‌باز من جا مانده ام در پشت آن چشمان تو

‌باز من جا مانده ام در پشت آن چشمان تو
نازنینم کی شود؟ تا دل شود مهمان تو

من غریق عشقتم ناجی من کی می شوی؟
باز کن چشمان خود را تا شوم قربان تو

بشکن آن سنگینی قلب خودت را نازنین
تا بسازد مرغ دل کاشانه در ایوان تو

آسمانی شو بباران بر دلم زان مهر خود
من کویری تشنه ام در حسرت باران تو

باد سردی می وزد از سوی گیسوهای تو
نازنین افتاده ام در پیچش طوفان تو
دیدگاه ها (۲)

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

«برای دیدنت پر از دلیل عاشقانه ام»اگرچه بی اثرشده نگاه دلبرا...

قصه ام با تو همین است ز خود بی خبرمنه شبم هست و نه روز و نه ...

هم دلت سنگ است و هم جویای حال من شدی تا که گفتم عاشقم تو بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط