این روزها

این روزها
بیشتر از قبل حال همه را میپرسم.
سنگ صبور غمهایشان میشوم..
اشکهای روی گونه هایشان را پاک میکنم.
اما
یک نفر پیدا نمیشود که دست زیر چانه ام بگذارد
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تو برام بگو!
دیدگاه ها (۳۵)

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ...ﻗـﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗـﯽ ﺑﯿﻮﻓﺘﺪ !ﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﻠﺖ...

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست!! ببین مرگ مرا د...

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮ...

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود . . .در هیاهوی مترسکها پر ...

ـــــــ.Revenge.ـــــــانـتـقـام Part: ⑨ ...

« شیطون کوچولوی من »فصل سوم ویو آنا::«نه» صدایش مانند نجوای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط