ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉: 25( final)
چند ماه گذشته بود.
دنیا انگار تصمیم گرفته بود فراموش کنه اون شبها چی اتفاق افتاده.
خونه همون خونه بود…
اما دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
ا/ت خستهتر شده بود، اما زندهتر هم به نظر میرسید.
یه جور زنده بودن آروم، سنگین، واقعی.
و اون، حالا تنها نبود.
───
کودک روی تخت کوچیکش خوابیده بود.
نفسهای آرومش فضا رو پر کرده بود.
موهای تیره، پوست روشن…
و چشمهایی که گاهی، فقط گاهی، یه تهرنگ تاریک توشون میلرزید.
نیمه انسان.
نیمه چیزی که هیچکس جرأت اسم گذاشتن روش رو نداشت.
ا/ت کنار تخت نشست و آروم انگشتش رو روی گونهی بچه کشید.
+تهیونگ…
آروم گفت.
نه برای صدا زدن کسی که جواب بده.
فقط برای نگه داشتن یه اسم.
───
شبها سختتر بودن.
نه به خاطر گریهی بچه.
به خاطر سکوت.
اون سکوتی که شبیه انتظار بود.
───
اون شب هم بارون میاومد.
آروم. بیصدا.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود، بچه رو توی آغوشش گرفته بود.
نور خیابون روی صورت کوچیکش افتاده بود.
و درست همون لحظه…
انعکاس توی شیشه تغییر کرد.
ا/ت نفسش بند اومد.
نه ترس.
نه شوک.
فقط… شناخت.
تهیونگ.
کنار پنجره ایستاده بود.
دیگه اون تاریکی سنگین توی نگاهش نبود.
چشمهاش انسانی بودن.
آروم.
خسته.
و لبخندش…
همون لبخند گرمِ قدیمی.
بدون مالکیت.
بدون درد.
فقط… حضور.
───
ا/ت آروم گفت:
+دیر اومدی…
صدایش نمیلرزید.
فقط خسته بود.
تهیونگ لبخند زد.
نه حرفی زد، نه جلو اومد.
فقط نگاه کرد.
به ا/ت.
به بچه.
انگار داشت چیزی رو که هیچوقت فکر نمیکرد ببینه، توی ذهنش نگه میداشت.
───
بچه توی بغل ا/ت تکون کوچیکی خورد.
و چشمهایش برای یک لحظه کوتاه باز شد.
همون نگاه.
همون تهرنگ تاریک.
تهیونگ آهسته نفس کشید.
و لبخندش کمی عمیقتر شد.
───
ا/ت خیلی آروم گفت:
+اون داره بهت نگاه میکنه…
تهیونگ سرش رو کمی پایین انداخت.
انگار جواب ندادن، خودش یه جواب بود.
───
باد از پشت پنجره گذشت.
و وقتی ا/ت دوباره پلک زد…
اونجا خالی بود.
مثل همیشه.
نه حضور.
نه سایه.
فقط یه حس خیلی ملایم.
مثل گرمایی که از دور میاد… و هیچوقت کامل نمیمونه.
───
ا/ت به بچه نگاه کرد.
آروم لبخند زد.
+بابات… یه کم زیادی لجبازه…
چشمهاش خیس نشد.
دیگه لازم نبود.
───
بچه توی آغوشش دوباره خوابید.
و این بار…
خوابش آرومتر از همیشه بود.
───
آخرین تصویر:
پنجره نیمه باز.
بارون آرام.
و رد خیلی محوی از یه لبخند روی شیشه.
نه ترسناک.
نه دردناک.
فقط… خداحافظی.
اوک گلای من😭 این تمام شد میدونم اصلا شبیه انتظارتون نبود خدمم نمیدونم چم شد یهو اینطوری تمومش کردم ولی خب هیچ جوره نمیتونستم یه شیطان و یه انسان رو ذوج خشبخت کنم😭😭😭😭 بازم خیلی ببخشید اگه پایانش خوب نبود عرررررررررر😭🥀
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉: 25( final)
چند ماه گذشته بود.
دنیا انگار تصمیم گرفته بود فراموش کنه اون شبها چی اتفاق افتاده.
خونه همون خونه بود…
اما دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
ا/ت خستهتر شده بود، اما زندهتر هم به نظر میرسید.
یه جور زنده بودن آروم، سنگین، واقعی.
و اون، حالا تنها نبود.
───
کودک روی تخت کوچیکش خوابیده بود.
نفسهای آرومش فضا رو پر کرده بود.
موهای تیره، پوست روشن…
و چشمهایی که گاهی، فقط گاهی، یه تهرنگ تاریک توشون میلرزید.
نیمه انسان.
نیمه چیزی که هیچکس جرأت اسم گذاشتن روش رو نداشت.
ا/ت کنار تخت نشست و آروم انگشتش رو روی گونهی بچه کشید.
+تهیونگ…
آروم گفت.
نه برای صدا زدن کسی که جواب بده.
فقط برای نگه داشتن یه اسم.
───
شبها سختتر بودن.
نه به خاطر گریهی بچه.
به خاطر سکوت.
اون سکوتی که شبیه انتظار بود.
───
اون شب هم بارون میاومد.
آروم. بیصدا.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود، بچه رو توی آغوشش گرفته بود.
نور خیابون روی صورت کوچیکش افتاده بود.
و درست همون لحظه…
انعکاس توی شیشه تغییر کرد.
ا/ت نفسش بند اومد.
نه ترس.
نه شوک.
فقط… شناخت.
تهیونگ.
کنار پنجره ایستاده بود.
دیگه اون تاریکی سنگین توی نگاهش نبود.
چشمهاش انسانی بودن.
آروم.
خسته.
و لبخندش…
همون لبخند گرمِ قدیمی.
بدون مالکیت.
بدون درد.
فقط… حضور.
───
ا/ت آروم گفت:
+دیر اومدی…
صدایش نمیلرزید.
فقط خسته بود.
تهیونگ لبخند زد.
نه حرفی زد، نه جلو اومد.
فقط نگاه کرد.
به ا/ت.
به بچه.
انگار داشت چیزی رو که هیچوقت فکر نمیکرد ببینه، توی ذهنش نگه میداشت.
───
بچه توی بغل ا/ت تکون کوچیکی خورد.
و چشمهایش برای یک لحظه کوتاه باز شد.
همون نگاه.
همون تهرنگ تاریک.
تهیونگ آهسته نفس کشید.
و لبخندش کمی عمیقتر شد.
───
ا/ت خیلی آروم گفت:
+اون داره بهت نگاه میکنه…
تهیونگ سرش رو کمی پایین انداخت.
انگار جواب ندادن، خودش یه جواب بود.
───
باد از پشت پنجره گذشت.
و وقتی ا/ت دوباره پلک زد…
اونجا خالی بود.
مثل همیشه.
نه حضور.
نه سایه.
فقط یه حس خیلی ملایم.
مثل گرمایی که از دور میاد… و هیچوقت کامل نمیمونه.
───
ا/ت به بچه نگاه کرد.
آروم لبخند زد.
+بابات… یه کم زیادی لجبازه…
چشمهاش خیس نشد.
دیگه لازم نبود.
───
بچه توی آغوشش دوباره خوابید.
و این بار…
خوابش آرومتر از همیشه بود.
───
آخرین تصویر:
پنجره نیمه باز.
بارون آرام.
و رد خیلی محوی از یه لبخند روی شیشه.
نه ترسناک.
نه دردناک.
فقط… خداحافظی.
اوک گلای من😭 این تمام شد میدونم اصلا شبیه انتظارتون نبود خدمم نمیدونم چم شد یهو اینطوری تمومش کردم ولی خب هیچ جوره نمیتونستم یه شیطان و یه انسان رو ذوج خشبخت کنم😭😭😭😭 بازم خیلی ببخشید اگه پایانش خوب نبود عرررررررررر😭🥀
- ۴۵۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط