ادامه پارت

ادامه پارت ۴۸
 با بیحالی به نسترن که داشت با گریه مانتو مشکی تنم می کرد نگاه کردم گفتم: داری چی کار می کنی؟
 - باید بریم سر خاک ...
 - سر خاک کی؟
 با گریه بغلم کرد و گفت: الهی من بمیرم حال روزتو اینجوری نبینم...آخه چرا سرنوشت تو اینجوریه؟
منم گریه کردم و گفتم: نسترن بدبخت شدم ...نسترن دیگه مامان ندارم ...دیگه کسی رو ندارم.
گریه...گریه ....گریه کار هر روز و هر شبم شده بود. نمی دونستم کی میاد کی میره... پول مراسمو کی میده، کی غذا درست می کنه ،کی پذیرایی می کنه ،از دور و اطرافم خبر نداشتم. تو حال خودم بودم حتی نمی دونستم کیا بهم تسلیت می گفتن...نسترن و فریده خانم به زور غذا تو حلقم می کردن تا از گشنگی نمیرم سخت بود تنها کسم سایه سرمو ازم گرفتن...
دو هفته بعد از هفت مامانم ،نسترن خونمون اومد. مثلا برای عوض کردن روحیه من یک ساعت حرف زد و خندید آخر سرم وقتی دید من
نمی خندم حوصلش سر رفت و گفت:
 - بابا این فک من خرد شد از بس حرف زدم خوب تو هم بخند یه چیزی بگو...
دیدگاه ها (۳)

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۸دستگاه شوکو آوردن. نمی دونم چه جوری ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۹ -چی بگم؟  -چه می دونم یه چیزی بگو.....

ادامه پارت ۴۷ با حرص و عصبانیت از کنارمون رد می شد که گفتم: ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۷با تعجب بهش نگاه کردم. گفت: ظاهرا ای...

part.40.داشت می‌رقصید که دستش خورد به دست دنسر و زخم ی شدخان...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁶مادر کاترینا : کیههههههههه ؟ ... ابرومون رف....

دلنوشته های من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط