خنده از میـکده بگـریخت ، کجــائی ساقی؟

خنده از میـکده بگـریخت ، کجــائی ساقی؟
بر سـر میـکده غــم ریخت ،کجـائی ساقی؟

آن شب مسـت که من بودم و، پیمـانه و تو
رفت و با زَهــرِ غم آمیـخت ،کجـائی ساقی؟

خانه ای کز گل مهتــاب ،عطـش می نوشید
... بر سرم بی تو فـرو ریخــت، کجائی ساقی؟

سیــنه ام چاک شد و، شبنم چشمم خشکید
بس‌که شب فتنه برانگیـخت ، کجائی ساقی؟

آن سر زلف ، که عمری سـر و سامانم بود
یک شــبه پاک بهـم ریخــت ،کجائی ساقی؟

هرچه یک عمر «سها»حلقه‌ی آن زلف کشید
رفت و بر گــردنم آویخــت ، کجائی ساقی؟
دیدگاه ها (۲)

باز پاییز برای تو نبارم سخت استپای هر خاطره ات بغض نکارم سخت...

گفته باشم :عشق میخواهم ولی همراه اشک و آه نه!رشتهء مستحکمی، ...

خیال کردم توهم درد آشناییبه دل گفتم توهم همرنگ ماییخیال کردم...

رها کردیم خالق را ، گرفتاران ادیانیم !تعصب چیست در مذهب ؟! م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط