★
Part³
Dance whit Devil
یه ماشین مشکی لوکس و گرون دیدم که ی آقای خیلی خوشگل
با پوستی به رنگ برف لبایی به رنگ خون و موهایی به سیاهی شب
جذب چشماش شده بودم
اون کی بود؟
که ناگهان با قطره بارونی که از آسمون اومده بود به خودم اومدم ، اگه
الان زودتر حرکت نمی کردم تا برسم خونه مریض میشدم
ولی چشماش ...
چشماش بیش از حد برق می زنن:)
نمی تونم چشمام رو ازش بردارم ...
بارون شدت گرفت و من هم به اجبار دویدم سمت خونه
وقتی به خونه رسیدم ...
سلام کردم و وارد اتاقم شدم ؛
قلبم تند تند می زد
به خاطر دویدن بود؟نه قطعا
این ی حس دیگه بود...
حسی که تاحالا تجربش نکرده بودم:)
نکنه...
نکنه عاشق شدم؟
نه... نه نباید چرت پرت بگم
اصلا عشق همش دروغی بیش نیست
دروغ
دورغ
دروغ
اه
بسه دیگه باید این چرندیات رو باید ول کنم...
باید برم ناهار بخورم
اوم ، بهتر از این چرت و پرت هاست
بعد از عوض کردن لباس فرم مدرسه ام رفتم و
نشستم سر میز ناهار
سر میز غذا اصلا حواسم سر جاش نبود
و فقط داشتم به اون مرده فکر می کردم
به اون چشماش:)
که با صدایی به خودم اومدم ، بابام بود؛
_دخترم
_بله بابا
_چیزی شده ؟
تک خنده ای کردم و جواب دادم:
_نه، مگه چی می خواد بشه
_احساس کردم حوصله نداری
_نه اتفاقا امروز خیلی خوشحالم ، چون قراره چند ساعت بعد با ملورین
بریم بار
پدرم لبخند گنده ای زد و ی تکه گوشت گذاشت تو ظرفم
ناهار تموم شده بود ، چند دقیقه ی دیگه قرار بود ملورین بیاد دنبالم
لباس تقریبا بازی پوشیدم و میکاپ نه چندان زیادی کردم [قیافه استایل و میکاپ ات اسلاید های بعد]
و صبر کردم تا بیاد
[وقتی ملورین اومده ] (محض اطلاع ملورین دوست ات هست و دختره)
سوار ماشین شدم و با لبخند گنده ای سلام کردم
_علیک سلام ات خانم
تک خنده ای کردم که گفت:
_پرنسس خانم ما امروز ملکه شدهههه
_شما که خوشگل تری. و بعد هر دومون خندیدم
[وقتی به بار رسیدن]
دست در دست هم وارد شدیم که چشمم به یکی خورد...
باورم نمی شد ، ا.. او... اون؟
خب دیگه بستونه بقیش پارت بعد ، خدایی این پارت زیادی بلندههههه
Dance whit Devil
یه ماشین مشکی لوکس و گرون دیدم که ی آقای خیلی خوشگل
با پوستی به رنگ برف لبایی به رنگ خون و موهایی به سیاهی شب
جذب چشماش شده بودم
اون کی بود؟
که ناگهان با قطره بارونی که از آسمون اومده بود به خودم اومدم ، اگه
الان زودتر حرکت نمی کردم تا برسم خونه مریض میشدم
ولی چشماش ...
چشماش بیش از حد برق می زنن:)
نمی تونم چشمام رو ازش بردارم ...
بارون شدت گرفت و من هم به اجبار دویدم سمت خونه
وقتی به خونه رسیدم ...
سلام کردم و وارد اتاقم شدم ؛
قلبم تند تند می زد
به خاطر دویدن بود؟نه قطعا
این ی حس دیگه بود...
حسی که تاحالا تجربش نکرده بودم:)
نکنه...
نکنه عاشق شدم؟
نه... نه نباید چرت پرت بگم
اصلا عشق همش دروغی بیش نیست
دروغ
دورغ
دروغ
اه
بسه دیگه باید این چرندیات رو باید ول کنم...
باید برم ناهار بخورم
اوم ، بهتر از این چرت و پرت هاست
بعد از عوض کردن لباس فرم مدرسه ام رفتم و
نشستم سر میز ناهار
سر میز غذا اصلا حواسم سر جاش نبود
و فقط داشتم به اون مرده فکر می کردم
به اون چشماش:)
که با صدایی به خودم اومدم ، بابام بود؛
_دخترم
_بله بابا
_چیزی شده ؟
تک خنده ای کردم و جواب دادم:
_نه، مگه چی می خواد بشه
_احساس کردم حوصله نداری
_نه اتفاقا امروز خیلی خوشحالم ، چون قراره چند ساعت بعد با ملورین
بریم بار
پدرم لبخند گنده ای زد و ی تکه گوشت گذاشت تو ظرفم
ناهار تموم شده بود ، چند دقیقه ی دیگه قرار بود ملورین بیاد دنبالم
لباس تقریبا بازی پوشیدم و میکاپ نه چندان زیادی کردم [قیافه استایل و میکاپ ات اسلاید های بعد]
و صبر کردم تا بیاد
[وقتی ملورین اومده ] (محض اطلاع ملورین دوست ات هست و دختره)
سوار ماشین شدم و با لبخند گنده ای سلام کردم
_علیک سلام ات خانم
تک خنده ای کردم که گفت:
_پرنسس خانم ما امروز ملکه شدهههه
_شما که خوشگل تری. و بعد هر دومون خندیدم
[وقتی به بار رسیدن]
دست در دست هم وارد شدیم که چشمم به یکی خورد...
باورم نمی شد ، ا.. او... اون؟
خب دیگه بستونه بقیش پارت بعد ، خدایی این پارت زیادی بلندههههه
- ۱۸۸
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط