「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 81
✦.................................
نیکان: رئیستون کجاست؟
محافظ: تشریف بردن.
نیکان: کجا؟
محافظ فقط سکوت کرد. در همان لحظه صدای خندهی چند نفر از داخل عمارت آمد، درِ اصلی باز شد؛ سولی و دایون همراه مادر هایشان از ساختمان بیرون آمدند.
ظاهراً هنوز مشغول بدرقهی مهمانها بودند، سولی اولین کسی بود که نیکان را دید قدمهایش ناخودآگاه کند شد؛ مرد قدبلند، کت مشکی، چهرهی سرد و نگاه بیاحساسی که حتی یک لحظه هم روی او نایستاد.
زیر لب آهسته گفت:
سولی: پشمام...
دایون هم نگاهش کرد
دایون: کیه این؟
سولی بیاختیار موهایش را پشت گوشش زد
سولی: نمیدونم ولی خیلی جذاب-
حرفش را کامل نکرد، عمهها هم متوجه حضور نیکان شدند، سونجا جلو آمد
سونجا: با کسی کار دارید؟
نیکان نگاه کوتاهی به او انداخت
نیکان: جئون جونگکوک.
سونجا لبخند مصنوعی زد
سونجا: متأسفانه الان اینجا نیستن.
نیکان: کجاست؟
جیهی جواب داد:
جیهی: خونهی جدیدشون.
همان یک جمله کافی بود، نیکان دیگر چیزی نپرسید اما نگاهش برای اولین بار کمی سردتر شد. سولی که هنوز محو ظاهر نیکان شده بود، آرام جلو آمد
سولی: اگه کاری با جونگکوک دارید... میتونید فردا تشریف بیارید.
نیکان حتی نگاهش هم نکرد، فقط خیلی آرام رو به محافظ خودش گفت:
نیکان: بریم.
محافظ: چشم قربان.
کاروان دوباره آمادهی حرکت شد. وقتی خودروها از مقابل عمارت دور شدند سولی هنوز به چراغهای عقب ماشین خیره مانده بود دایون آرنج آرامی به پهلویش زد
دایون: خوشت اومده؟
سولی لبخند مشتاقانه ای زد
سولی: خوشم اومده؟
نگاهش را از جاده برنداشت
سولی: مثل سگ کراش زدم روش...
اما چند خیابان آنطرفتر داخل خودروی نیکان، او آرام چشمهایش را بست.
ـ [ داخل خودروی نیکان ]
سکوت، تمام فضای شاسیبلند را پر کرده بود، نور چراغهای شهر از شیشههای دودی رد میشد و هر چند ثانیه روی صورت خستهی نیکان میافتاد، او هنوز همانطور چشمهایش را بسته بود...
چند دقیقه بعد، بیسیم محافظ کنار راننده خشخش کرد
محافظ: قربان... تیم اول گزارش داد
راننده خیلی آرام دکمه را زد تا صدایش نیکان را بیدار نکند
راننده: بگو.
صدای مرد از آن طرف آمد:
محافظ: آدرس جدید پیدا نشده... فقط فهمیدیم جئون عمارت اصلی رو ترک کرده.
راننده اخم کرد
راننده: خونهی جدید؟
محافظ: کاملاً محرمانه ثبت شده... حتی توی سامانههای رسمی هم چیزی نیست.
چند ثانیه سکوت، محافظ دیگری که عقب نشسته بود آرام گفت:
محافظ دوم: رئیسو بیدار کنیم؟
راننده بدون اینکه حتی برگردد، زیر لب جواب داد:
راننده: داداش چیزی میزنی؟
راننده نگاه کوتاهی از آینه به نیکان انداخت؛ نیکان برای اولین بار بعد از سه شبانهروز، خوابش برده بود، زیر چشم هایش از بیخوابی گود افتاده بود
راننده خیلی آرام گفت:
راننده: سه روزه نخوابیده...
محافظ دوم: اگه بعداً بفهمه بیدارش نکردیم...
راننده پوزخند کوتاهی زد
راننده: اگه الان بیدارش کنی، پدرمونو درمیاره.
محافظ سوم که لپتاپ روی زانوهایش بود، آرام گفت:
محافظ سوم: تیم دوم هنوز داره مسیرهای احتمالی رو بررسی میکنه... دیر یا زود پیداش میکنیم.
راننده سر تکان داد
راننده: خوبه
نگاهش دوباره روی جاده افتاد
راننده: رئیس وقتی بیدار بشه... فقط آدرس میخواد.
هیچکس دیگر حرفی نزد... داخل ماشین فقط صدای آرام موتور شنیده میشد...
...
ـ [ همان زمان | خانهی جونگکوک ]
سکوت این خانه با سکوت عمارت فرق داشت، اینجا دیگر آن سنگینی آزاردهندهی قبل را نداشت. روی میز بزرگ آشپزخانه، چند ظرف غذا چیده شده بود.
جونگکوک روبهروی نیکی نشسته بود، غذا را از بهترین رستوران شهر سفارش داده بود اما تقریباً هیچکدامشان اشتهای واقعی نداشتند، فقط قاشقها گاهی آرام به بشقاب برخورد میکرد
نه نیکی چیزی میگفت... نه جونگکوک.
همین موقع گوشی جونگکوک روی میز لرزید
نیکی ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد؛ اسم روی صفحه را ندید اما همان لرزش کوتاه، ناگهان چیزی را در ذهنش زنده کرد؛ آن شب.. شب مهمانی خانه تهیونگ، صمیمیت بین تهیونگ و جونگکوک...
برای اولین بار تکههای پازل کنار هم قرار گرفت:
«+ پس... تهیونگ...»
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 81
✦.................................
نیکان: رئیستون کجاست؟
محافظ: تشریف بردن.
نیکان: کجا؟
محافظ فقط سکوت کرد. در همان لحظه صدای خندهی چند نفر از داخل عمارت آمد، درِ اصلی باز شد؛ سولی و دایون همراه مادر هایشان از ساختمان بیرون آمدند.
ظاهراً هنوز مشغول بدرقهی مهمانها بودند، سولی اولین کسی بود که نیکان را دید قدمهایش ناخودآگاه کند شد؛ مرد قدبلند، کت مشکی، چهرهی سرد و نگاه بیاحساسی که حتی یک لحظه هم روی او نایستاد.
زیر لب آهسته گفت:
سولی: پشمام...
دایون هم نگاهش کرد
دایون: کیه این؟
سولی بیاختیار موهایش را پشت گوشش زد
سولی: نمیدونم ولی خیلی جذاب-
حرفش را کامل نکرد، عمهها هم متوجه حضور نیکان شدند، سونجا جلو آمد
سونجا: با کسی کار دارید؟
نیکان نگاه کوتاهی به او انداخت
نیکان: جئون جونگکوک.
سونجا لبخند مصنوعی زد
سونجا: متأسفانه الان اینجا نیستن.
نیکان: کجاست؟
جیهی جواب داد:
جیهی: خونهی جدیدشون.
همان یک جمله کافی بود، نیکان دیگر چیزی نپرسید اما نگاهش برای اولین بار کمی سردتر شد. سولی که هنوز محو ظاهر نیکان شده بود، آرام جلو آمد
سولی: اگه کاری با جونگکوک دارید... میتونید فردا تشریف بیارید.
نیکان حتی نگاهش هم نکرد، فقط خیلی آرام رو به محافظ خودش گفت:
نیکان: بریم.
محافظ: چشم قربان.
کاروان دوباره آمادهی حرکت شد. وقتی خودروها از مقابل عمارت دور شدند سولی هنوز به چراغهای عقب ماشین خیره مانده بود دایون آرنج آرامی به پهلویش زد
دایون: خوشت اومده؟
سولی لبخند مشتاقانه ای زد
سولی: خوشم اومده؟
نگاهش را از جاده برنداشت
سولی: مثل سگ کراش زدم روش...
اما چند خیابان آنطرفتر داخل خودروی نیکان، او آرام چشمهایش را بست.
ـ [ داخل خودروی نیکان ]
سکوت، تمام فضای شاسیبلند را پر کرده بود، نور چراغهای شهر از شیشههای دودی رد میشد و هر چند ثانیه روی صورت خستهی نیکان میافتاد، او هنوز همانطور چشمهایش را بسته بود...
چند دقیقه بعد، بیسیم محافظ کنار راننده خشخش کرد
محافظ: قربان... تیم اول گزارش داد
راننده خیلی آرام دکمه را زد تا صدایش نیکان را بیدار نکند
راننده: بگو.
صدای مرد از آن طرف آمد:
محافظ: آدرس جدید پیدا نشده... فقط فهمیدیم جئون عمارت اصلی رو ترک کرده.
راننده اخم کرد
راننده: خونهی جدید؟
محافظ: کاملاً محرمانه ثبت شده... حتی توی سامانههای رسمی هم چیزی نیست.
چند ثانیه سکوت، محافظ دیگری که عقب نشسته بود آرام گفت:
محافظ دوم: رئیسو بیدار کنیم؟
راننده بدون اینکه حتی برگردد، زیر لب جواب داد:
راننده: داداش چیزی میزنی؟
راننده نگاه کوتاهی از آینه به نیکان انداخت؛ نیکان برای اولین بار بعد از سه شبانهروز، خوابش برده بود، زیر چشم هایش از بیخوابی گود افتاده بود
راننده خیلی آرام گفت:
راننده: سه روزه نخوابیده...
محافظ دوم: اگه بعداً بفهمه بیدارش نکردیم...
راننده پوزخند کوتاهی زد
راننده: اگه الان بیدارش کنی، پدرمونو درمیاره.
محافظ سوم که لپتاپ روی زانوهایش بود، آرام گفت:
محافظ سوم: تیم دوم هنوز داره مسیرهای احتمالی رو بررسی میکنه... دیر یا زود پیداش میکنیم.
راننده سر تکان داد
راننده: خوبه
نگاهش دوباره روی جاده افتاد
راننده: رئیس وقتی بیدار بشه... فقط آدرس میخواد.
هیچکس دیگر حرفی نزد... داخل ماشین فقط صدای آرام موتور شنیده میشد...
...
ـ [ همان زمان | خانهی جونگکوک ]
سکوت این خانه با سکوت عمارت فرق داشت، اینجا دیگر آن سنگینی آزاردهندهی قبل را نداشت. روی میز بزرگ آشپزخانه، چند ظرف غذا چیده شده بود.
جونگکوک روبهروی نیکی نشسته بود، غذا را از بهترین رستوران شهر سفارش داده بود اما تقریباً هیچکدامشان اشتهای واقعی نداشتند، فقط قاشقها گاهی آرام به بشقاب برخورد میکرد
نه نیکی چیزی میگفت... نه جونگکوک.
همین موقع گوشی جونگکوک روی میز لرزید
نیکی ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد؛ اسم روی صفحه را ندید اما همان لرزش کوتاه، ناگهان چیزی را در ذهنش زنده کرد؛ آن شب.. شب مهمانی خانه تهیونگ، صمیمیت بین تهیونگ و جونگکوک...
برای اولین بار تکههای پازل کنار هم قرار گرفت:
«+ پس... تهیونگ...»
- ۱.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط