Part: 6
Part: 6
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
سره سفره انواع غذا ها از تترازیتی بوقلمون، کاسررول نودل تن ماهی و بیف خامه ای.....
و برای دسر پارفه و پای سیب بود.......
مشغول غذا خوردن بودیم که فکر کنم دستیاره مامانم سراسیمه اومد داخل و به مامانم گفت:
سینیورا(به معنی بانو در زبان ایتالیایی هست:signora) یه مشکل!
مامانم:
چیشده؟
گفت:
رده دخترتون رو زدن و الان از جلو خونه تا خیابون رو به روی خونه یه ارتش کامل ایستاده، فکر کنم هزارتایی هستن......
پنج دقیقه فرصت باز کردن در رو دادن و تهدید کردن اگه پنج دقیقه تمام شد و در باز نشه از دیوار ها میان بالا و برای پیدا کردن دخترتون اینجا رو به گورستان تبدیل میکنن......
مامانم گفت:
اون ارتش و گردان رو آماده کردین؟
گفت:
بله.....
خندیدم و گفتم:
بزار بیان، یه برنامه ای براشون چیدم که مو به تنشون سیخ میشه.......
حتی شماها......
بزار بیان، همین الان......
صندلی رو هل دادم، بلند شدم و از میز فاصله گرفتم.....
سر و صورتم و لباسمو رو مرتب و نقاب بی احساسی بر چهره ام افکندم.....
گفتم:
درو باز کنین!
...............................................................................
دره اصلی رو باز و جلوش با اقتدار وایستادم......
جلوی دره اصلی حدوده ۳۵ تا پله هست برای اینکه برسیم پایین یعنی تو حیاط......
در باز شد و یه مشت مرده هیکلی سیاه پوش با نشانه هلال ماه وارد شدن......
یکی از اونا که جلو وایستاده بود و رنگ لباسش به سرخی خون بود و با بقیه فرق داشت، که فکر کنم رئیس اون گردان بود رو به من کرد و با صدای بلندی نجوا کرد:
شما باید با ما بیایید وگرنه یا شورش به پا میکنیم یا با زور و درد میبریمتون......
مامانم از پشت سرم پدیدار شد!
با نیشخند و صدایی پر اقتدار گفتم:
اول یه سخرانی میکنم، و بعد همراهتون میام......
(و حالا، ماجرا شروع میشه!).....
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
سره سفره انواع غذا ها از تترازیتی بوقلمون، کاسررول نودل تن ماهی و بیف خامه ای.....
و برای دسر پارفه و پای سیب بود.......
مشغول غذا خوردن بودیم که فکر کنم دستیاره مامانم سراسیمه اومد داخل و به مامانم گفت:
سینیورا(به معنی بانو در زبان ایتالیایی هست:signora) یه مشکل!
مامانم:
چیشده؟
گفت:
رده دخترتون رو زدن و الان از جلو خونه تا خیابون رو به روی خونه یه ارتش کامل ایستاده، فکر کنم هزارتایی هستن......
پنج دقیقه فرصت باز کردن در رو دادن و تهدید کردن اگه پنج دقیقه تمام شد و در باز نشه از دیوار ها میان بالا و برای پیدا کردن دخترتون اینجا رو به گورستان تبدیل میکنن......
مامانم گفت:
اون ارتش و گردان رو آماده کردین؟
گفت:
بله.....
خندیدم و گفتم:
بزار بیان، یه برنامه ای براشون چیدم که مو به تنشون سیخ میشه.......
حتی شماها......
بزار بیان، همین الان......
صندلی رو هل دادم، بلند شدم و از میز فاصله گرفتم.....
سر و صورتم و لباسمو رو مرتب و نقاب بی احساسی بر چهره ام افکندم.....
گفتم:
درو باز کنین!
...............................................................................
دره اصلی رو باز و جلوش با اقتدار وایستادم......
جلوی دره اصلی حدوده ۳۵ تا پله هست برای اینکه برسیم پایین یعنی تو حیاط......
در باز شد و یه مشت مرده هیکلی سیاه پوش با نشانه هلال ماه وارد شدن......
یکی از اونا که جلو وایستاده بود و رنگ لباسش به سرخی خون بود و با بقیه فرق داشت، که فکر کنم رئیس اون گردان بود رو به من کرد و با صدای بلندی نجوا کرد:
شما باید با ما بیایید وگرنه یا شورش به پا میکنیم یا با زور و درد میبریمتون......
مامانم از پشت سرم پدیدار شد!
با نیشخند و صدایی پر اقتدار گفتم:
اول یه سخرانی میکنم، و بعد همراهتون میام......
(و حالا، ماجرا شروع میشه!).....
- ۱۲۳
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط