پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
کمکم هوا رو به غروب میرفت.
ات و کوک با چند تا کیسهی خرید از مرکز خرید بیرون آمدند.
ات با خنده گفت:
ات: فکر کنم بیشتر از چیزی که قرار بود خرید کردم.
کوک کیسهها را از دستش گرفت.
ات: هی، خودم میبرم.
کوک: سنگینه.
ات: مگه من بچهم؟
کوک بدون اینکه بایستد، گفت:
کوک: نه.
ات: پس بده خودم.
کوک نگاه کوتاهی به او کرد.
کوک: لجبازی نکن.
ات زیر لب غر زد.
ات: خودت از من لجبازتری.
کوک خندید.
کوک: درسته.
...
وقتی به ماشین رسیدند...
کوک درِ ماشین را برای ات باز کرد.
ات نشست و لبخند زد.
ات: ممنون.
کوک فقط سرش را تکان داد و در را بست.
چند دقیقه بعد...
ماشین آرام در جاده حرکت میکرد.
رادیو، آهنگ ملایمی پخش میکرد.
ات سرش را به شیشه تکیه داده بود.
ات: کوک...
کوک: جان دلم؟
ات چند لحظه ساکت شد.
هر بار که اینطوری صدایش میزد، ناخودآگاه لبخند میزد.
ات: میشه یه جا وایسیم؟
کوک: چرا؟
ات: اون کافه رو ببین...
خیلی دنج به نظر میاد.
کوک نگاهی به کافه انداخت.
بدون حرف، راهنما زد و ماشین را کنار کافه نگه داشت.
...
داخل کافه...
کنار پنجره نشستند.
ات منو را برداشت.
ات: من شکلات داغ میخوام.
کوک گفت:
کوک: دو تا شکلات داغ.
ات لبخند زد.
ات: از کجا فهمیدی؟
کوک: همیشه همینو سفارش میدی.
ات چند لحظه به او خیره شد.
ات: یعنی حواست به این چیزا هم هست؟
کوک خیلی ساده جواب داد.
کوک: به تو...
آره.
ات دیگر چیزی نگفت.
فقط لبخندش را پشت فنجانش پنهان کرد.
...
بعد از خوردن شکلات داغ...
ات از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باران خیلی آرام شروع شده بود.
ات: چقدر قشنگه...
کوک هم به بیرون نگاه کرد.
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس.
ات: اگه اون شب منو توی جنگل پیدا نمیکردی...
الان زندگیت چه شکلی بود؟
کوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: مثل قبل...
ساکت.
ات نگاهش را به او دوخت.
ات: و الان؟
کوک نگاهش را از باران گرفت.
چند لحظه مستقیم به چشمهای ات خیره شد.
بعد با همان لحن آرام همیشگی گفت:
کوک: الان...
وقتی خونه ساکت باشه...
حوصلهم سر میره.
ات لبخندش آرامتر شد.
او خوب میدانست...
این جمله، برای کسی مثل کوک، از هزار اعتراف ارزشمندتر است.
...
شب...
وقتی به عمارت برگشتند، ات کیسههای خریدش را روی تخت گذاشت و یکییکی لباسها را بیرون آورد.
ناگهان همان هودی سفیدی را که کوک انتخاب کرده بود، پوشید.
جلوی آینه چرخید.
بعد با خنده از اتاق بیرون رفت.
کوک در سالن روی مبل نشسته بود.
ات جلویش ایستاد و یک دور آرام چرخید.
ات: خب؟
کوک: هوم؟
ات: خوبه؟
کوک چند لحظه نگاهش کرد.
این بار بیشتر از همیشه.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
کوک: خیلی...
بهت میاد.
ات گونههایش کمی سرخ شد.
لبخندش را نتوانست پنهان کند.
ات: ممنون...
کوک از روی مبل بلند شد.
همین که از کنار ات رد شد، خیلی آرام گفت:
کوک: فقط...
دیگه هودیهای بقیه رو نپوش.
ات با تعجب برگشت.
ات: چرا؟
کوک مکث کرد.
بعد گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: چون این یکی...
از همه بیشتر بهت میاد.
و آرام از پلهها بالا رفت.
ات همانجا ایستاده بود و زیر لب، با خنده گفت:
ات: آقای مرموز...
فکر کنم داری کمکم لو میری...
...
کمکم هوا رو به غروب میرفت.
ات و کوک با چند تا کیسهی خرید از مرکز خرید بیرون آمدند.
ات با خنده گفت:
ات: فکر کنم بیشتر از چیزی که قرار بود خرید کردم.
کوک کیسهها را از دستش گرفت.
ات: هی، خودم میبرم.
کوک: سنگینه.
ات: مگه من بچهم؟
کوک بدون اینکه بایستد، گفت:
کوک: نه.
ات: پس بده خودم.
کوک نگاه کوتاهی به او کرد.
کوک: لجبازی نکن.
ات زیر لب غر زد.
ات: خودت از من لجبازتری.
کوک خندید.
کوک: درسته.
...
وقتی به ماشین رسیدند...
کوک درِ ماشین را برای ات باز کرد.
ات نشست و لبخند زد.
ات: ممنون.
کوک فقط سرش را تکان داد و در را بست.
چند دقیقه بعد...
ماشین آرام در جاده حرکت میکرد.
رادیو، آهنگ ملایمی پخش میکرد.
ات سرش را به شیشه تکیه داده بود.
ات: کوک...
کوک: جان دلم؟
ات چند لحظه ساکت شد.
هر بار که اینطوری صدایش میزد، ناخودآگاه لبخند میزد.
ات: میشه یه جا وایسیم؟
کوک: چرا؟
ات: اون کافه رو ببین...
خیلی دنج به نظر میاد.
کوک نگاهی به کافه انداخت.
بدون حرف، راهنما زد و ماشین را کنار کافه نگه داشت.
...
داخل کافه...
کنار پنجره نشستند.
ات منو را برداشت.
ات: من شکلات داغ میخوام.
کوک گفت:
کوک: دو تا شکلات داغ.
ات لبخند زد.
ات: از کجا فهمیدی؟
کوک: همیشه همینو سفارش میدی.
ات چند لحظه به او خیره شد.
ات: یعنی حواست به این چیزا هم هست؟
کوک خیلی ساده جواب داد.
کوک: به تو...
آره.
ات دیگر چیزی نگفت.
فقط لبخندش را پشت فنجانش پنهان کرد.
...
بعد از خوردن شکلات داغ...
ات از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باران خیلی آرام شروع شده بود.
ات: چقدر قشنگه...
کوک هم به بیرون نگاه کرد.
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس.
ات: اگه اون شب منو توی جنگل پیدا نمیکردی...
الان زندگیت چه شکلی بود؟
کوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: مثل قبل...
ساکت.
ات نگاهش را به او دوخت.
ات: و الان؟
کوک نگاهش را از باران گرفت.
چند لحظه مستقیم به چشمهای ات خیره شد.
بعد با همان لحن آرام همیشگی گفت:
کوک: الان...
وقتی خونه ساکت باشه...
حوصلهم سر میره.
ات لبخندش آرامتر شد.
او خوب میدانست...
این جمله، برای کسی مثل کوک، از هزار اعتراف ارزشمندتر است.
...
شب...
وقتی به عمارت برگشتند، ات کیسههای خریدش را روی تخت گذاشت و یکییکی لباسها را بیرون آورد.
ناگهان همان هودی سفیدی را که کوک انتخاب کرده بود، پوشید.
جلوی آینه چرخید.
بعد با خنده از اتاق بیرون رفت.
کوک در سالن روی مبل نشسته بود.
ات جلویش ایستاد و یک دور آرام چرخید.
ات: خب؟
کوک: هوم؟
ات: خوبه؟
کوک چند لحظه نگاهش کرد.
این بار بیشتر از همیشه.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
کوک: خیلی...
بهت میاد.
ات گونههایش کمی سرخ شد.
لبخندش را نتوانست پنهان کند.
ات: ممنون...
کوک از روی مبل بلند شد.
همین که از کنار ات رد شد، خیلی آرام گفت:
کوک: فقط...
دیگه هودیهای بقیه رو نپوش.
ات با تعجب برگشت.
ات: چرا؟
کوک مکث کرد.
بعد گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: چون این یکی...
از همه بیشتر بهت میاد.
و آرام از پلهها بالا رفت.
ات همانجا ایستاده بود و زیر لب، با خنده گفت:
ات: آقای مرموز...
فکر کنم داری کمکم لو میری...
...
- ۳۵۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط