بچه ها این کاور داستان هست.

بچه ها این کاور داستان هست.
(عکس بقیه خدا ها هم هروقت تونستم آماده کنم میزارم)
God AU
قسمت اول
«آخرین شبِ آرام»

**هزاران سال پیش...**
قبل از آنکه انسان‌ها، هیولاها و حتی بیشتر AUها به وجود بیایند...
در جایی دورتر از تمام دنیاها...
جایی که حتی **Error** و **Ink** نیز هنوز از وجودش خبر نداشتند...
جهانی وجود داشت که خدایان آن را **God AU** می‌نامیدند.
این دنیا، خانهٔ خدایان بود.
نه جنگی وجود داشت...
نه نفرتی...
نه حسادتی...
فقط تعادل.
در مرکز آن دنیا، درختی عظیم قرار داشت که ریشه‌هایش تا قلب جهان امتداد داشت.
خدایان آن را **Tree of Origin** می‌نامیدند.
گفته می‌شد تا زمانی که این درخت زنده باشد، God AU نیز زنده خواهد ماند.
هر خدا وظیفه‌ای داشت.

☀️ **Solis**
خدای خورشید.
او طلوع هر روز را خلق می‌کرد.

❤️ **Amora**
الهه عشق.
او احساسات پاک را در قلب موجودات می‌کاشت.

⚖️ **Justicar**
خدای عدالت.
تعادل قوانین جهان را حفظ می‌کرد.

🕊️ **Liber**
خدای آزادی.
بادها، آسمان‌های آزاد و ارادهٔ موجودات به او وابسته بودند.

👁️ **Veritas**
الهه حقیقت.
هیچ دروغی از نگاه او پنهان نمی‌ماند.

اما...
در میان تمام آن‌ها...
یک خدا از همه متفاوت بود.
شب...
وقتی خورشید غروب می‌کرد...
وقتی سکوت سراسر آسمان را می‌گرفت...
وقتی میلیون‌ها ستاره یکی پس از دیگری روشن می‌شدند...
تمام آن زیبایی...
متعلق به یک نفر بود.

**Luna**
الهه آسمان شب.
نگهبان ماه.
نگهبان ستاره‌ها.
و قدرتمندترین خدای God AU.
موهای بلند نقره‌ای او مانند کهکشان در باد شناور بود.
لباسش از تاریکی شب بافته شده بود.
روی شنلش هزاران ستاره می‌درخشید.
و دو بال عظیم، سیاه‌تر از تاریکی فضا، پشت سرش آرام تکان می‌خورد.
هر پرِ آن بال‌ها، مانند آسمانی پرستاره بود.
---
لونا روی بلندترین برج کاخش ایستاده بود.
باد آرام موهایش را تکان می‌داد.
او به ماه خیره شده بود.
لبخندی کوچک روی لب داشت.
اما...
در چشمان بنفشش...
نگرانی دیده می‌شد.
صدایی آرام پشت سرش آمد.
«باز هم خوابت نبرده؟»
لونا بدون اینکه برگردد لبخند زد.
«سلام، آمورا.»
آمورا کنار او ایستاد.
هر دو به آسمان نگاه کردند.
برای چند لحظه...
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
آمورا آهسته گفت:
«تو چند وقته عوض شدی...»
لونا سکوت کرد.
«هنوز همون رؤیا رو می‌بینی؟»
لونا آرام سرش را تکان داد.
«هر شب...»
آمورا با نگرانی پرسید:
«این بار چی دیدی؟»
لونا چشم‌هایش را بست.
صدایش آرام بود...
اما کمی می‌لرزید.
«دیدم...ستاره‌ها خاموش شدند...»
«ماه شکست و درخت Origin سوخت...»
...
«و...»
نفسش را بیرون داد.
«تمام خدایان...داشتند با هم می‌جنگیدند.»
باد ناگهان شدیدتر شد.
ستاره‌های آسمان برای لحظه‌ای کم‌نور شدند.
آمورا سعی کرد لبخند بزند.
«فقط یک خوابه.»
اما لونا آرام جواب داد:
«نه...این تنها یک رؤیا نیست.»
...
«یک پیشگوییه.»
در همان لحظه...
چند کیلومتر دورتر...
در تاریکی معبد حقیقت...
الهه‌ای با چشمان فیروزه‌ای...
آرام...
به درخت Origin خیره شده بود.
لبخندی زد.
لبخندی که هیچ‌کس آن را ندید.
**Veritas** زمزمه کرد:
«حقیقت،بالاخره... آشکار خواهد شد.»
دیدگاه ها (۰)

این هم شکل خداگونه ی اسکارلت هست.

بچه ها این اوسی من در آندرتیل است که بعدا بیشتر دربارش می‌فه...

سناریو ۱: شب آرام در کنار رودخانهمیتسوری و اوبانای در یک شب ...

شب از راه رسید، ستاره‌ها در پیِ یکدیگر به مغاک خاموشی فرو ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط