قفس‌نشینی من از شکسته‌بالی نیست

قفس‌نشینی من از شکسته‌بالی نیست
که سالهاست درختی در این حوالی نیست
رسید سیل و نه الان و نوکران را برد
همیشه آفت این باغ، خشکسالی نیست
به جز نگاه عزیزت نمانده در خاطر
که جز نگاه تو بر سفره‌های خالی نیست
سکوت کردم و گفتم خودت که می‌دانی
به جز صبوری و دوری دگر ملالی نیست
نگاه کردی و گفتی چرا گرفته دلت
نگاه کردم و گفتم برو، خیالی نیست
شکسته است و به کار دگر نمی‌آید
دل است جان دلم! کاسه‌ی سفالی نیست
به خنده، اشک مرا پاک کردی و گفتی
دلِ شکسته سرای خداست، عالی نیست؟
دیدگاه ها (۷)

غزل در سینه ام یخ زد _ شرار بوسه هایت کو ؟دلم سرد است _ بی ت...

ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻃﻌﻢ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ ،ﻟﺒﻢ ﺭﺍ ﭘﻮﻧﻪ ﺁﮔﯿﻦ ﮐـــــــــﻦﻭﻋﺸﻖ ﭘﺎﮐﻤﺎﻥ ...

گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر گفتم آری، خود نمی‌دانی که ز...

وقتی که شب بساط غزل رو به راه شدبغضم شکست و عاشقی ام را گواه...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط