رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۲۸
... ساعاتی بعد ...
ارسلان: حواست به خودت باشه
دیانا: ارباب ببخشید فوضولی نباشه کجا میرید
ارسلان: تو دلم گفتم چه فوضولی بچه میرم جنگل
دیانا: آخه ارباب اونجا که خیلی بده
ارسلان: نگران نباش اون جنگل نه این جنگل تو همونه اما یه در داره که هیچ حیوون وحشی نداره
دیانا:با خجالت لب زدم میشه منم بیام
ارسلان: لبخندی زدم و گفتم بیا بریم
دیانا: ذوقی کردم که از چشماش پنهون نموند یه لحظه چشاش شیطون شد
ارسلان :بدو برو لباستو بپوش بیا لباس برا شبتم بیار میریم کلبه
دیانا: سریع رفتم از تو کمد یه لباس خوشگل سبز بلند با یه روبند سبز لباس های راحتی ورداشتم ارباب
ارسلان: بله
دیانا: نفسم بیاریم
ارسلان: نه اینجا همه حواسشون بهش هست اگر چیزی شد گریه کرد گریش ادامه داشت میگم رحیم ( خدمه)بیاره
دیانا: اهان
پارت ۲۸
... ساعاتی بعد ...
ارسلان: حواست به خودت باشه
دیانا: ارباب ببخشید فوضولی نباشه کجا میرید
ارسلان: تو دلم گفتم چه فوضولی بچه میرم جنگل
دیانا: آخه ارباب اونجا که خیلی بده
ارسلان: نگران نباش اون جنگل نه این جنگل تو همونه اما یه در داره که هیچ حیوون وحشی نداره
دیانا:با خجالت لب زدم میشه منم بیام
ارسلان: لبخندی زدم و گفتم بیا بریم
دیانا: ذوقی کردم که از چشماش پنهون نموند یه لحظه چشاش شیطون شد
ارسلان :بدو برو لباستو بپوش بیا لباس برا شبتم بیار میریم کلبه
دیانا: سریع رفتم از تو کمد یه لباس خوشگل سبز بلند با یه روبند سبز لباس های راحتی ورداشتم ارباب
ارسلان: بله
دیانا: نفسم بیاریم
ارسلان: نه اینجا همه حواسشون بهش هست اگر چیزی شد گریه کرد گریش ادامه داشت میگم رحیم ( خدمه)بیاره
دیانا: اهان
- ۴.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط