୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎 🪽📖
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این فقط یه جملهست... مگه نه؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
شب شده بود.
لیلی روی تختش نشسته بود و دفترچهی کوچیکی که جنگکوک بهش داده بود، توی دستش بود.
چند ثانیه فقط به صفحهی اول نگاه کرد.
بعد آرام صفحهی بعد رو باز کرد.
دستخط جنگکوک بود.
«لیلی،
گفتی ایدههات رو روی کاغذ مینویسی.
پس این یکی رو هم بنویس:
امروز یکی از بهترین روزهای من بود.»
لیلی چند بار جمله رو خوند.
لبخند روی صورتش نشست.
اما پایین صفحه، یک خط دیگه هم بود.
«و فکر کنم دلیلش رو خودت میدونی.»
لیلی سریع دفترچه رو بست.
— یا خدا...
صورتش گرم شده بود.
گوشیاش زنگ خورد.
Jungkook calling...
لیلی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و جواب داد.
— الو؟
صدای خندهی آرام جنگکوک اومد.
— خوندیش؟
— آره.
— خب؟
— خب چی؟
— خوشت اومد؟
لیلی لبخند زد.
— خیلی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک پرسید:
— فهمیدی منظورم چی بود؟
لیلی آرام گفت:
— شاید.
— شاید؟
— آره.
— پس بگو.
— نه!
جنگکوک خندید.
— چرا؟
— چون خودت نوشتی، خودت هم باید بگی.
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— باشه.
لیلی منتظر موند.
اما جنگکوک فقط گفت:
— یه روز خودم بهت میگم.
قلب لیلی تند زد.
— چه روزی؟
— وقتی مطمئن باشم وقتشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی برای اینکه موضوع رو عوض کنه پرسید:
— فردا تمرین داری؟
— آره.
— زیاد؟
— خیلی.
— پس استراحت کن.
— تو چی؟
— منم باید کار کنم.
جنگکوک خندید.
— پس فردا میبینمت، خانم کارگردان.
— شب بخیر، آقای مشکی.
— شب بخیر، لیلی.
تماس قطع شد.
لیلی گوشی رو روی تخت گذاشت.
بعد دوباره دفترچه رو برداشت.
جملهی جنگکوک هنوز جلوی چشمش بود.
«فکر کنم دلیلش رو خودت میدونی.»
لیلی زیر لب گفت:
— آره...
لبخند زد.
— فکر کنم میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
فردای آن روز، لیلی وارد شرکت شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای جنگکوک رو شنید.
— لیلی!
برگشت.
جنگکوک از انتهای راهرو به سمتش میاومد.
اما این بار چیزی در دستش بود.
یک پاکت کوچک.
وقتی به لیلی رسید، پاکت رو به سمتش گرفت.
— این برای تو.
لیلی با تعجب پرسید:
— دوباره؟
— این یکی فرق داره.
— چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— بازش کن.
لیلی پاکت رو گرفت.
لبخند جنگکوک کمی عمیقتر شد.
— چون اگه بازش کنی...
مکث کرد.
— شاید بفهمی چرا دیشب اون حرف رو زدم.
لیلی به پاکت نگاه کرد.
بعد به جنگکوک.
قلبش دوباره شروع به تند زدن کرد.
و این بار، چیزی که داخل پاکت بود، قرار بود همهچیز رو یک قدم جلوتر ببره...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟎
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎 🪽📖
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این فقط یه جملهست... مگه نه؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
شب شده بود.
لیلی روی تختش نشسته بود و دفترچهی کوچیکی که جنگکوک بهش داده بود، توی دستش بود.
چند ثانیه فقط به صفحهی اول نگاه کرد.
بعد آرام صفحهی بعد رو باز کرد.
دستخط جنگکوک بود.
«لیلی،
گفتی ایدههات رو روی کاغذ مینویسی.
پس این یکی رو هم بنویس:
امروز یکی از بهترین روزهای من بود.»
لیلی چند بار جمله رو خوند.
لبخند روی صورتش نشست.
اما پایین صفحه، یک خط دیگه هم بود.
«و فکر کنم دلیلش رو خودت میدونی.»
لیلی سریع دفترچه رو بست.
— یا خدا...
صورتش گرم شده بود.
گوشیاش زنگ خورد.
Jungkook calling...
لیلی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و جواب داد.
— الو؟
صدای خندهی آرام جنگکوک اومد.
— خوندیش؟
— آره.
— خب؟
— خب چی؟
— خوشت اومد؟
لیلی لبخند زد.
— خیلی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک پرسید:
— فهمیدی منظورم چی بود؟
لیلی آرام گفت:
— شاید.
— شاید؟
— آره.
— پس بگو.
— نه!
جنگکوک خندید.
— چرا؟
— چون خودت نوشتی، خودت هم باید بگی.
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— باشه.
لیلی منتظر موند.
اما جنگکوک فقط گفت:
— یه روز خودم بهت میگم.
قلب لیلی تند زد.
— چه روزی؟
— وقتی مطمئن باشم وقتشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی برای اینکه موضوع رو عوض کنه پرسید:
— فردا تمرین داری؟
— آره.
— زیاد؟
— خیلی.
— پس استراحت کن.
— تو چی؟
— منم باید کار کنم.
جنگکوک خندید.
— پس فردا میبینمت، خانم کارگردان.
— شب بخیر، آقای مشکی.
— شب بخیر، لیلی.
تماس قطع شد.
لیلی گوشی رو روی تخت گذاشت.
بعد دوباره دفترچه رو برداشت.
جملهی جنگکوک هنوز جلوی چشمش بود.
«فکر کنم دلیلش رو خودت میدونی.»
لیلی زیر لب گفت:
— آره...
لبخند زد.
— فکر کنم میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
فردای آن روز، لیلی وارد شرکت شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای جنگکوک رو شنید.
— لیلی!
برگشت.
جنگکوک از انتهای راهرو به سمتش میاومد.
اما این بار چیزی در دستش بود.
یک پاکت کوچک.
وقتی به لیلی رسید، پاکت رو به سمتش گرفت.
— این برای تو.
لیلی با تعجب پرسید:
— دوباره؟
— این یکی فرق داره.
— چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— بازش کن.
لیلی پاکت رو گرفت.
لبخند جنگکوک کمی عمیقتر شد.
— چون اگه بازش کنی...
مکث کرد.
— شاید بفهمی چرا دیشب اون حرف رو زدم.
لیلی به پاکت نگاه کرد.
بعد به جنگکوک.
قلبش دوباره شروع به تند زدن کرد.
و این بار، چیزی که داخل پاکت بود، قرار بود همهچیز رو یک قدم جلوتر ببره...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟎
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟻🎀⩥
- ۱۴.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط