پارت۸ #انتقال روح
پارت۸ #انتقال روح
نویسنده:ساکورا اومد خودشو ببره عقب که یه موش زیر پاش دید(میسا یاهمون ساکورا مثله چی از موش میترسه) و سریع پرید بغله گارا
ساکورا تو ذهنش:وای چه غلطی کردم برگامم الان بغل کراشممم چرا گارا انقدر سرخ شده الان بیام پایین یا نه یعنی چی باید بیام پایین دیگه
☆:اهمم موشه رفتا ساکورا نمیخوای بیای پایین
♡:چیز ببخشید موشه دیدم کنترل از دست دادم
☆:....من باید برم خدافظ
♡:هویی کجاااا به همین زودی صبر کنن
☆..بله مگه کارم داری ؟
♡: چیز چرا بهم نگفته بودی داری میری مامورئت
☆: مگه تو چیکارمی که بهت بگم؟!
♡تو ذهنش:چقدر بی ادبانههه الان بهش چی بگمم ای کاش قبل از اینکه بیام اینجا بهم میگفتنن چندتا فیلم عاشقانه میدیدمم
♡:نمیدونم ولی باید میگفتی《کمی با عصبانیت》
☆:....تو واقعاا خیلی عجیبی
♡:چیه تاحالا ادم عجیب ندیدی 《با خنده و شوخی 》
☆:اگه کارت تموم شد من باید برمم
♡:عهه.. نههه صبر کن
نویسنده :ساکورا میاد جلو گارا و نمیزاره بره
♡:چیز من میخوام برم پیشه تماری،.
☆:خب؟
♡:خب اون اکثراً میره ایچیراکو(محلی که تماری میرفت و بادبزناشو تیز میکرد)من اونجا بلد نیستمم میخواستم اگه تو بلدیی ببریم اونجا
☆:اره بلدم ولی الان نه، حوصله ندارم میخوام برم استراحت کنم
♡:چی ولی الان که سرع ظهر لطفا من میخوام الان ببینمش《کمی با لحنه بچهگونه》
☆توی ذهنش :چرا صداش اینجوری شد قلبم داره از جاش درمیادد چرا لباشو اونجوری میکنه
☆:ام اگه نشونت بدم کجاست دست از سرم برمیداری
♡:دست که برنمیدارم ولی《زیر لب》
☆:چی
♡:عام چیز هیچییی باشهه فقط بهم نشون بده کجاست
نویسنده:ساکورا و گارا راه افتادن
♡:وایسااا یه لحظه گارا
☆:داری کجا میری
بعد چند دقیقه
♡:من اومدم بریم
☆:چی رفتی گرفتی
♡:خیلی داری فضولی میکنیا این برای خواهر شوهرم
☆:چ.ی.ی《با خجالت تعجب》
♡توی ذهنش وای چه گوهیی خوردم
♡ههههیچی داشتیم میرفتیممم
ویو نویسنده گارا یه لبخنده ریز میزنه و به راهشون ادامه میدن
☆:همینجاست برو توع خودت تماری میبینی
♡:باشهه ممنون تا اینجا اوردیم《با خند زوقق》
☆...
♡ توی ذهنش مرتیکه گاو یه خواهش میکنم نگفت🗿
تا پارت بعدی خدانگهدار (نظرتو تو کامنتا برام بنویس) U^ェ^U
نویسنده:ساکورا اومد خودشو ببره عقب که یه موش زیر پاش دید(میسا یاهمون ساکورا مثله چی از موش میترسه) و سریع پرید بغله گارا
ساکورا تو ذهنش:وای چه غلطی کردم برگامم الان بغل کراشممم چرا گارا انقدر سرخ شده الان بیام پایین یا نه یعنی چی باید بیام پایین دیگه
☆:اهمم موشه رفتا ساکورا نمیخوای بیای پایین
♡:چیز ببخشید موشه دیدم کنترل از دست دادم
☆:....من باید برم خدافظ
♡:هویی کجاااا به همین زودی صبر کنن
☆..بله مگه کارم داری ؟
♡: چیز چرا بهم نگفته بودی داری میری مامورئت
☆: مگه تو چیکارمی که بهت بگم؟!
♡تو ذهنش:چقدر بی ادبانههه الان بهش چی بگمم ای کاش قبل از اینکه بیام اینجا بهم میگفتنن چندتا فیلم عاشقانه میدیدمم
♡:نمیدونم ولی باید میگفتی《کمی با عصبانیت》
☆:....تو واقعاا خیلی عجیبی
♡:چیه تاحالا ادم عجیب ندیدی 《با خنده و شوخی 》
☆:اگه کارت تموم شد من باید برمم
♡:عهه.. نههه صبر کن
نویسنده :ساکورا میاد جلو گارا و نمیزاره بره
♡:چیز من میخوام برم پیشه تماری،.
☆:خب؟
♡:خب اون اکثراً میره ایچیراکو(محلی که تماری میرفت و بادبزناشو تیز میکرد)من اونجا بلد نیستمم میخواستم اگه تو بلدیی ببریم اونجا
☆:اره بلدم ولی الان نه، حوصله ندارم میخوام برم استراحت کنم
♡:چی ولی الان که سرع ظهر لطفا من میخوام الان ببینمش《کمی با لحنه بچهگونه》
☆توی ذهنش :چرا صداش اینجوری شد قلبم داره از جاش درمیادد چرا لباشو اونجوری میکنه
☆:ام اگه نشونت بدم کجاست دست از سرم برمیداری
♡:دست که برنمیدارم ولی《زیر لب》
☆:چی
♡:عام چیز هیچییی باشهه فقط بهم نشون بده کجاست
نویسنده:ساکورا و گارا راه افتادن
♡:وایسااا یه لحظه گارا
☆:داری کجا میری
بعد چند دقیقه
♡:من اومدم بریم
☆:چی رفتی گرفتی
♡:خیلی داری فضولی میکنیا این برای خواهر شوهرم
☆:چ.ی.ی《با خجالت تعجب》
♡توی ذهنش وای چه گوهیی خوردم
♡ههههیچی داشتیم میرفتیممم
ویو نویسنده گارا یه لبخنده ریز میزنه و به راهشون ادامه میدن
☆:همینجاست برو توع خودت تماری میبینی
♡:باشهه ممنون تا اینجا اوردیم《با خند زوقق》
☆...
♡ توی ذهنش مرتیکه گاو یه خواهش میکنم نگفت🗿
تا پارت بعدی خدانگهدار (نظرتو تو کامنتا برام بنویس) U^ェ^U
- ۴۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط