مرتضی جان سلام
مرتضی جان سلام
نگران نباش ، حال من خوب است ، بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم
آموخته ام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست
آموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود
راستی ، بهتر از قبل دروغ می گویم…
“حال من خوب است” ، خوبِ خوب…
مرتضی جان، باران که می بارد دلم برایت تنگ می شود
راه می افتم بدون چتر
من بغض می کنم ، آسمان گریه
راستی مرتضی جان،عـــشق همین خنده های سادۀ توست،
وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم جدا شوَم.
مرتضی جان! کدام خیابان را بگردم ؟ کدام کوچه را ؟
بر کوبه ی کدام در بکوبم تا بر چارچوبش ظاهر شوی تو ؟ و بازم بشناسی مرا از من
به آغوشم بگیری و نپرسی هرگز که چه به روزگارم آورده است روزگار بی تو ماندن های بسیار !
اما مرتضی جان، دیدم کسی در میزند . در را گشودم سوی او . دیدم غم است در میزند
غم با همه غم بودنش هر شب به من سر میزند
مرتضی جان، این طور قبول نیست !
چشم هایت را زمین بگذار !
بیا دست خالی بجنگیم …
و در آخر مرتضی جان، دلم “آرامش” وارونه میخواهد :
“ش م ا ر ا ” . . .
و تو فقط در جوابم میگویی: ببینمت…
گونه هایت خیس است…
باز با این رفیق ناباب…
نامش چه بود؟
هان!
باران…
باز با باران قدم زده ای؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها…
همدم خوبی نیست برای دردها…
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیستر میکند…
روحت شاد مرتضی جان
نگران نباش ، حال من خوب است ، بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم
آموخته ام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست
آموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود
راستی ، بهتر از قبل دروغ می گویم…
“حال من خوب است” ، خوبِ خوب…
مرتضی جان، باران که می بارد دلم برایت تنگ می شود
راه می افتم بدون چتر
من بغض می کنم ، آسمان گریه
راستی مرتضی جان،عـــشق همین خنده های سادۀ توست،
وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم جدا شوَم.
مرتضی جان! کدام خیابان را بگردم ؟ کدام کوچه را ؟
بر کوبه ی کدام در بکوبم تا بر چارچوبش ظاهر شوی تو ؟ و بازم بشناسی مرا از من
به آغوشم بگیری و نپرسی هرگز که چه به روزگارم آورده است روزگار بی تو ماندن های بسیار !
اما مرتضی جان، دیدم کسی در میزند . در را گشودم سوی او . دیدم غم است در میزند
غم با همه غم بودنش هر شب به من سر میزند
مرتضی جان، این طور قبول نیست !
چشم هایت را زمین بگذار !
بیا دست خالی بجنگیم …
و در آخر مرتضی جان، دلم “آرامش” وارونه میخواهد :
“ش م ا ر ا ” . . .
و تو فقط در جوابم میگویی: ببینمت…
گونه هایت خیس است…
باز با این رفیق ناباب…
نامش چه بود؟
هان!
باران…
باز با باران قدم زده ای؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها…
همدم خوبی نیست برای دردها…
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیستر میکند…
روحت شاد مرتضی جان
- ۶.۸k
- ۲۱ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط