هاشیراما با یک سینی شربت آمد داخل . کمی بازیگوشانه گفت :
هاشیراما با یک سینی شربت آمد داخل . کمی بازیگوشانه گفت : غیبت مادارا رو می کردین؟
Te:نه ما غلط بکنیم غیبت مادارا رو بکنیم!
هاشیراما خنده ریزی کرد . بعد چند دقیقه لیوان های شربت تمام شدن . هاشیراما هم مثل اینکه کودک درونش فعال شده بود و خاطرات بچگی اش را تعریف می کرد .
Ki:خب ... بقیش ... چی شد؟
کیبا از خنده دیگه نمیتوانست حرف بزند . هیچکس نمیتوانست حتی خود هاشیراما .
H:اونروز میناتو سیاه و کبود و چهره ای مظلومانه آمد سر کار .
N:آخ ... یکبار هم مامانم اینقدر عصبانی بود که من و بابام از ترس جوراب هامون رو اشتباه کردیم پامون .
همه از خنده افتادند زمین . در کتابخانه فقط صدای خنده به گوش میرسید .
_______
صدای خنده ی بچه ها به گوش توبیراما هم رسید . توبیراما از شدت اشک ریختن دیگه حتی نمی توانست روی پا بایستد . می خواست ماشین را بردارد و به بیمارستان برود اما هر چی گشت سویچ را پیدا نکرد . هر چه فکر کرد یادش نیامد ماشین را چه کسی برداشته است . (توبیراما خوبه من در حالت عادی یادم نمیاد دیروز ناهار چی خوردیم🗿) . توبیراما تصمیم گرفت با موتور برود . سوار موتور شد اما کمی صبر کرد سر دردش ساکت شود اما بدتر شد پس برای اینکه بدتر از این نشود سریع راه افتاد . اصلا یادش نبود میتواند با آمبولانس تماس بگیرد یا به هاشیراما بگوید .
_______
Mit:من برگشتم خونه
میتو سویچ ماشین را انداخت روی کابینت . میتو میدانست بچه ها آمدند و در کتابخانه هستند پس شروع کرد به آشپزی برای بچه ها . آکامارو وقتی بوی غذا را فهمید شروع کرد به پارس زدن . بچه ها هم رفتند بیروت وقتی دیدند غذا آب دهنشان سرازیر شد مخصوصا ناروتو وقتی دید غذا رامن هستش . همه شروع کردن به خوردن .
زینگگگگگ زینگگگگگگ
صدای گوشی هاشیراما بود . سوناده بود .
H:الو ...سلام
Ts:سلامو زهر مار
سوناده عصبانی تر از همیشه بود و همین باعث شد هاشیراما از ته دلش رید تو شلوارش .
H:چیزی شده سوناده؟
سوناده وقتی این جمله رو شنید خشمش به اوج خودش رسید و جوری داد زد که هم گوش هاشیراما و هم دیگران سوت کشید : برادرت وضع وخیمی داره بعد تو میگی چی شده نفله؟!آخه به تو هم میگن برادر؟!
Te:نه ما غلط بکنیم غیبت مادارا رو بکنیم!
هاشیراما خنده ریزی کرد . بعد چند دقیقه لیوان های شربت تمام شدن . هاشیراما هم مثل اینکه کودک درونش فعال شده بود و خاطرات بچگی اش را تعریف می کرد .
Ki:خب ... بقیش ... چی شد؟
کیبا از خنده دیگه نمیتوانست حرف بزند . هیچکس نمیتوانست حتی خود هاشیراما .
H:اونروز میناتو سیاه و کبود و چهره ای مظلومانه آمد سر کار .
N:آخ ... یکبار هم مامانم اینقدر عصبانی بود که من و بابام از ترس جوراب هامون رو اشتباه کردیم پامون .
همه از خنده افتادند زمین . در کتابخانه فقط صدای خنده به گوش میرسید .
_______
صدای خنده ی بچه ها به گوش توبیراما هم رسید . توبیراما از شدت اشک ریختن دیگه حتی نمی توانست روی پا بایستد . می خواست ماشین را بردارد و به بیمارستان برود اما هر چی گشت سویچ را پیدا نکرد . هر چه فکر کرد یادش نیامد ماشین را چه کسی برداشته است . (توبیراما خوبه من در حالت عادی یادم نمیاد دیروز ناهار چی خوردیم🗿) . توبیراما تصمیم گرفت با موتور برود . سوار موتور شد اما کمی صبر کرد سر دردش ساکت شود اما بدتر شد پس برای اینکه بدتر از این نشود سریع راه افتاد . اصلا یادش نبود میتواند با آمبولانس تماس بگیرد یا به هاشیراما بگوید .
_______
Mit:من برگشتم خونه
میتو سویچ ماشین را انداخت روی کابینت . میتو میدانست بچه ها آمدند و در کتابخانه هستند پس شروع کرد به آشپزی برای بچه ها . آکامارو وقتی بوی غذا را فهمید شروع کرد به پارس زدن . بچه ها هم رفتند بیروت وقتی دیدند غذا آب دهنشان سرازیر شد مخصوصا ناروتو وقتی دید غذا رامن هستش . همه شروع کردن به خوردن .
زینگگگگگ زینگگگگگگ
صدای گوشی هاشیراما بود . سوناده بود .
H:الو ...سلام
Ts:سلامو زهر مار
سوناده عصبانی تر از همیشه بود و همین باعث شد هاشیراما از ته دلش رید تو شلوارش .
H:چیزی شده سوناده؟
سوناده وقتی این جمله رو شنید خشمش به اوج خودش رسید و جوری داد زد که هم گوش هاشیراما و هم دیگران سوت کشید : برادرت وضع وخیمی داره بعد تو میگی چی شده نفله؟!آخه به تو هم میگن برادر؟!
- ۱۴۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط