مشت خاشـاکی کجـــا بندد ره سیلاب را؟

مشت خاشـاکی کجـــا بندد ره سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست

آنقـــدر بنشین که برخیــزد غبار از خاطرم
پای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست

قصــه امــواج دریا را ز دریــــا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفـان دل من نیست نیست

همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست

ناگـــزیر از نـــاله‌ام در ماتم دل چون کنم؟
مرهـــم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست

#رهی_معیری
دیدگاه ها (۰)

بی آن که تو را ببینم در تو رها می‌شوم و در کف دریا چشم م...

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتنمبحث تحقیق را در دفتر جا...

بنشینیم و بیندیشیم!این همه با هم بیگانهاین همه دوری و بیزاری...

بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم ازین چه خوش ترم ای جان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط