به راه ادامه دادیمتارعنکبوت وبوی کثیفی اطراف دماغمو اذ

به راه ادامه دادیم...تارعنکبوت وبوی کثیفی اطراف دماغمو اذیت میکرد...گرما باعث شدا بود موستم که زیرماسک بودعرق کنه...
پس ازچندلحظه پندارازحرکت ایستاد....
من_چیشد؟!رسیدیم؟!
پندار+اره...اینجا دیگه هرچی وسیله داریم باید بذاریم...نباید چیزی ببریم توی کلبه...
اوکی...
دوتا شیءکوچولورو گذاشت توی دستم..
پندا+بکیشو بذارتوی دهنت...اون یکیشم بذارتوی لباس زیرت...
من_چی؟!
پندار+الان وقتش نیس...سریع باش...
هدکاری گفت انجام دادم...
چراغ قوه روخاموش کرد...
پندار+یادت باشه...به درتکیه نده...
توی این کلبه نباید بشینی..هرکاری من کردم...توهم بکن...به دیواراتکیه نرن...دست نزن...مخصوصا مبلا...
من_خودم میدونم...
دوتاضربه به درروبه روزد...
همه جاروشن شد....
پندار
+123 890 67 87 34 65 23

دربازشد...
باسرعت توی یک لحظه وارد شدیم که پشت بندش باسرعت دربسته شد..
یک لحظه سرم گیج رفت و مکث کردم که ازطریق طنابی که به پنداروصل شده بودکشیده شدم
پندار_بهارخوبی...
من+چی؟؟!اره...
پندار_ازاینجا مستقیم میریم پیش محمدو نواب...
من+ممنونم که اینقدربه فکرمی...
پندار_خوب چیکارکنیم...
من+فکرکنیم...
پندا_خویه دقیقه ساکت
من+روی دیواراو تابلوهای فاخرانشو نگاه میکردم...نقاشی مونالیزاو لبخندش روی اعصابم بود...انگاری که تازه چیزی یادم اومده باشه...
من+پندار...؟!
پندار_چیه؟
من+یادته توی یکی ازصفحه ها...پدرت یه شعرنوشته بود...من گفتم چقدربی وزنو بی قاعده اس؟!
پندار_خوب که چی؟!
من+مونالیزابخندو شادمان باش...که خنده ی تلخ تو اززاری عاشقانه هم بدتراست....تابلوهارا کنارباید زد...لازمه ها عیان خواهدشد؟!
پندار_الان چه ربطی داره؟!
من+چقدرتوخنگی؟!بابا به اون تابلوفرش نگاه کن....طرحش مونالیزاست....
پدرت عمدا این شعرو بی وزن وقاعده گفته که بهش توجه کنی..فک کنی و بعدشم توی خاطرت بمونه...شاید منظورش الان بوده...میخواسته بگه این تابلوفرش باید تکون بخوره...
پنداربشکنی زد
پندار_اینه...آفرین.....ممنونم که بهم کمک میکنی...
به سمت تابلو فرش رفتیم....برش داشت...چیزی نبود..
من_شاید استتارشده...
پندار+ازکجا معلوم؟!نباید به دیوارادست بزنیم...
من_به تابلوکه میتونیم دست بزنیم...؟!
پندار+یعنی ...یعنی میگی...تابلوروقابشو باز کنم؟!
من_ضرری نداره...
باتیغی که توی جیبش بود پشت قابو بازکرد...دوتا لنزکوچولو پشت قاب بود...
من_این لنزای عینکی به چه دردی میخوره...
پندار+نمیدونم...بیا..یکیشو بگیر...
پندارلنزشو گذاشت توی جیبش...
ولی من داشتم لنزمو نگاه میکردم...گرفتمش جلوی چشمم..خوب این که خیلی مسخره اس..لنزو گیردادم مابین حدقه ی چشمم
من_وااااااای...پندااار....بیین....من میتونم بااین لنزه که مث دوربین کارمیکنه...چیزای بامزه ای رو ببینم...
پندارباعجله لنزو ازتوی جیبش درآوردو گذاشتش جلوی پلکاش...درست مثل من...
پندار_بهاراین لنزمخصوصه...میشه باهاش اجسامی که ازخودشون اشعه بازتاب میکنن رو ببینی...
بادیدن جسم عجیبی که ازپشت لنزفقط معلوم بود.تعجب وار گفتم
من+پندار...اونجا سمت چپ توی کنج دیوار...بالنزبهش نگاه کن..یه شیء استوانه شکل باکلی رنگای وحشتناااک....
منو پنداربه سمت دیکاررفتیم..
من+نباید به دیواردست بزنیم...
پندار_این دیوارنیس...
من+چی میگی تو؟!
پتدار_این دیوارنیست...دیوارش یه جداکننده ی پلاستیکیه که توش هیچی به کارنرفته...
من+توازکجا میدونی...؟!
پندار_چون اون گوششو پرچ کردن...مشخصه...ازش کاملا مشخصه. .
پندارخیلی ریزبینانه به دیوارنگاه میکرد...
پندار_این رنگ نیست....این رنگ نیس....میدونی..روکش کشیدن.
.باتیغی که داشت اون قسمت هایی
توی لنزپررنگو حرارت بودو برش داد...روکش رو که برداشت دریچه ی درونی توی دیوار چشمامو ازحدقه درآورد...
من+خاکبرسرا...یعنی اگر این مخو توی حرفه های دیگه کارگذاشته بودنااا میتونستن آدمای بزرگی بشن؟!؟
پندارخندید
پندار_اره والا
منو پندارداشتیم با دریچه کشتی میگرفتیم..
من+دستم درد گرفت ...
سعی کردم کمی فکرکنم...دست بردم زیر شالم که یه سنجاق دربیارم ازتوی موهام...
من_ببین...بااین سنجاق کارمون راه میوفته...
پندار+یه امتحانی میکنم...
هرکاری کرد نشد..
سعی کردم به شعرای پدرپندار فکرکنم...چون مطمعن بودم جواب توی همون شعراس....
کلید هرصندوقی...عشق ومحبت توست...به زیرهرفرش نو....کاشی زنبق توست...

به کاشی هاوسرامیکای طرح دارکف کلبه نگاهی انداختم...گل زنبق؟!
چرا طرح گل زنبق ؟!
تینش مهم نیست...مهم اینه که شعرپدرپنداربه این قضیه ربط داره...
زیرلب زمزمه کردم...
به زیرهرفرش نو...تینجا که فقط یه فرش هس اونم وسط پذیرایی پهن شده...
طنابی که دورکمرم بسته بودمو بازکردم......پندارسخت مشغول فکرکردن بود...
به سمت فرش رفتم...گوشه هاشو چک کردم که وقتی گوشه ی سمت چپ بالاییشو کنارزدم فلش یواس بی کوچیکی رو دیدم...
برش
دیدگاه ها (۱)

استوانه رو یه گوشه گذاشت و بالباسایی که توی دستش بود کیف رو ...

درو قفل کردم بهاره خواب بود ممکن بود بیدارشه و بترسه پس باید...

telegram.me/:saqi_rad/romanلطفا جوین شید..../منتظرنظراتتون ه...

زودجوین شیدtelegram.me/:saqi_rad/roman#رمان#رمانخونه#داستان

دوستان چون ایده ی برای نوشتن اون چند پارتی نداشتم بجاش این چ...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط