رمان: قلب یخی رئیس مافیا

رمان: قلب یخی رئیس مافیا

پارت پنجم

صبح روز بعد...

نور خورشید از پنجره‌های بلند عمارت وارد اتاق بزرگی می‌شد که لیا شب قبل در آن خوابیده بود.

او آرام چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.

بعد ناگهان از جایش پرید.

ـ وای نه... عمارت اون آدم یخی!

با عجله از تخت پایین آمد، در را باز کرد و وارد راهرو شد.

راهروی عمارت آن‌قدر بزرگ بود که انگار هیچ پایانی نداشت.

لیا زیر لب غر زد:

ـ فقط یه در خروجی پیدا کنم... بعدش دیگه هیچ‌وقت اینجا برنمی‌گردم!

---

چند دقیقه بعد...

او بالاخره درِ اصلی عمارت را پیدا کرد.

با خوشحالی لبخند زد.

ـ آخیش! آزادی!

اما درست وقتی خواست در را باز کند...

دو محافظ جلویش ایستادند.

ـ متأسفیم، خانم لیا. بدون اجازه رئیس نمی‌تونین خارج بشین.

لیا اخم کرد.

ـ چی؟! یعنی زندانیم؟

ـ نه، فقط برای امنیت شماست.

ـ امنیت؟! این بیشتر شبیه زندانه!

با حرص برگشت و از آنجا دور شد.

---

نیم ساعت بعد...

لیا تصمیم گرفت از پنجره فرار کند.

یکی از پنجره‌های طبقه همکف را باز کرد و با احتیاط پایش را بیرون گذاشت.

ـ فقط یک پرش کوچیک...

اما هنوز کامل بیرون نرفته بود که صدایی آرام پشت سرش شنید.

ـ داری چیکار می‌کنی؟

لیا از ترس تکان خورد و سریع برگشت.

تهیونگ با همان کت‌وشلوار مشکی، دست‌هایش را داخل جیبش گذاشته بود و با چهره‌ای کاملاً خونسرد به او نگاه می‌کرد.

ـ هیچی...

ـ هیچی؟

ـ داشتم... منظره رو نگاه می‌کردم.

تهیونگ نگاهی به پنجره باز و پای آویزان لیا انداخت.

ـ از پنجره؟

لیا چند لحظه سکوت کرد و بعد با خجالت گفت:

ـ خب... آره!

برای اولین بار، گوشه لب تهیونگ خیلی خیلی کم تکان خورد؛ چیزی شبیه یک لبخند کوتاه که خودش هم زود پنهانش کرد.

ـ از اون راه نمی‌تونی فرار کنی.

لیا دست به سینه ایستاد.

ـ من بالاخره یه راه پیدا می‌کنم!

تهیونگ فقط گفت:

ـ می‌دونم... چون خیلی لجبازی.

---

ظهر همان روز...

یکی از خدمتکارها برای لیا غذا آورد.

اما او با ناراحتی گفت:

ـ تا وقتی بذارین برم، غذا نمی‌خورم.

خدمتکار با نگرانی این موضوع را به تهیونگ گفت.

چند دقیقه بعد...

تهیونگ خودش وارد اتاق شد.

سینی غذا را روی میز گذاشت.

ـ بخور.

لیا صورتش را برگرداند.

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ چون از دستت ناراحتم.

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ اگه گرسنه بمونی، ضعیف می‌شی.

و من اجازه نمی‌دم وقتی مسئول امنیتت هستم، به خودت آسیب برسونی.

لیا برای لحظه‌ای به چشمان سرد او نگاه کرد.

با اینکه هنوز از دستش ناراحت بود...

اما برای اولین بار احساس کرد پشت آن ظاهر سرد، نگرانی پنهانی وجود دارد.

او آهی کشید، قاشق را برداشت و آرام شروع به غذا خوردن کرد.

تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.

پشت در، یکی از محافظ‌ها با تعجب پرسید:

ـ رئیس... چرا خودتون براش غذا بردین؟

تهیونگ فقط یک جمله گفت:

ـ چون نمی‌خوام آسیبی ببینه.

اما خودش هم نمی‌دانست...

این فقط حس مسئولیت بود...

یا چیزی بیشتر...

ادامه دارد...

#رمان #مافیایی #عاشقانه #بی_تی_اس #فانتزی #ویسگون
دیدگاه ها (۰)

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت چهارمشب...لیا بعد از خرید، آرام...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت سومصبح روز بعد...نور آفتاب از ل...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت دومباران هنوز آرام‌آرام می‌باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط