part
part20
.
.
+ میدونستم آخرش به حرفم گوش میدی.. بریم خونه!
یونجون تک خنده ای کرد و سرشو تکون داد
_دیوونه ای به خدا!
سعی کرده بود ماشینشو پیدا کنه ولی انگار به دلیل پارک کردن بدش برده بودن پارکینگ و حالا مجبور بود تا خونه این بچه پررو رو کول کنه نفس عمیقی کشید و راه افتاد، تقریبا نزدیک خونه بودن و بوم حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.. سکوت سنگینی حاکم شده بود
_خوابت برد؟
بوم جوابی نداد...
+ هیونگ
_هوم؟
+ میدونی.. من خانواده ندارم
...
+ دارما ولی خانواده خودم نیستن فقط کنارشون زندگی میکنم
یونجون حرفی نزد
+ کنجکاو نیستی چی به سر خانوادم اومده؟
_اگه بخوای خودت میگی
+ خب.. انتظار داشتم سوال پیچم کنی
_نمیخوام تحت فشار باشی
+ هومم ㅇㅇ
بازم سکوت....
+ ولی هیونگ.. من بهت میگم
سرشو نزدیک گوش یونجون برد وب اعث شد یونجون خشکش بزنه
+ ولی نباید به هیشکی بگی این راز منه که فقط آجوما و هیونگ میدونن فهمیدی؟
یونجون سرشو تکون داد و دوباره راه افتاد
+ راستش.. بهم گفتن سه سال پیش تصادف کرده بودم و از بین بقیه خانوادم فقط من زنده موندم.. آجوما میگه امیدی نداشتن من زنده بمونم چون حدود شیش ماه کما بودم، وقتی بیدار شدم هیچی از خانوادم و زندگیم یادم نمیومد
...
+ تو گفتی کسی که عاشقش بودی رو از دست دادی درسته؟ گفتی دلت براش تنگش ده ولی هیونگ... من حتی نمیدونم عاشق کسی بودم یا نه! خنده داره من حتی یادم نمیاد چه جور آدمی بودم چه زندگی داشتم.. ولی یه چیزی هست.. الان حس میکنم دارم عاشق میشم.. یونجونا میدونی چقدر برام سخته؟ اگه قبلا با یکی بوده باشم و الان دوباره عاشق بشم دارم خیانت میکنم نه؟ ولی نمیتونم جلوی احساساتمو بگیرم هیونگ!
سرشو روی شونه یونجون گذاشت و قطره اشکی از روی گونش روی گردن یون افتاد
(این بچه.. خیلی سختی کشیده.. ولی من فقط دارم تحقیرش میکنم شاید واقعا آدم بده منم.. شاید من باید جای بومگیو میمردم... دلم نمیخواد بیشتر از این درد بکشه!)
_خوابت برد؟
نفساش گرم بوم به گردنش میخوردو لباش کنار گوششو لمس میکردن، نفسای یونجون نامنظم شده بودن و قلبش توی سینه میتپید، این بچه حس آرامشی بهش مبداد که تو این سه سال دیگه هیچوقت پیدا نکرده بود حس میکرد صدساله میشناستش..
_تو دقیقا کی هستی؟
.
.
_پاشو رسیدیم
بوم چشماشو باز کرد و یون روی زمین گذاشتش
_تکون نخور تا درو باز کنم
بوم به دیوار تکیه زد و روی زمین نشست و زانوهاشو بغل کرد
_خب پاشو
یونجون جوابی نشنید جلوی بوم که سرشو توی زانوهاش مخفی کرده بود نشست
_پاشو بریم داخل
بوم سرشو بلند کرد چشماش از اشک قرمز شده بودن
_هی چی شده؟ چرا باز داری گریه میکنی؟
بوم فقط به یون زل زده بود و حرفی نمیزد
_چیزی شده؟ میخوای..
بوم دستاشو باز کرد و گردن یونجونو بغل کرد و باعث شد یونجون از کمر روی زمین بیوفته و بوم روش!
بوم هنوزم گردن یونجونو محکم بغل کرده بود و میتونست ضربان قلب پسر بزرگترو زیر سینش حس کنه، یون شوک شده بود، دستشو بلند کرد و کمر بومو نوازش کرد تا بلند بشه بوم گردن یونجونو ول کرد و دستاشو روی زمین دو طرف یونجون تکیه کرد وسرشو بلند کرد تا جایی که صورتش درست جلوی صورت یون بود.. بدون هیچ حرفی فقط بهش نگاه میکرد، فاصلشون کمتر از حد نرمال بود یونجون تو نور شب به موجود قشنگ و زیبای روبروش نگاه میکرد
(خدای من.. واقعا خوشگله.. این بچه درست مثل فرشته هاست)
_بوم..
بوم سرشو نزدیک برد و همون فاصله کمی که بینشون بود رو هم از بین برد و به آرومی لباشو روی لبای یونجون فشرد.. چشمای یونجون گرد شدن و نفسش بند اومد با برخورد لبای داغ بوم با لبای سردش حس کرد وجودش تو آتیش میسوزه و مغزش هیچ فرمانی بهش نمیداد، بوم میدونست مسته و داره اینکارو میکنه.. شایدم داشت خودشو گول میزد.
چندثانیه ای که برای یون مثل سال ها گذشت بالاخره تموم شد و بوم سرشو بلند کرد و لباشونو جدا کرد و بازم به چشماش زل زد یونجون با چشمای خمار و قرمز بهش نگاه میکرد
(لعنتی.. میخوام بازم اون لبای داغشو رو لبام حس کنم... داری با من چیکار میکنی؟)
_دارم دیوونه میشم...
صداش به سختی شنیده میشد
بوم تازه به خودش اومده بود.. مثل برق زده ها از جا پرید و از روی یونجون بلند شد و با سرعت داخل خونه شد و به اتاقش رفت و درو قفل کرد دستشو روی قلبش گذاشت
+ این چه غلطی بود کردی؟ لعنت بهت بوم!
.
.
+ میدونستم آخرش به حرفم گوش میدی.. بریم خونه!
یونجون تک خنده ای کرد و سرشو تکون داد
_دیوونه ای به خدا!
سعی کرده بود ماشینشو پیدا کنه ولی انگار به دلیل پارک کردن بدش برده بودن پارکینگ و حالا مجبور بود تا خونه این بچه پررو رو کول کنه نفس عمیقی کشید و راه افتاد، تقریبا نزدیک خونه بودن و بوم حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.. سکوت سنگینی حاکم شده بود
_خوابت برد؟
بوم جوابی نداد...
+ هیونگ
_هوم؟
+ میدونی.. من خانواده ندارم
...
+ دارما ولی خانواده خودم نیستن فقط کنارشون زندگی میکنم
یونجون حرفی نزد
+ کنجکاو نیستی چی به سر خانوادم اومده؟
_اگه بخوای خودت میگی
+ خب.. انتظار داشتم سوال پیچم کنی
_نمیخوام تحت فشار باشی
+ هومم ㅇㅇ
بازم سکوت....
+ ولی هیونگ.. من بهت میگم
سرشو نزدیک گوش یونجون برد وب اعث شد یونجون خشکش بزنه
+ ولی نباید به هیشکی بگی این راز منه که فقط آجوما و هیونگ میدونن فهمیدی؟
یونجون سرشو تکون داد و دوباره راه افتاد
+ راستش.. بهم گفتن سه سال پیش تصادف کرده بودم و از بین بقیه خانوادم فقط من زنده موندم.. آجوما میگه امیدی نداشتن من زنده بمونم چون حدود شیش ماه کما بودم، وقتی بیدار شدم هیچی از خانوادم و زندگیم یادم نمیومد
...
+ تو گفتی کسی که عاشقش بودی رو از دست دادی درسته؟ گفتی دلت براش تنگش ده ولی هیونگ... من حتی نمیدونم عاشق کسی بودم یا نه! خنده داره من حتی یادم نمیاد چه جور آدمی بودم چه زندگی داشتم.. ولی یه چیزی هست.. الان حس میکنم دارم عاشق میشم.. یونجونا میدونی چقدر برام سخته؟ اگه قبلا با یکی بوده باشم و الان دوباره عاشق بشم دارم خیانت میکنم نه؟ ولی نمیتونم جلوی احساساتمو بگیرم هیونگ!
سرشو روی شونه یونجون گذاشت و قطره اشکی از روی گونش روی گردن یون افتاد
(این بچه.. خیلی سختی کشیده.. ولی من فقط دارم تحقیرش میکنم شاید واقعا آدم بده منم.. شاید من باید جای بومگیو میمردم... دلم نمیخواد بیشتر از این درد بکشه!)
_خوابت برد؟
نفساش گرم بوم به گردنش میخوردو لباش کنار گوششو لمس میکردن، نفسای یونجون نامنظم شده بودن و قلبش توی سینه میتپید، این بچه حس آرامشی بهش مبداد که تو این سه سال دیگه هیچوقت پیدا نکرده بود حس میکرد صدساله میشناستش..
_تو دقیقا کی هستی؟
.
.
_پاشو رسیدیم
بوم چشماشو باز کرد و یون روی زمین گذاشتش
_تکون نخور تا درو باز کنم
بوم به دیوار تکیه زد و روی زمین نشست و زانوهاشو بغل کرد
_خب پاشو
یونجون جوابی نشنید جلوی بوم که سرشو توی زانوهاش مخفی کرده بود نشست
_پاشو بریم داخل
بوم سرشو بلند کرد چشماش از اشک قرمز شده بودن
_هی چی شده؟ چرا باز داری گریه میکنی؟
بوم فقط به یون زل زده بود و حرفی نمیزد
_چیزی شده؟ میخوای..
بوم دستاشو باز کرد و گردن یونجونو بغل کرد و باعث شد یونجون از کمر روی زمین بیوفته و بوم روش!
بوم هنوزم گردن یونجونو محکم بغل کرده بود و میتونست ضربان قلب پسر بزرگترو زیر سینش حس کنه، یون شوک شده بود، دستشو بلند کرد و کمر بومو نوازش کرد تا بلند بشه بوم گردن یونجونو ول کرد و دستاشو روی زمین دو طرف یونجون تکیه کرد وسرشو بلند کرد تا جایی که صورتش درست جلوی صورت یون بود.. بدون هیچ حرفی فقط بهش نگاه میکرد، فاصلشون کمتر از حد نرمال بود یونجون تو نور شب به موجود قشنگ و زیبای روبروش نگاه میکرد
(خدای من.. واقعا خوشگله.. این بچه درست مثل فرشته هاست)
_بوم..
بوم سرشو نزدیک برد و همون فاصله کمی که بینشون بود رو هم از بین برد و به آرومی لباشو روی لبای یونجون فشرد.. چشمای یونجون گرد شدن و نفسش بند اومد با برخورد لبای داغ بوم با لبای سردش حس کرد وجودش تو آتیش میسوزه و مغزش هیچ فرمانی بهش نمیداد، بوم میدونست مسته و داره اینکارو میکنه.. شایدم داشت خودشو گول میزد.
چندثانیه ای که برای یون مثل سال ها گذشت بالاخره تموم شد و بوم سرشو بلند کرد و لباشونو جدا کرد و بازم به چشماش زل زد یونجون با چشمای خمار و قرمز بهش نگاه میکرد
(لعنتی.. میخوام بازم اون لبای داغشو رو لبام حس کنم... داری با من چیکار میکنی؟)
_دارم دیوونه میشم...
صداش به سختی شنیده میشد
بوم تازه به خودش اومده بود.. مثل برق زده ها از جا پرید و از روی یونجون بلند شد و با سرعت داخل خونه شد و به اتاقش رفت و درو قفل کرد دستشو روی قلبش گذاشت
+ این چه غلطی بود کردی؟ لعنت بهت بوم!
- ۶.۵k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط