تنها منم که می دانم

تنها منم که می دانم

چرا اغلب اوقات ساکتی

به اولین صبح پس از پایان جنگ شبیهی

آرامی و زیبا

اما غمگین

به اولین صبحانه

در اولین روز صلح می مانی

شیرینی و دلچسب

اما

تنها با گریه می توان به تو دست زد
دیدگاه ها (۲)

رمان انفجار و امید

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

قسمت یک

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط