اشک مهتاب

اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب
دیدگاه ها (۳)

گاهی وقتی فکر میکنم که امروز جمعه است و این جمعه های لعنتی ع...

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در با...

آری از پشت کوه آمده ام چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت...

چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه های ا...

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

سفر عشق

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط