P

P44
نور نارنجی‌رنگ خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق می‌تابید. جی‌یون در اتاق رو آروم باز کرد و رفت سمت تخت. کوک توی خواب عمیقی بود، با موهایی که روی صورتش پخش شده بودن. جی‌یون کنارش روی لبه‌ی تخت نشست و چند لحظه فقط تماشاش کرد.و لبخندی روی لباش نشست با آرامش دستی به موهاش کشید و بعد، آروم تکونش داد.
جی یون:کوک... پاشو دیگه خواب‌الو، هوا عالیه.
کوک پلک‌هاش رو باز کرد و اولش گیج بود، اما وقتی چشمش به جی‌یون افتاد، لبخند بی‌هوا نشست روی لبش. قبل از اینکه جی‌یون بخواد بلند شه، کوک دستش رو گرفت و آروم لای موهای جی‌یون چرخوند. جی‌یون همون‌جا خشکش زد؛ ضربان قلبش انقدر تند بود که حس می‌کرد تمام اتاق دارن می‌شنونش، ولی صورتش مثل همیشه خنثی و سرد باقی موند.
جی یون:می‌رم کنار ساحل قدم بزنم،( جی‌یون با صدایی که سعی می‌کرد نلرزه گفت)صبحونه‌ت رو گفتم آماده کنن، تا تو صبحانتو تموو کنی من برگشتم....
یک ساعت بعد، جی‌یون روی همون صخره‌های کنار ساحل نشسته بود. باد خنک دریا موهاش رو بهم می‌ریخت. صدای پای کسی رو شنید که آروم نزدیک شد. کوک بود؛ با یه دوربین حرفه‌ای دور گردنش. مثل همیشه فکر میکرد جی یون نمیدونه که کسی اونجا حضور داره مثل همیشه فکر میکرد قراره سوپرایزش کنه ولی نمیدونست جی یون پشت سرشم چشم داره. از پشت ازش عکس گرفت و رفت کنارش نشست و بدون اینکه حرفی بزنه، دوربین رو بالا آورد و عکس رو نشون جی یون ددا.
جی‌یون خنده‌ی کوتاهی کرد:
جی یون:بازم؟
کوک دوربین رو پایین آورد و با ذوق نگاهش کرد. کوک: پنجمین باریه که اینجایی و من پنجمین باریه که ازت عکس می‌گیرم. هر روز صبح میای اینجا و ساعت ها اینجا میشینی به چی فکر می‌کنی این‌قدر عمیقی؟
جی‌یون دوباره خیره شد به تلاطم دریا.
جی یون:به اینکه چقدر همه چیز متغیره. یه لحظه آرومه، لحظه‌ی بعد یه طوفان می‌تونه همه چیز رو بهم بریزه.
کوک نگاهش رو از جی‌یون گرفت و به افق دوخت. کوک:تو خیلی تغییر کردی جی‌یون. این چند وقت اخیر... انگار همیشه یه چیزی رو داری تو خودت حبس می‌کنی. این سفر، این آرامش... انگار از این فرصت می‌خوای استفاده تا یه چیزی رو توی خودت دفن کنی.
جی‌یون نیم‌نگاهی بهش انداخت، شاید اگه بلد نبود صورتش رو خنثی نگه داره کوک میتونست از چشمهاش تموم دنیای زخمی جی یون رو ببینه.
جی یون: همه آدما یه چیزایی دارن که دوست ندارن بقیه بفهمن. تو چی؟ تو هم رازی داری که هیچ‌کس ندونه؟
کوک خندید، یه خنده‌ی از ته دل.
کوک:من؟ نه، زندگی من خیلی ساده‌تر از این حرفاست. مادرم که از همون اولش نمیدونست چطوری باید مادری کنه لعدشم ولم کردو رفت من موندمو پدرم که فقط برای اینکه وارثشم نگهم داشتته بود، منم زندگیمو با مشروب پارتی دخترا و کار پر کردم تا اینکه تو اومدی... الان تنها دارایی من همین لحظه‌هاست، همین‌که کنار تو باشم...
بعد کمی مکث کرد و با لحنی آروم‌تر ادامه داد:
کوک:فقط... گاهی می‌ترسم. می‌ترسم این آرامش هم یه روزی تموم شه.
جی‌یون سکوت کرد. توی دلش غوغایی بود، اما لب‌هاش رو به هم فشرد. این همون لحظه‌ای بود که باید می‌پرسید. با صدایی که سعی می‌کرد کاملاً عادی باشه، گفت:
جی یون:کوک... اگه... فقط می‌گم اگه، یه روز مجبور بشم بهت آسیب برسونم... واکنشت چی می‌تونه باشه؟
کوک اولش فکر کرد شوخی می‌کنه، اما وقتی صورت سنگی جی‌یون رو دید، اخماش آروم تو هم رفت. برگشت سمتش و دقیق به چشماش نگاه کرد.
کوک:چرا اینو می‌پرسی؟
ی یون:فقط... یه سواله. اگه از روی اجبار باشه... اگه انتخابِ خودِ من نباشه...
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: اگه خواسته قلبی‌ت نباشه، اگه از روی اجبار باشه... من ناراحت نمی‌شم. چون می‌دونم تو اون آدمی نیستی که بخوای به من اسیب بزنی یا دلت بخواد(سرش رو کمی جابه‌جا کرد و زمزمه کرد)ولی قول بده... اگه روزی زخمی شدم، خودت پانسمانش کنی!
جی یون:چرا فکر میکنی من اون کسی نیستم که بخوام بهت اسیب برسونم؟
کوک اروم سرشو گذاشت رو شونه جی یون.
کوک:چون تو همیشه بودی تا نجاتم بدی...همیشه بودی تا مرهم دردام بشی...همیشه بودی تا ارامشم باشی...تو تنها کسی هستی که دارم، ات... خوشحالم که دارمت.
جی‌یون به دریا خیره موند. اون آتیشی که توی قلبش بود، انگار داشت از تو می‌سوزوندش، ولی انگار تمام صورتش از سنگ ساخته شده بود. هیچ واکنشی... هیچ لرزشی توی صداش نبود. فقط به موج‌ها نگاه کرد که چطور با بی‌رحمی سنگ‌ها رو می‌سابیدن و می‌رفتن.
و فهمید نقشه بازی با ذهن کوک وحشتناک موفقیت امیز بود انقدری وحشتناک که خود جی یون وحشت کرده بود...
دیدگاه ها (۲)

P45از زبان جی یونصدای موج‌ها هنوز توی گوشم بود، اما گرمایِ ی...

P46نورِ ماه رویِ سطحِ آبِ دریا می‌رقصید و انعکاسِ نقره‌ای‌ش ...

P43یکی از بارهای معروف گانگنام که صاحبش جی یون هست مثل همیشت...

فالوشه؟...✨✨. . . @jenny33 . . . ✨✨✨

P29ساعت ۴:۱۰صبحه.کوک اروم کیلید رو تو در میچرخونه و وارد میش...

part.47.و بوسیدمش از تعجب چشاش باز بود و اشکی که میخواستم نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط