اینم گذشته یوکی چون تو پست قبل جا نمیشد
اینم گذشته یوکی چون تو پست قبل جا نمیشد.
یوکی توی یه روستای دور افتاده و قدیمی ژاپن به دنیا میاد. یه روستا که مردمش به طرز وحشتناکی خرافاتی اند. توی اون روستا یه درخت بوده که مردم بهش میگفتن درخت برکت و اون را مقدس میدونستن. توی شب تولد یوکی هوا طوفانی میشه و تقریبا همون لحظات به دنیا اومدن یوکی یه صاعقه به درخت برکت میخوره و درخت برکت پودر میشه. به خاطر این اتفاق و ظاهر متفاوت یوکی نسبت به بقیه مردم روستا مورد تبعیض واقع میشه و همه یوکی را به عنوان یه موجود نفرین شده و نحس میشناختن و باهاش بدرفتاری میکردن. از بچگی بهش هیولا، فرزند شیطان، نحس و نفرین شده میگفتن. تنها کسایی که یوکی را دوست داشتن خانوادش بودن ولی وقتی یوکی ۵ سالش بود خانوادش توسط یکی از افراد روستا تو خونشون به طرز وحشیانه ای جلوی چشمای یوکی کشته میشن*به بهانه اینکه کسایی که فرزند شیطان را به دنیا آوردن خودشون شیطانن* و خود یوکی هم تا لب مرگ میره ولی مردم روستا جلوی اون فرد را میگیرن*مجازاتش نمیکنن. حتی زندانیش هم نمیکنن فقط جلوش را میگیرن و بعد ولش میکنن* به بهانه اینکه اگر شیطان را قبل از ۶ سالگی کشت همرو نفرین میکنه و نابود میشیم. بعد از اون همه یوکی دلیل مرگ خانوادش میدونن و دائم یوکی را سرزنش میکنن و یوکی را توی انبار رئیس روستا زندانی میکنن. اونجا با یوکی کلی بدرفتاری میکنن*مثل یه برده* بعدش هم که یوکی ۶ سالش میشه یه آتیش خیلی بزرگ درست میکنن،دست و پای یوکی را میبندن و توی اون آتیش میندازن. یوکی که توی آتیش میوفته بندهایی که دست و پاش را بسته بودن آتیش میگیرن و میسوزن،یوکی هم از فرصت استفاده میکنه و فرار میکنه میره تو جنگل*روستا و مردم جلوی آتیش بودن و جنگل پشتش و آتیش انقدر بزرگ بوده که نمیشد پشتش را دید پس یوکی را موقع فرار نمیبینن و فکر میکنن مرده*. یوکی هم با کلی بدبختی توی جنگل فرار میکنه ولی خیلی آسیب دیده بوده*بدنش سوخته بود*. همینطوری به دویدن توی جنگل ادامه داده تا اینکه دیگه نمیتونه و بیهوش میشه. شانس میاره که یه شکارچی که یه کلبه تو جنگل داشته و اونجا زندگی میکرده یوکی را میبینه و به کلبه خودش میبره و به سوختگی های یوکی رسیدگی میکنه. یوکی که بهوش میاد بهش یه هفته وقت میده و مزاره توی کلبه اش بمونت و بعد از یه هفته هم بهش یه مقدار پول و نقشه میده و بعد از کلبه اش پرت میکنه بیرون. یوکی ادامه میده و میرسه به شهر. یه مدت بدون خانمان میمونه تا اینکه یه نفر متوجه وضعیتش میشه و اونو به پرورشگاه میبره.
*اینکه رد سوختگی های اون آتیش روی بدنش مونده باشه یا نمونده باشه یا اینکه تو پرورشگاه اذیتش کنن یا نه باهاش خوب برخورد کنن با توجه به خط داستانی تو ذهنم ممکنه تغییر کنه*
یوکی توی یه روستای دور افتاده و قدیمی ژاپن به دنیا میاد. یه روستا که مردمش به طرز وحشتناکی خرافاتی اند. توی اون روستا یه درخت بوده که مردم بهش میگفتن درخت برکت و اون را مقدس میدونستن. توی شب تولد یوکی هوا طوفانی میشه و تقریبا همون لحظات به دنیا اومدن یوکی یه صاعقه به درخت برکت میخوره و درخت برکت پودر میشه. به خاطر این اتفاق و ظاهر متفاوت یوکی نسبت به بقیه مردم روستا مورد تبعیض واقع میشه و همه یوکی را به عنوان یه موجود نفرین شده و نحس میشناختن و باهاش بدرفتاری میکردن. از بچگی بهش هیولا، فرزند شیطان، نحس و نفرین شده میگفتن. تنها کسایی که یوکی را دوست داشتن خانوادش بودن ولی وقتی یوکی ۵ سالش بود خانوادش توسط یکی از افراد روستا تو خونشون به طرز وحشیانه ای جلوی چشمای یوکی کشته میشن*به بهانه اینکه کسایی که فرزند شیطان را به دنیا آوردن خودشون شیطانن* و خود یوکی هم تا لب مرگ میره ولی مردم روستا جلوی اون فرد را میگیرن*مجازاتش نمیکنن. حتی زندانیش هم نمیکنن فقط جلوش را میگیرن و بعد ولش میکنن* به بهانه اینکه اگر شیطان را قبل از ۶ سالگی کشت همرو نفرین میکنه و نابود میشیم. بعد از اون همه یوکی دلیل مرگ خانوادش میدونن و دائم یوکی را سرزنش میکنن و یوکی را توی انبار رئیس روستا زندانی میکنن. اونجا با یوکی کلی بدرفتاری میکنن*مثل یه برده* بعدش هم که یوکی ۶ سالش میشه یه آتیش خیلی بزرگ درست میکنن،دست و پای یوکی را میبندن و توی اون آتیش میندازن. یوکی که توی آتیش میوفته بندهایی که دست و پاش را بسته بودن آتیش میگیرن و میسوزن،یوکی هم از فرصت استفاده میکنه و فرار میکنه میره تو جنگل*روستا و مردم جلوی آتیش بودن و جنگل پشتش و آتیش انقدر بزرگ بوده که نمیشد پشتش را دید پس یوکی را موقع فرار نمیبینن و فکر میکنن مرده*. یوکی هم با کلی بدبختی توی جنگل فرار میکنه ولی خیلی آسیب دیده بوده*بدنش سوخته بود*. همینطوری به دویدن توی جنگل ادامه داده تا اینکه دیگه نمیتونه و بیهوش میشه. شانس میاره که یه شکارچی که یه کلبه تو جنگل داشته و اونجا زندگی میکرده یوکی را میبینه و به کلبه خودش میبره و به سوختگی های یوکی رسیدگی میکنه. یوکی که بهوش میاد بهش یه هفته وقت میده و مزاره توی کلبه اش بمونت و بعد از یه هفته هم بهش یه مقدار پول و نقشه میده و بعد از کلبه اش پرت میکنه بیرون. یوکی ادامه میده و میرسه به شهر. یه مدت بدون خانمان میمونه تا اینکه یه نفر متوجه وضعیتش میشه و اونو به پرورشگاه میبره.
*اینکه رد سوختگی های اون آتیش روی بدنش مونده باشه یا نمونده باشه یا اینکه تو پرورشگاه اذیتش کنن یا نه باهاش خوب برخورد کنن با توجه به خط داستانی تو ذهنم ممکنه تغییر کنه*
- ۲.۵k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط