رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت¹³
عروسی تموم شد و با بوق بوق پشت سرمون افتادنو گریه منو مامان و بابام تموم شد رسیدیم خونه دوتاییمون ماشالله در خونه وا شد یا قمر بن بتی هاشم این خونست یا قصر پوتیفاره ماشالله انقد ناز بود ک نگم حیابزرگ بود و یه حوض ققنوس وسطش داشت دورتا دور حیاط گل بنفش و زرد و صورتی و قرمز و رنگارنگ بود گفت=اگه دید زدنت تموم شد پیاده شی ،نگاهش کردم چش غره ای رفتم و پیاده شدم رفتم تو به به به به عجب چیزی همش واگعیه خونه تم سفید سیاه داشت و حدود ۷ تا خدمتکار رو به رو مون وایستاده بودن اومد تو و گفت=ایشون زن من هستن کوچکترین بد رفتاری از طرف شما و این زن مساوی با مجازاته شیرفهم شد؟ ،همشون گفتن بله ارباب و اربابشون رف بالا اتاقش یه دونه دختره که اسمش ستاره بود اومد و سریع باهام گرم گرفت دختر خوبی بود منم مهربون باهاش حرف زدم من رو با شوکت خانوم آشنا کرد اونم خیلی مهربون بود
سه روزی میگذره که اینجام و با خاله شوکت صمیمی و با ستاره صمیمی تر شده بود فقط شبا موقع شام سپنتا که باید بگم ارباب رو میدیدم با ستاره حرف میزدیم که دوباره دختره افاده ایی اومد به ستاره گفم=این میمون میخاد من موهاشو بگیرم بکشمش رو زمینا ،ستاره بلند بلند خندید همین دختر دماغ فیل افتاده ک اسمش حنانه ست اومد گفت=کلفت نمیخاین کار کنین ،گفتم=کلفت باباته میدم ارباب تنبیه کنه ها ،خنده مسخره ایی کرد و گفت=عزیزم پنهان نماند تو این عمارت همه میدونیم ارباب بخاطر قول و قرارایی با تو ازدواج کرده و بهت علاقه ایی نداره از اونجایی که ح تا نگاه سگم بهت نمیکنه ،پاشدم یه سیلی خوابوندم گوشش که برگشت نگام کرد و صدای ارباب توی گوشمون پیچید لز اونجایی که میگن ارباب خوشش نمیاد کسی اسمش رو بگه همه میگن ارباب منم با تابعیت اونا میگم ارباب برگشت ارباب گفت=به چه حقی دستت روی خدمتکار من بلند شده ،با داد گفت حنانه هم از فرصت استفاده کرد و اشک تمساح ریخت ک من مقصر شم ارباب گفت=۵دیقه بعد سریع میای اتاقم فهمیدی،اینم با داد گفت سر تکون دادم که رفت حنانه اشکای فیکشو پاک و گفت=فاتحتو بخون دختره نحس،اومدم جوابشو بدم ستاره نذاشت ....
پارت¹³
عروسی تموم شد و با بوق بوق پشت سرمون افتادنو گریه منو مامان و بابام تموم شد رسیدیم خونه دوتاییمون ماشالله در خونه وا شد یا قمر بن بتی هاشم این خونست یا قصر پوتیفاره ماشالله انقد ناز بود ک نگم حیابزرگ بود و یه حوض ققنوس وسطش داشت دورتا دور حیاط گل بنفش و زرد و صورتی و قرمز و رنگارنگ بود گفت=اگه دید زدنت تموم شد پیاده شی ،نگاهش کردم چش غره ای رفتم و پیاده شدم رفتم تو به به به به عجب چیزی همش واگعیه خونه تم سفید سیاه داشت و حدود ۷ تا خدمتکار رو به رو مون وایستاده بودن اومد تو و گفت=ایشون زن من هستن کوچکترین بد رفتاری از طرف شما و این زن مساوی با مجازاته شیرفهم شد؟ ،همشون گفتن بله ارباب و اربابشون رف بالا اتاقش یه دونه دختره که اسمش ستاره بود اومد و سریع باهام گرم گرفت دختر خوبی بود منم مهربون باهاش حرف زدم من رو با شوکت خانوم آشنا کرد اونم خیلی مهربون بود
سه روزی میگذره که اینجام و با خاله شوکت صمیمی و با ستاره صمیمی تر شده بود فقط شبا موقع شام سپنتا که باید بگم ارباب رو میدیدم با ستاره حرف میزدیم که دوباره دختره افاده ایی اومد به ستاره گفم=این میمون میخاد من موهاشو بگیرم بکشمش رو زمینا ،ستاره بلند بلند خندید همین دختر دماغ فیل افتاده ک اسمش حنانه ست اومد گفت=کلفت نمیخاین کار کنین ،گفتم=کلفت باباته میدم ارباب تنبیه کنه ها ،خنده مسخره ایی کرد و گفت=عزیزم پنهان نماند تو این عمارت همه میدونیم ارباب بخاطر قول و قرارایی با تو ازدواج کرده و بهت علاقه ایی نداره از اونجایی که ح تا نگاه سگم بهت نمیکنه ،پاشدم یه سیلی خوابوندم گوشش که برگشت نگام کرد و صدای ارباب توی گوشمون پیچید لز اونجایی که میگن ارباب خوشش نمیاد کسی اسمش رو بگه همه میگن ارباب منم با تابعیت اونا میگم ارباب برگشت ارباب گفت=به چه حقی دستت روی خدمتکار من بلند شده ،با داد گفت حنانه هم از فرصت استفاده کرد و اشک تمساح ریخت ک من مقصر شم ارباب گفت=۵دیقه بعد سریع میای اتاقم فهمیدی،اینم با داد گفت سر تکون دادم که رفت حنانه اشکای فیکشو پاک و گفت=فاتحتو بخون دختره نحس،اومدم جوابشو بدم ستاره نذاشت ....
- ۶.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط