ابلیس

part 178
داخل اتاق انداخت که روی زمین افتاد و درو روش قفل کرد که چویا سمت در رفت و درو کوبید
+ این لعنتی رو باز کن عوضی!
" همینجا میمونی "
صدای پاهای لوکا کم کم دور شد و در نهایت دیگه صدایی نشنید و به در تکیه داد و به دست هاش خیره شد
+ من...من چیکار کردم!
دستاشو وارد موهاش کرد و چشماشو بست
+ چویا تو‌...تو چی کار کردی...چیا گفتی ، رسما غرورشو له کردی!
با سرش به در ضربه زد
+ لعنتی...
چشماشو باز کرد و به اتاق خیره شد...به تخت...اینه...کمد...حموم...بالشت ها...و حتی میز با تک تکشون خاطره های خوبی داشت...
رو تخت همیشه با محبت و بوسه های دازای بیدار میشد و وقتی جلوی اینه به خودش میرسید همیشه دازای بود که بغلش میکرد و همیشه بهش میگفت که خیلی زیباست...یا وقتی داخل کمد دنبال لباس ها میگشت همیشه گیرش مینداخت و به در کمد میچسبوندش و اذیتش میکرد و داخل حموم...خنده ریزی کرد و قطره اشکی از چشمش ریخت.
همیشه تو حموم اصرار میکردو دازای مقاومت میکرد اما بازم حرف حرف چویا بود!
حتی یه بار هم با هم بالشت بازی کردن اونقدر که جفتشون خسته شدنو روی تخت ولو شدن...
+ همه چیو نابود کردم...دازای ازم متنفره...من رو نقطه ضعفش دست گذاشتم...ب...بهش گفتم شیطان...گفتم حق با بقیه بود اون منو نمیبخشه...بهش گفتم ازش متنفرم اما اینطور نیست!
دستشو روی صورتش گذاشت و با گریه گفت
+ من اشتباه کردم!
.........................................................
وارد بیمارستان شد و اکوتاگوا رو دید که دم در اتاق عمل ایستاده بود و چند تا از ادم های مافیا هم اونجا ایستاده بودن...
" چیشد؟ "
" هنوز داخله...مدیر های اجرایی دست به کار شدن...بهتره چویا رو قایم کنی "
" اونو بردم خونه ی خودم "
" خوبه...نمیتونیم جلوی مدیران اجرایی رو بگیریم تا وقتی که خود دازای سان بلند شه...اون باید دستور متوقف شدنشونو بده "
" من میتونم دست به سرشون کنم...اتفاقی افتاد بهم خبر بده "
" کجا میری لوکا؟ "
" باید برم مافیا...نمیتونم اجازه بدم چویا رو دستگیر کنن...اگه اتفاقی برای چویا بیوفته دازای خون به پا میکنه "
" چطور میخوای متقایدشون کنی که بلایی سر چویا نیارن "
" نگرانش نباش...من حلش میکنم "
اکوتاگوا سری تکون داد و لوکا نگاه اخری به در انداخت و از بیمارستان خارج شد و بلند گفت
" مواظب رئیس باشید "
ادم های سیاه پوش یک صدا پاسخ دادن
" بله لوکا ساما "
وارد ماشین شد و به سمت مافیا حرکت کرد.
...................................................
" لوکا سان...چطور میخوای اینو توجیح کنی؟ "
لوکا نفس عمیقی کشید و بلند شد و ایستاد
" چویا همسر رئیسه...ما نمیتونیم بدون در نظر گرفتن رئیسمون اجازه بدیم بلایی سر همسرش بیاد و از همه مهم تر...رئیس یه بچه داره که نیاز به یه مادر داره "
کویو لبخند زد و بادبزنش رو جلوی صورتش گرفت
" ولی اون به رئیس ما اسیب رسونده...ما نمیتونیم از این موضوع بگذریم لوکا سان...درخواست غیرممکنی میکنید "
" اما اگه رئیس بیدار شه و ببینه بلایی سر همسرش اومده...میشه بپرسم چی میخواید بگید تا جون سالم به در ببرید؟ "
جیمیز یکی دیگر از مدیر های اجرایی خندید و سیگارشو از بین لب هاش برداشت و گفت
" این یه قانونه...وقتی رئیس سابق گورشو گم کرد پسرش دستور داد پیگیری نشه ما هم چاره ای نداشتیم...اون زن باید تقاصشو پس بده "
" جیمیز فکر میکنم تو جایگاهت رو خیلی دوست داری مگه نه ؟ "
" نمیتونی منصرفمون کنی معاون "
لوکا نشست و گفت
" رئیس زنده زنده چالتون میکنه چون در این صورت جانشین هم در خطر میوفته "
کویو با ذوق گفت
" من نگه داری از هیرویا ساما رو بر عهده میگیرم "
کای یکی دیگه از مدیر ها با جدیت گفت
" هیرویا ساما میتونه به دست یکی از ما نگه داری بشه "
لوکا پوفی کشید و گفت
" شما خودتونو چی فرض کردید؟ حتی اجازه دیدنش رو هم ندارید "
انگو عینکش رو درست کرد و با سردی گفت
" گیریم مارو راضی کردی...با بالا دستی های مافیا میخوای چیکار کنی؟ اونا نمی‌گذرن...رئیس برای اونا مهم ترین جایگاهه که اگه اون فرد در خطر بیوفته ذره ذره انتقام رو با خون میگیرن...وحشی ترین مافیای ژاپن از خون رئیسش نمیگذره "
" فعلا یکم صبر کنید...ازتون خواهش میکنم "
جیمیز بلند شد و سیگارش رو روی زمین انداخت و سمت در رفت
" ختم جلسه رو اعلام می‌کنم...اون باید نفله بشه همینو بس کویوی احمق میتونه هیرویا ساما رو نگه داره ایشون حتی یک ماهش هم نشده پس مشکلی به وجود نمیاد "
و خارج شدو لوکا نگاهشو به سقف داد.
" چویای لعنتی...دردسر درست کردی! "
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

ابلیس

بهار بدون تو

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط