درسته
سمت صدا چرخید .. و چشم هایش گشاد شدن .. یون جی را دیده بود های خیلی وقت پیش .. ولی بدون هیچگونه حرفی سمت در چرخید
یون جی کنارش ایستاد و با اخم گفت : فکر کنم بخاطر تو بود که جونگکوک بیمار منو قبول نکرد ؟
باز هم آوا بود که سکوت کرد اصلا دلش راضی به حرف زدن مخصوصا با یون می نداشت
- ۱.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط