لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تال
لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار رو رسرت خراب میکنم
لیا : باشه باشه عزیزم عصبی نشو
لیسا : باشه ما قط میکنیم
لیا : خدافظ
رزي : خدافظ
جیسو : گادحافظ
جنی : بای بای
" پایان مکالمه "
با اعضا خدافظی کردم و گرفتم تخت دو ساعت خوابیدم
" ویو کوک "
وقتی صبحونه خوردیم همه رفتیم توی اتاقامون منم رفتم توی اتاقم گوشیم رو برداشتم و به نامی زنگ زدم
" مکالمه "
کوک : سلام نامی
نامی : سلام کوکی چیشده ؟!
کوک : نامی تاریخ عروسی مشخص شد
نامی : واقعا ؟ کیه ؟!
کوک : ساعت ۰۰ : ۴
نامی : باشه پس کار نداری
کوک : نه بای بای
نامی : بای بای
" پایان مکالمه "
وقتی گوشی رو قطع کردم رفتم حولم رو برداشتم و رفتم حموم همون طور که توی وان نشسته بودم شروع کردم به فکر کردن همش سوالای مسخره و مزخرف مثل
" یعنی بعد ازدواج رفتار من و لیا عوض میشه ؟ "
" اگه کمپانی ها بفهمن؟ "
" اگه ارمی ها بفهمن ؟ "
" اگه بیلینک ها بفهمن ؟ "
وای یه ساعته دارم فکر میکنم
از حموم در اومدم و یه تیشرت و شلوارک پوشیدم به ساعت نگاه کردم ساعت ۰۰ : ۱ بود دقیقا یه ساعت بود حموم بودم
ولی خب تا ناهار یه ساعت وقت بود پس ...
شروع کردم یه کم گیم بازی کردم داشتم گیم میزدم که صدای در اومد
کوک : بفرمایید
خدمتکار اومد داخل و تعظیم کوتاهی کرد و گفت ( علامت خدمتکار ÷ )
÷ : ارباب پدر بزرگتون دستور دادن برای ناهار جمع بشین
ها ؟ ناهار ؟ مگه ساعت چنده ؟
گوشی رو برداشتم با بدن ساعت پرام ریخت ساعت ۳۰ : ۲ بود یعنی من ۳۰ : ۱ داشتم بازی میکردم وادفاخ برگشتم سمت خدمتکار و گفتم
کوک : برو منم میام
÷ : چشم فقط ارباب ..
کوک : باز چیه ؟!
÷ : پدربزرگتون فرمودن شما خانم رو صدا کنید
کوک : اوووووف باشه برو
خدمتکار تعظیم کوتاهی کردو رفتم
بلند شدم و رفتم سمت اتاق لیا که دقیقه رو به روی اتاقم بود در زدم ولی کسیجواب نداد چندبارم صداش زدم بازم جواب نداد دیگه نگران شدم و در رو باز کردم که دیدم این بچه ها خوابیده ناخداگاه خندم گرف و کیوتی زیرلب گفتم سمتش رفتم و آروم اسمش رو صدا زدم
کوک : لیا ؟!
لیا : هوم ..؟ ( خواب آلود )
کوک : پاشو کوچولو وقت ناهاره
لیا : من بعدن میخورم
روش برگردوند و دوباره خوابید
باورم نمیشه دوباره خوابید خدایا یه لحظه چشمم افتاد به لیوان آبی که کنارش بود کرم درونم فعال شدم لیوان رو پر آب کردم و برگشتم سمت لیا از اون جایی که میدونستم اگه این کار روکنم پارت میکنه در رو باز گذاشتم و با صدای بلند گقتم
کوک : بلند شووووووووو ( با صدای بلند
و آب رو ریختم روش که در کسری از از ثانیه بلند شد ومنم فرار کروم و فهمیدم اونم دنبالم
این موشو گربه افتاد بودیم من پله ها رو پنج تا پنج تا میگزروندم لیا ده تا ده تا رسیدم به اخرین پله که
لیا : باشه باشه عزیزم عصبی نشو
لیسا : باشه ما قط میکنیم
لیا : خدافظ
رزي : خدافظ
جیسو : گادحافظ
جنی : بای بای
" پایان مکالمه "
با اعضا خدافظی کردم و گرفتم تخت دو ساعت خوابیدم
" ویو کوک "
وقتی صبحونه خوردیم همه رفتیم توی اتاقامون منم رفتم توی اتاقم گوشیم رو برداشتم و به نامی زنگ زدم
" مکالمه "
کوک : سلام نامی
نامی : سلام کوکی چیشده ؟!
کوک : نامی تاریخ عروسی مشخص شد
نامی : واقعا ؟ کیه ؟!
کوک : ساعت ۰۰ : ۴
نامی : باشه پس کار نداری
کوک : نه بای بای
نامی : بای بای
" پایان مکالمه "
وقتی گوشی رو قطع کردم رفتم حولم رو برداشتم و رفتم حموم همون طور که توی وان نشسته بودم شروع کردم به فکر کردن همش سوالای مسخره و مزخرف مثل
" یعنی بعد ازدواج رفتار من و لیا عوض میشه ؟ "
" اگه کمپانی ها بفهمن؟ "
" اگه ارمی ها بفهمن ؟ "
" اگه بیلینک ها بفهمن ؟ "
وای یه ساعته دارم فکر میکنم
از حموم در اومدم و یه تیشرت و شلوارک پوشیدم به ساعت نگاه کردم ساعت ۰۰ : ۱ بود دقیقا یه ساعت بود حموم بودم
ولی خب تا ناهار یه ساعت وقت بود پس ...
شروع کردم یه کم گیم بازی کردم داشتم گیم میزدم که صدای در اومد
کوک : بفرمایید
خدمتکار اومد داخل و تعظیم کوتاهی کرد و گفت ( علامت خدمتکار ÷ )
÷ : ارباب پدر بزرگتون دستور دادن برای ناهار جمع بشین
ها ؟ ناهار ؟ مگه ساعت چنده ؟
گوشی رو برداشتم با بدن ساعت پرام ریخت ساعت ۳۰ : ۲ بود یعنی من ۳۰ : ۱ داشتم بازی میکردم وادفاخ برگشتم سمت خدمتکار و گفتم
کوک : برو منم میام
÷ : چشم فقط ارباب ..
کوک : باز چیه ؟!
÷ : پدربزرگتون فرمودن شما خانم رو صدا کنید
کوک : اوووووف باشه برو
خدمتکار تعظیم کوتاهی کردو رفتم
بلند شدم و رفتم سمت اتاق لیا که دقیقه رو به روی اتاقم بود در زدم ولی کسیجواب نداد چندبارم صداش زدم بازم جواب نداد دیگه نگران شدم و در رو باز کردم که دیدم این بچه ها خوابیده ناخداگاه خندم گرف و کیوتی زیرلب گفتم سمتش رفتم و آروم اسمش رو صدا زدم
کوک : لیا ؟!
لیا : هوم ..؟ ( خواب آلود )
کوک : پاشو کوچولو وقت ناهاره
لیا : من بعدن میخورم
روش برگردوند و دوباره خوابید
باورم نمیشه دوباره خوابید خدایا یه لحظه چشمم افتاد به لیوان آبی که کنارش بود کرم درونم فعال شدم لیوان رو پر آب کردم و برگشتم سمت لیا از اون جایی که میدونستم اگه این کار روکنم پارت میکنه در رو باز گذاشتم و با صدای بلند گقتم
کوک : بلند شووووووووو ( با صدای بلند
و آب رو ریختم روش که در کسری از از ثانیه بلند شد ومنم فرار کروم و فهمیدم اونم دنبالم
این موشو گربه افتاد بودیم من پله ها رو پنج تا پنج تا میگزروندم لیا ده تا ده تا رسیدم به اخرین پله که
- ۵۹۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط