دستم که به نفرین تو بالای سرم رفت

دستم که به نفرین تو بالای سرم رفت
تا نام تو بردم دل دیوانه دعا کرد

دال از الف آمد که بگوید دلم افسرد
چون حسرت باران که قد غنچه دوتا کرد

شاعر شدم ای عاشق اشعار کجایی
هجران تو با این دل آشفته چه ها کرد

دل مرده و افسرده ترین شاعر این قرن
آخر به که گوییم که دلدار جفا کرد

شیرینی وصلت نچشید این لب و من را
این غصه جانسوز غریب الشعرا کرد
دیدگاه ها (۱)

تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن جوهری هست ولی نیست تپش در...

تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن جوهری هست ولی نیست تپش در...

نیست صاحب نفس، درک کند حال مراکاش این شعر بگوید به تو احوال ...

نیست صاحب نفَسی ، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو اح...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مراکاش این شعر بگوید به تو احو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط