همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۴۸
«ویو جئون جونگکوک»
از لحظهای که اتوبوس حرکت کرد...
اعصابم به هم ریخته بود.
داهی خودش کنارم نشست.
قبل از اینکه چیزی بگم، اتوبوس راه افتاد.
جا به جا شدن هم دیگه ممکن نبود.
چند ردیف عقبتر...
دوین کنار بوراک نشسته بود.
بوراک هر چند دقیقه یه چیزی میگفت.
و دوین، هرچند با بیمیلی...
گاهی لبخند میزد.
همین لبخند...
دیوونهم میکرد.
داهی آروم گفت:
_«کوکی...»
جواب ندادم.
_«حواست اصلاً پیش من نیست.»
آه کشیدم.
_«دارم به پروژه فکر میکنم.»
داهی نگاهش رو دنبال نگاه من برد.
و وقتی دید دارم به دوین نگاه میکنم...
همهچیز رو فهمید.
اما چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم...
لبخند تلخی زد.
پارت ۱۴۸
«ویو جئون جونگکوک»
از لحظهای که اتوبوس حرکت کرد...
اعصابم به هم ریخته بود.
داهی خودش کنارم نشست.
قبل از اینکه چیزی بگم، اتوبوس راه افتاد.
جا به جا شدن هم دیگه ممکن نبود.
چند ردیف عقبتر...
دوین کنار بوراک نشسته بود.
بوراک هر چند دقیقه یه چیزی میگفت.
و دوین، هرچند با بیمیلی...
گاهی لبخند میزد.
همین لبخند...
دیوونهم میکرد.
داهی آروم گفت:
_«کوکی...»
جواب ندادم.
_«حواست اصلاً پیش من نیست.»
آه کشیدم.
_«دارم به پروژه فکر میکنم.»
داهی نگاهش رو دنبال نگاه من برد.
و وقتی دید دارم به دوین نگاه میکنم...
همهچیز رو فهمید.
اما چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم...
لبخند تلخی زد.
- ۲.۵k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط