عهد گرگ و فرشته
عهد گرگ و فرشته
---
قسمت اول: زمزمهی جنگل
باران که میبارید، شهر انگار صدای خودش را گم میکرد. خیابانها خیس بودند و چراغهای نئون، روی آسفالت مثل لکههای رنگی میلغزیدند؛ اما **جونگکوک** نه به آنها نگاه میکرد، نه به این فکر بود که چطور تا خانه برسد.
او فقط یک چیز را حس میکرد:
از چند روز پیش، رویاهایش یکسان تکرار میشدند—یک جنگلِ تاریک، بوی برگهای خیس، و آوایی که از میان درختها میآمد؛ شبیه زمزمه، شبیه فرمان.
در خواب همیشه یک صحنه بود:
یک دایره از سنگهای کهنه، و میان آن… چشمانی که نه کاملاً انسان بودند، نه کاملاً چیزی دیگر. چشمانی که انگار او را میشناختند.
جونگکوک نیمهشب از خواب میپرید، قلبش تند میزد و همانطور که عرق سرد روی پیشانیاش مینشست، چیزی در گلو گیر میکرد؛ چیزی شبیه کلمهای که هیچوقت کامل ادا نمیشد.
این بار اما، رویا فقط یک رویا نبود.
صبح که از خواب بیدار شد، پشت پنجرهی اتاقش چیزی دیده میشد:
ردِ پنج انگشت روی شیشه—خیلی نزدیک به هم، خیلی دقیق، انگار که یک دستِ گرگوار به شیشه تکیه داده باشد.
جونگکوک پشتش را به دیوار داد. برای لحظهای خواست بخندد—چون اگر قرار باشد چیزهای عجیب را جدی بگیرد، زندگیاش از هم میپاشد.
اما بعد…
آوا آمد.
نه از تلویزیون، نه از خیابان.
از داخل ذهنش.
*«بازگشت نزدیک است.»*
او چشمهایش را بست و نفس عمیق کشید. «من دیوونه شدم؟» با خودش گفت. ولی جواب نداشت. فقط همان حسِ آشنا بود—حسی که نمیشد به خاطر تجربهی عادی به آن رسید.
چند ساعت بعد، در کافهی کوچک کنار دانشگاه، وقتی فنجان قهوه را مقابلش گذاشتند، روی نعلبکی یک شیء کوچک بود: یک پرِ سفیدِ نازک.
و کنار پر… یک کاغذ تا شده.
جونگکوک بدون اینکه بفهمد چرا، کاغذ را باز کرد. روی آن با خطی ریز نوشته بودند:
**«اگر نشانهها را دیدی، دنبال فرشته بگرد… قبل از اینکه عهد بیدار شود.»**
او انگار برق گرفت. نگاهش بالا رفت و دنبال کسی گشت. کسی را نمیشناخت، کسی به او خیره نبود. مشتریها مشغول بودند، اما هیچکس نه با بیاعتنایی… نه با ترحم.
مثل اینکه همه چیز را میدانستند و فقط منتظر بودند او بالاخره بفهمد.
همان لحظه، گوشیاش ویبره شد.
پیام از شمارهای ناشناس:
> **ا.ت: الان دنبال جنگل نگرد. ولی اگر مجبور شدی… به یاد داشته باش “آوازِ میانِ سنگها” را خاموش میکند.**
جونگکوک انگار کلمهی «سنگها» را در ذهنش شنید.
خودش هم نمیدانست چرا، اما جواب داد:
> **جونگکوک: تو کی هستی؟ چرا از عهد حرف میزنی؟**
چند ثانیه بعد جواب آمد:
> **ا.ت: من همان کسیام که باید تو را از تکرارِ اشتباه نجات دهد. اما اول… باید درک کنی چرا صدا میآید.**
جونگکوک به خارج از پنجره نگاه کرد. هوای بعد از باران هنوز سرد بود. و در دوردست—خیلی دور—چیزی مثل سایهی درختها موج میزد.
او ناخواسته یاد جنگلِ رویا افتاد.
و ناخواسته… پلکها را پایین انداخت، انگار که برای دیدن حقیقت آماده میشد.
اما وقتی دوباره نگاه کرد، روی شیشهی پنجرهی کافه—جایی که دیروز مطمئناً خالی بوده—ردِ پنج انگشت دیگر هم ایجاد شده بود. این بار تازهتر، تیرهتر، انگار که چیزی الان هم پشت آن ایستاده باشد.
جونگکوک بلند شد. صندلی با صدایی کوتاه روی زمین کشیده شد. چند نفر برگشتند. او اما فقط گفت:
«من باید برم.»
و نمیدانست آن لحظه، اولین قدم برای ورود به **عهد** بود—یا آغازِ شکستن آن.
---
بدرود ✨ سعی میکنم همیشه زیاد بنویسم ولی امتحان دارم 😭😭😭
---
قسمت اول: زمزمهی جنگل
باران که میبارید، شهر انگار صدای خودش را گم میکرد. خیابانها خیس بودند و چراغهای نئون، روی آسفالت مثل لکههای رنگی میلغزیدند؛ اما **جونگکوک** نه به آنها نگاه میکرد، نه به این فکر بود که چطور تا خانه برسد.
او فقط یک چیز را حس میکرد:
از چند روز پیش، رویاهایش یکسان تکرار میشدند—یک جنگلِ تاریک، بوی برگهای خیس، و آوایی که از میان درختها میآمد؛ شبیه زمزمه، شبیه فرمان.
در خواب همیشه یک صحنه بود:
یک دایره از سنگهای کهنه، و میان آن… چشمانی که نه کاملاً انسان بودند، نه کاملاً چیزی دیگر. چشمانی که انگار او را میشناختند.
جونگکوک نیمهشب از خواب میپرید، قلبش تند میزد و همانطور که عرق سرد روی پیشانیاش مینشست، چیزی در گلو گیر میکرد؛ چیزی شبیه کلمهای که هیچوقت کامل ادا نمیشد.
این بار اما، رویا فقط یک رویا نبود.
صبح که از خواب بیدار شد، پشت پنجرهی اتاقش چیزی دیده میشد:
ردِ پنج انگشت روی شیشه—خیلی نزدیک به هم، خیلی دقیق، انگار که یک دستِ گرگوار به شیشه تکیه داده باشد.
جونگکوک پشتش را به دیوار داد. برای لحظهای خواست بخندد—چون اگر قرار باشد چیزهای عجیب را جدی بگیرد، زندگیاش از هم میپاشد.
اما بعد…
آوا آمد.
نه از تلویزیون، نه از خیابان.
از داخل ذهنش.
*«بازگشت نزدیک است.»*
او چشمهایش را بست و نفس عمیق کشید. «من دیوونه شدم؟» با خودش گفت. ولی جواب نداشت. فقط همان حسِ آشنا بود—حسی که نمیشد به خاطر تجربهی عادی به آن رسید.
چند ساعت بعد، در کافهی کوچک کنار دانشگاه، وقتی فنجان قهوه را مقابلش گذاشتند، روی نعلبکی یک شیء کوچک بود: یک پرِ سفیدِ نازک.
و کنار پر… یک کاغذ تا شده.
جونگکوک بدون اینکه بفهمد چرا، کاغذ را باز کرد. روی آن با خطی ریز نوشته بودند:
**«اگر نشانهها را دیدی، دنبال فرشته بگرد… قبل از اینکه عهد بیدار شود.»**
او انگار برق گرفت. نگاهش بالا رفت و دنبال کسی گشت. کسی را نمیشناخت، کسی به او خیره نبود. مشتریها مشغول بودند، اما هیچکس نه با بیاعتنایی… نه با ترحم.
مثل اینکه همه چیز را میدانستند و فقط منتظر بودند او بالاخره بفهمد.
همان لحظه، گوشیاش ویبره شد.
پیام از شمارهای ناشناس:
> **ا.ت: الان دنبال جنگل نگرد. ولی اگر مجبور شدی… به یاد داشته باش “آوازِ میانِ سنگها” را خاموش میکند.**
جونگکوک انگار کلمهی «سنگها» را در ذهنش شنید.
خودش هم نمیدانست چرا، اما جواب داد:
> **جونگکوک: تو کی هستی؟ چرا از عهد حرف میزنی؟**
چند ثانیه بعد جواب آمد:
> **ا.ت: من همان کسیام که باید تو را از تکرارِ اشتباه نجات دهد. اما اول… باید درک کنی چرا صدا میآید.**
جونگکوک به خارج از پنجره نگاه کرد. هوای بعد از باران هنوز سرد بود. و در دوردست—خیلی دور—چیزی مثل سایهی درختها موج میزد.
او ناخواسته یاد جنگلِ رویا افتاد.
و ناخواسته… پلکها را پایین انداخت، انگار که برای دیدن حقیقت آماده میشد.
اما وقتی دوباره نگاه کرد، روی شیشهی پنجرهی کافه—جایی که دیروز مطمئناً خالی بوده—ردِ پنج انگشت دیگر هم ایجاد شده بود. این بار تازهتر، تیرهتر، انگار که چیزی الان هم پشت آن ایستاده باشد.
جونگکوک بلند شد. صندلی با صدایی کوتاه روی زمین کشیده شد. چند نفر برگشتند. او اما فقط گفت:
«من باید برم.»
و نمیدانست آن لحظه، اولین قدم برای ورود به **عهد** بود—یا آغازِ شکستن آن.
---
بدرود ✨ سعی میکنم همیشه زیاد بنویسم ولی امتحان دارم 😭😭😭
- ۳۸۳
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط