رمان سوم

رمان سوم
پارت بیست و سوم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> فردا صبح
@ویو دازای
خواب بودم که چویا جیغ زد . مثل جن زده ها بلند شدم
دازای : چیه ورلاین داره به فاکت میده تاچیهارا تو رو از پنجره پرت کرد .
و چویا رو دیدم گوشه ی اتاق با بیبی چک داخل دستش . اروم نزدیکش شدم . بیبی چک رو ازش گرفتم و اون حاملست . واقعااااااااا . خیلی زود حامله شد( بله بله مغز منه دیگه )
دازای : چویاااااااااا * با ذوق*
چویا : ممن مطمئنم این دفعه یکی دیگه از ناکجا اباد میاد بچه رو میکشه . ( از کجا فهم_🙂‍↔️)
دازای : 😑
>> هنگام به دنیا امدن بچه ( اهم اهم 🤓)
چویا : دازای درد دارمممممم
دازای : یکم صبر کن چویا . این دکتر خر کجاستتتتتت .( نه بابا من اصلا اخلاقم اینجوری نیست🙂‍↔️ )
دکتر : لطفا برید بیرون
و پرتم کردن بیرون
_ یک ساعت بعد
چند تا پرستار اومدن و در اخر دکتر .
دازای : اقای دکتر چی شد .
دکتر : برید ببینید .
بدو رفتم داخل .
بچمون سر یه تخت جدا بود و یه پرستار بالای سرش و چویا ............
نهههههه.........
چویاااااااا.........
یه پارچه ی سفید گذاشتن سرش .......
نهههههههههه.............
چویا الان منو تنها گذاشتت............
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
شینگلی شینگلی شینگلی نانایی نای نای
قیافه هاتون دیدنیه 🤣
دیدگاه ها (۱۳)

دازای حق میگه به خدا 🤣

رمان سوم 😏پارت بیست و چهارم 😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو...

در مورد رمان 😌 دو پارت به اتمامش مونده 🥳

رمان سوم پارت بیست و دوم 🫢࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط