پارت
پارت ۱۰
ویو کوک
رفتم تو اتاقم و میخواستم بخوابم تا فردا اول وقت به تهیونگ موضوع رو اطلاع بدم، اون حتما موضوع رو اوکی میکنه...تو فکر بودم که تو گوشیم یه پیام اومد پیام از طرف سنا بود:(مکالمشون تو گوشی)
×بیداری؟
÷آره بیدارم چطور؟
×ممنون برای اینکه نجاتم دادی...
÷تو از کجا میدونی
×بادیگارد بهم گفت که تو منو رسوندی
÷از اتفاقاتی که افتاد چیزی یادت نمیاد؟
×نه راستش هیچی یادم نمیاد
÷خیلی خب باشه دیگه بهتره بگیری بخوابی
×دقیقا چیو بگیرم که بخابم؟
÷منو بگیر🤣...اصلا هیچی نگیر بخواب شب بخیر
×شبت عسلی(کیوت)
روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم که بااحساس اینکه اسلحه روی سرمه چشمام رو باز کردم که دیدم یه آقایی بالاسرم با اسلحه ایستاده..ازش پرسیدم:
÷تو کی هستی؟
/اسمم جیهونه...برای پائولو کار میکنم اما تو این خونه خدمتکارم
÷خو به کی...(بچمون بی ادبه🤣)
/اومدم از طرف پائولو بهت هشدار بدم که حواست باشه فردا حق نداری قضیه رو به ته لو بدی وگرنه جون خواهرش به خطر می افته
÷یه سوال..(آخه تو این موقعیت؟!؟)
/بپرس
÷اون خواهر ته هست چرا منو تهدید میکنی؟
/چون توی استریم بنظر تو رابطت باهاش صمیمی تره
÷زرررشککک...من اصلا با اون رابطه ای ندارم
/خوددانی فقط اومدم هشدار دومی رو بهت بدم سومی ای درکار نیست..بای(نیشخند)(رفت)
÷چه کُ...کِشیه...نمیتونم به ته بگم پس..اوکی دیگه نمیخام در موردش فک کنم میخام بخوابم(خابالوی ما خوابید)
ویو ات(ساعت ۹)
صبح یکی از خدمتکارا در زد و اومد تو،باصدای اون از خواب بلند شدم که جلو ۵تا خدمتکار ظاهر شدن و به من تعظیم کردن..اصلا درکشون نمیکنم چرا باید به من تعظیم کنن؟!؟..برام صبحانه آوردن و منم بدون هیچ حرفی خوردم
یکیشون گفت:
خدمتکار:خانم ما به دستور ارباب اومدیم تا دستورات رو اجرا کنیم
-چه دستوراتی؟(تعجب)
منو تو یه قسمتی از عمارت بردن و کلی به سر و صورتم رسیدگی کردن...تقریبا همه جام رو ترمیم کردن مثل: ماسک زدن روی صورتم و ترمیم ناخن هام...و یه طرح خوشگل روی ناخنم زدن و بعد تو عمارت قسمتی که آرایشگاه بود بردنم و اونجا اول آرایشم کردن و بعد موهام رو خیلی کیوت حالت دادن...لباس و کفش هایی که تو عمرم هم ندیده بودم رو تنم کردم به همراه کلی زیورآلات...آخرش فک کنم ۴ ساعت طول کشید تا آماده بشم به که نگاه کردم ۲ ظهر شده بود، تو آینه خودم رو برانداز کردم و یه چرخ زدم..از حق نگذریم خیلی خوشگل شده بودم اون لحظه یکی از خدمتکارا گفت:
خدمتکار:خانم شما قراره با ارباب و خانوادشون ناهار بخورین پس تشریف ببرین پایین
-واقعااا؟..ولی من آمادگیش رو ندارم...
سرم رو که برگردوندم دیدم ته با یه کت و شلوار لاکچری مشکی به همراه یه لیوان شراب قرمز که دستش بود به میز آرایش تکیه داده بود...و بازم قلبم شروع به تپیدن کرد...(صحنه آهسته و یه آهنگ عاشقانه لطفا🤣🤣)
ترتیبش رو شما بدین لطفا😆
.....ادامه دارد.....
ویو کوک
رفتم تو اتاقم و میخواستم بخوابم تا فردا اول وقت به تهیونگ موضوع رو اطلاع بدم، اون حتما موضوع رو اوکی میکنه...تو فکر بودم که تو گوشیم یه پیام اومد پیام از طرف سنا بود:(مکالمشون تو گوشی)
×بیداری؟
÷آره بیدارم چطور؟
×ممنون برای اینکه نجاتم دادی...
÷تو از کجا میدونی
×بادیگارد بهم گفت که تو منو رسوندی
÷از اتفاقاتی که افتاد چیزی یادت نمیاد؟
×نه راستش هیچی یادم نمیاد
÷خیلی خب باشه دیگه بهتره بگیری بخوابی
×دقیقا چیو بگیرم که بخابم؟
÷منو بگیر🤣...اصلا هیچی نگیر بخواب شب بخیر
×شبت عسلی(کیوت)
روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم که بااحساس اینکه اسلحه روی سرمه چشمام رو باز کردم که دیدم یه آقایی بالاسرم با اسلحه ایستاده..ازش پرسیدم:
÷تو کی هستی؟
/اسمم جیهونه...برای پائولو کار میکنم اما تو این خونه خدمتکارم
÷خو به کی...(بچمون بی ادبه🤣)
/اومدم از طرف پائولو بهت هشدار بدم که حواست باشه فردا حق نداری قضیه رو به ته لو بدی وگرنه جون خواهرش به خطر می افته
÷یه سوال..(آخه تو این موقعیت؟!؟)
/بپرس
÷اون خواهر ته هست چرا منو تهدید میکنی؟
/چون توی استریم بنظر تو رابطت باهاش صمیمی تره
÷زرررشککک...من اصلا با اون رابطه ای ندارم
/خوددانی فقط اومدم هشدار دومی رو بهت بدم سومی ای درکار نیست..بای(نیشخند)(رفت)
÷چه کُ...کِشیه...نمیتونم به ته بگم پس..اوکی دیگه نمیخام در موردش فک کنم میخام بخوابم(خابالوی ما خوابید)
ویو ات(ساعت ۹)
صبح یکی از خدمتکارا در زد و اومد تو،باصدای اون از خواب بلند شدم که جلو ۵تا خدمتکار ظاهر شدن و به من تعظیم کردن..اصلا درکشون نمیکنم چرا باید به من تعظیم کنن؟!؟..برام صبحانه آوردن و منم بدون هیچ حرفی خوردم
یکیشون گفت:
خدمتکار:خانم ما به دستور ارباب اومدیم تا دستورات رو اجرا کنیم
-چه دستوراتی؟(تعجب)
منو تو یه قسمتی از عمارت بردن و کلی به سر و صورتم رسیدگی کردن...تقریبا همه جام رو ترمیم کردن مثل: ماسک زدن روی صورتم و ترمیم ناخن هام...و یه طرح خوشگل روی ناخنم زدن و بعد تو عمارت قسمتی که آرایشگاه بود بردنم و اونجا اول آرایشم کردن و بعد موهام رو خیلی کیوت حالت دادن...لباس و کفش هایی که تو عمرم هم ندیده بودم رو تنم کردم به همراه کلی زیورآلات...آخرش فک کنم ۴ ساعت طول کشید تا آماده بشم به که نگاه کردم ۲ ظهر شده بود، تو آینه خودم رو برانداز کردم و یه چرخ زدم..از حق نگذریم خیلی خوشگل شده بودم اون لحظه یکی از خدمتکارا گفت:
خدمتکار:خانم شما قراره با ارباب و خانوادشون ناهار بخورین پس تشریف ببرین پایین
-واقعااا؟..ولی من آمادگیش رو ندارم...
سرم رو که برگردوندم دیدم ته با یه کت و شلوار لاکچری مشکی به همراه یه لیوان شراب قرمز که دستش بود به میز آرایش تکیه داده بود...و بازم قلبم شروع به تپیدن کرد...(صحنه آهسته و یه آهنگ عاشقانه لطفا🤣🤣)
ترتیبش رو شما بدین لطفا😆
.....ادامه دارد.....
- ۴.۴k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط