رماندو سال ناتمام

رمان"دو سال ناتمام"
#تکپارتی
#سونگمین
#سناریو


دو سال. برای ا.ت، این عدد مثل یک رودخانه‌ی عمیق بود که خاطراتش را با سونگمین در سوی دیگر نگه داشته بود. هر روز صبح، وقتی انعکاسِ چهره‌ی خودش را در آینه‌ی حمام می‌دید، ردِ نگاهِ منتظرش را در دوردست‌ها جستجو می‌کرد. نامه‌هایش، پیام‌های صوتی‌اش، و عکس‌های قدیمی، تنها همدم‌هایش بودند.

امروز فرق داشت. آسمان، رنگِ آبیِ روشن‌تری داشت و نسیم، بویِ آشنایِ دلشوره و هیجان می‌داد. امروز روزِ بازگشتِ سونگمین بود.

ا.ت در کافه‌ی همیشگی‌شان نشسته بود، همان کافه‌ای که اولین قرارشان را آنجا گذرانده بودند. قهوه‌اش را سرد کرده بود و نگاهش به درِ کافه دوخته شده بود. هر بار که کسی وارد می‌شد، قلبش فرو می‌ریخت و دوباره آرام می‌گرفت.

یک‌دفعه، در باز شد و مردی با یونیفرمِ آشنا وارد شد. همان یونیفرمِ نظامی که در عکس‌ها دیده بود، اما این بار، تنِ خودِ سونگمین بود. قدش بلندتر شده بود؟ یا شاید او خیلی کوچک مانده بود؟

سونگمین ایستاد و چشمانش به دنبال ا.ت گشت. وقتی او را دید، لبخندی زد که تمامِ دو سالِ دوری را در یک لحظه محو کرد. لبخندی که ا.ت در تمامِ این مدت، در رویاهایش بازسازی کرده بود.

قدم‌هایش را تندتر کرد و به سمت میز او آمد. ا.ت بلند شد، قلبش در سینه‌اش می‌کوبید. در آغوشِ گرم سونگمین، تمامِ دلتنگی‌ها، ترس‌ها، و اشک‌های دو سالِ گذشته، مثلِ قطره‌ای در اقیانوسِ عشق گم شدند.

ـ «بالاخره...» ا.ت با صدایی لرزان گفت. «فکر نمی‌کردم دوباره اینقدر واقعی باشی.»

سونگمین صورتش را بوسید و گفت:
«واقعی‌تر از همیشه، عشقِ من. حالا دیگه هیچ‌جا نمی‌رم. ما دو سالِ ناتمام داشتیم، ولی از امروز، داستانِ ما دوباره شروع می‌شه.»

آن شب، زیرِ نورِ ستاره‌هایی که انگار همان ستاره‌هایِ شبِ خداحافظی بودند، اما این بار در کنارِ هم، دست در دستِ هم راه می‌رفتند. دو سالِ دوری، آن‌ها را قوی‌تر کرده بود، و عشقشان، عمیق‌تر.

فردای آن روز، سونگمین اولین هدیه‌اش را به ا.ت داد: یک گردنبندِ نقره‌ای با نمادِ ابدیت، که روی آن حک شده بود: «هرگز تنها نخواهی بود.»
دیدگاه ها (۰)

رمان"عهد شکن"#تکپارتی #جونگین #سناریو هوای سرد شب به داخل عم...

رمان«نوازش سرد»#تکپارتی #فلیکس #سناریو هوای سرد اتاق، تنها س...

#جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #نامجون #جین ...

#جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #نامجون #جین ...

پارت یک

او نمیدانست.... نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده.... ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط